بر طاق جنان حك شده سیمای رقیه

خورشید كمی از رخ زیبای رقیه

مهتاب كه شب ها دل عالم برباید

یك نور ز رخسارِ دل آرای رقیه

دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است

چون منتظرِ بخشش فردای رقیه

گر هر دو جهان ابر شوند اشك بریزند

یك قطره ز هر آبله ی پای رقیه

من كس نگذارم به دلم پای گذارد

زیرا كه حریم دلِ من جای رقیه

گر سبزترین ارض خدا را كه ببینی

آراسته با سبزیِ دیبایِ رقیه

او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره

این اشكِ حسین از قد و بالای رقیه

هر كرده ی او آیینه ی حضرت زهرا

این وجه شرر بر دلِ بابای رقیه

با این كه غم كرب و بلا سخت گران است

سنگین تر از آن ناله و غم های رقیه

هر انس و ملك تشنه ی یك خنده ز رویش

روح همگان صفحه ی سودای رقیه

شاعر: حسن فطرس


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 28 بهمن 1395  | 12:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سه ساله...

گاهی از آه و فغان خود را لبالب می کنم

گاهی از پهلو به پهلو کردنم تب می کنم

تو به من گفتی شبیه فاطمه هستی و من

قامت خود را شبیه او مودب می کنم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 28 بهمن 1395  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه بنت الحسین (علیهما السلام)

 

از خود بیا رها شو بگو یا رقیه جان (س)

با عشق آشنا شو بگو یا رقیه جان(س)

ای سر بیا به خاک کف پاش بوسه زن

از گردنت جدا شو بگو یا رقیه جان(س)

عالم تمام ، وقف عزای سه ساله اند

وقف همین عزا شو بگو یا رقیه جان(س)

مانند ما که کلب حریم رقیه ایم

کلب حرمسرا شو بگو یا رقیه جان(س)

چون کل انبیای عظامند سائلش

همرنگ انبیا شو بگو یا رقیه جان(س)

چشمان خویش زیر قدمهای او گذار

قالی نخ نما شو بگو یا رقیه جان (س)

گفتی: زمین کرببلا را ندیده ای ؟ !!!!!

راهیّ کربلا شو بگو یا رقیه جان(س)

هر کس غزل بگوید از او اهل جنت است

جعفر غزلسرا شو بگو یا رقیه جان(س)

 

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 28 بهمن 1395  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 الهی و ربی....

ذکر تو تا می رسد ، اذکار یادم می رود

می سپارم دل به تو ، دلدار یادم می رود

بر لبم لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ هست بس

آنقدر شادم که استغفار ، یادم می رود

چون که از مُستَشهَدین بَینَ یَدیکُم کرده اند

مرگ و قیل و قال آن انگار یادم می رود

می خورد صدها گره بر کار من در طول روز

گریه های نیمه شب هر بار یادم می رود

خوف دارم از رجائی که مرا دور از تو کرد

در عذابم ، قهر تو بسیار یادم می رود

خنده ی بین گناه آخر مرا زد بر زمین

آتشم وقتی زقوم النار یادم می رود

بس که از داغ حسین آتش گرفته جان من

تا سلامش می دهم افطار یادم می رود

می کِشد آتش به جانم لُکنَتِ طفل حسین

یاد اشکش می کُنم ، گفتار یادم می رود

نیزه دید آنقدر، گیسویش شده چون مادرش

گفت عمه جان مگر مسمار یادم می رود

سوختم از کج دهانی های این دختر پدر

آنقدر که خنده ی اشرار یادم می رود

هر چه آمد بر سرم هر بار یادم رفته است

جان تو بابا مگر این بار یادم می رود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 28 بهمن 1395  | 12:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من الذی ایتمنی...

طفلی کنار دفتر خود یک بدن کشید

قد تمام درد دلش یک کفن کشید

قدری مرور کرد و کمی هم به فکر رفت

که ناگهان برای بدن، پیروهن کشید

وقتی کشید پیروهن پاره پاره را

عکسی شبیه فاطمه مثل حسن کشید

طاقت نداشت، بند دلش را به آب داد

عکس شبیه فاطمه را پاره تن کشید

حالا برای پاره بدن گریه می کند

با گریه چند قطره ای خون دهن کشید

مقتل کشید مثل همیشه، ولی فقط

آن صید دست و پا زده را بی وطن کشید

وقتی تمام صفحه خود را مرور کرد

بالای صفحه چند نفر سینه زن کشید

 

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395  | 12:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جانم رقیه....

