رحمان نوازنی

حضرت علی اکبر(ع)-مدح و شهادت

 

ای ملائکه محو جلوه های ذات تو

بین آسمان پهن است، سفره ی صفات تو

این همه صفات تو، ذات مشترک دارد

از وجود پیغمبر، سفره ات نمک دارد

خضر کربلای من، پیر آسمانی ها

روضه ی پر از نور آخر الزمانی ها

از کجا تو می ریزی، جلوه های طاووسی

که فرشته می افتد، پای تو به پابوسی

هر که یوسفت می دید، می برید دستش را

شوق روی تو می داد، سمت باد هستش را

هر کسی تو را دیده، خوانده قل هو اللهی

بس که مثل خورشیدی، بس که این همه ماهی

صبح فیض می گیرد، از رخ مصابیحت

صد بهشت می ریزد، از دل مفاتیحت

ای شبیه آیینه، ای که گرم تکثیری

بر حسین تأویلی، بر حسین تفسیری

عشق در تو می دیده، احتشام پیغمبر

احترام تو مثلِ، احترام پیغمبر

ای حسین دلتنگ لحن گرم و زیبایت

آیه ای تلاوت کن از زبان لیلایت

وقت رفتنت که شد، خیمه ها قیامت شد

وقت داغ پیغمبر بر دل امامت شد

هر که بود مجنون شد، لحظه ای که لیلا رفت

پشت پای تو دیدند اشک های بابا رفت

رفتی و دو سه آیه از خدا رجز خواندی

رفتی و در آن میدان ذوالفقار چرخاندی

هر که بین لشگر بود، نقشه ی فرار کشید

سایه ی خودش را از تیغ تو کنار کشید

اخم را کمی وا کن جلوه کن تبسم را

یک نفس ترحم کن ضجه های مردم را

در شلوغی لشگر ابن ملجمی آمد

مثل  مسجد کوفه ضربه ای به فرقش زد

چشم اسب پر خون شد، رفت در دل لشگر

وای ارباً اربا، مصحف علی اکبر

آه رد زانویی سمت او کشیده شد

تا رود کنار او قامتی خمیده شد

قطعه قطعه هایش را بین یک عبا پیچید

"إحملوا اخاکم" هاش بین کربلا پیچید


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

حضرت علی اکبر(ع)-مدح و شهادت

 

خبر آمد كه یلی می آید

فاتح بی مثلی می آید

خبر آمد قمری می آید

روبهان! شیر نری می آید

تا نگشتید در این بیشه شكار

بهترین راه؛ فرار ست فرار

تا كه عطر خوش كوثر آمد

همه گفتند پیمبر آمد

همه گفتند كه عیار آمد

از نجف حیدر كرار آمد

همه گفتند كه اكبر آمد

اسد الغالب دیگر آمد

ماتِ آن ماه منور گشتند

چند گامی به عقب برگشتند

بسم رب الشهداء...لب وا كرد

رجزش ولوله ای برپا كرد

بانگ زد: باد به غبغب دارید

بی جگرها! دو سه مَرحَب دارید!؟

آمدم فاتحِ میدان باشم

وسطِ معركه طوفان باشم

غیرتم در ره دین می كوشد

در رگم خون علی می جوشد

نه! حسین بن علی تنها نیست

تشنه لب هست، ولی تنها نیست

از شراب علوی لب تر كرد

كربلا را جملی دیگر كرد

كفر را حمله ی او شاكی كرد

خودمانیم چه كولاكی كرد!

تیغ در دست چه غوغا می كرد!

دشت را محشر كبری می كرد

هنر طایفه را از بَر بود

كربلا آینه ی خیبر بود

كوفیان ماتِ قلندر بودند

عَمرُوَد ها همه بی سر بودند

تیغ می زد به عدو جانانه

مثل عباس چه استادانه !

سبك جنگاوری اش مبنا داشت

به اباالفضل شباهت ها داشت

درس خود، خوب و نكو پس دادش

آفرین گفت به او استادش

ضربه ی تیغ به فتوا می زد

عوض سیلیِ زهرا می زد

شاهد رنج و غم زهرا شد

كوچه ای تنگ برایش وا شد

از