دارد شروع میشود این واژها

این واژهای سوگ نشینی که دست کم

از یکهزار و سیصدو هفتاد سال پیش

اعصاب شاعرانه من را زده بهم

مضمون قصه دخترکی ماهپاره است

یک دختری که در رصد یک ستاره است

میخواهم اینکه باز کنم اصل قصه را

مضمون قصه  گوش و دو تا گوشواره است

از فرط داغ دست به دیوار برده

از بس که زخم های سرش را شمرده است

چشمان کوچکش دگر تار می بیند

آخر سه روز است که چیزی نخورده است

اینجا به گریه قافیه هایم دچار شد

شاعر کنار قصه او تار و مار شد

ای وای از دلش در آن لحظه ای که دید

هجده سر بریده به نیزه سوار شد

یادش نرفت خاطره ی گوشواره را

روی زمین گذاشت کمی گوش پاره را

گریه امان نداد و در خود مرور کرد

هجده سر بریده دارالاماره را

با ترس زانوان خودش را فشرده بود

شلاقهای امشب خورده را شمرده بود

از درد استخوان کمر عین مادرش

در کودکی شبیه زنی سالخورده بود

بار دگر بهانه روضه چه جور شد

از فرط گریه چشم مدادم نمور شد

دستی شکسته شانه زند موی دختری

در من دوباره حضرت زهرا مرور شد

چشمی پر از صحبت و اشک ملال داشت

یک سینه آرزو و هزار خیال داشت

با یک سر بریده شروع به سخن نمود

آن دختری که اول قصه سه سال داشت

بابا سلام بر دل زارت که خسته است

بابا بگو که چشم شما را که بسته است؟

بابا حسین، زجر در آن وحشت کویر

دندانهای شیری من را شکسته است

بابا سه روز است تنم درد میکند

حتی تمام پیروهنم درد میکند

بابا تو را (حشین) اگر گفته ام ببخش

دندان ... زبان...لبم....دهنم درد می کند


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395  | 12:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شب های غم آمد به سر، یک بار دیگر
بابام آمد از سفر یک بار دیگر
تجدید دوران میکنم، یاد مدینه ...
سر میگذارم روی سر یک بار دیگر
بابا نمی دانی چقدر درد سر داشت
تا با تو باشم یک سحر یک بار دیگر
قولی بده پیشم بمانی تا دوباره
چشمم نماند سمت در یک بار دیگر
اصلا محال است تا که بگذارم از امشب
باشی بدون هم سفر یک بار دیگر
بر عمه ام بسیار مدیونم که هستم
اینجا به پیش تو اگر یک بار دیگر
پیشم بمان دوست دارم که ببینند
این شامیان دارم پدر یک بار دیگر
بابا بیا بر حرمله ثابت کنم تا
دیگر نگوید بی پدر یکبار دیگر
***
خوشحالم از اینکه در این پایان عمرم
بابام دیدم یک نظر یک بار دیگر

فرشید یارمحمدی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395  | 12:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بابای خوبـــم حسین...

مرهمی نیست که بر تاول پا بگذارم

 مانده ام بر روی زخمم چه دوا بگذارم

 دوستدارم که کنار سر تو جان بدهم

نام خود را به کنار شهدا بگذارم

شام را با رجز گریه به هم میریزم

 محشری بایدم ازخویش به جا بگذارم

 آنقدر زخم به روی لب تو هست که من

 مانده ام تا که لبم را به کجا بگذارم

 میکشم دست به روی تو و بر موی خودم

 میل دارم که زخون تو حنا بگذارم

 باورم نیست که باید بروم از شام و...

 روی این خاک سر پاک تو را بگذارم

 

محمد حسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395  | 12:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اینجاخرابه نیست که دارالعزا شده

 تو آمدی وحاجت قلبم روا شده

اینجانگاه هرزه و پرطعنه رایج است

 اماحیا به چشم همه کیمیاشده

می دانی از چه خواب به چشمم نمیرود

 کابوس هر شبم نوک سرنیزه هاشده

این دست پاچگی من از ترس دشمن است

یک مدت است ضربه شان بی هوا شده

 آن چادر سیاه که عمه خریده بود

 از بسکه سنگ خورده ببین نخ نما شده

دیروز پای نیزه ات ازبس دویده ام

 حالا بلای جان من این درد پا شده

 

شاعر : محمد حسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 25 بهمن 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید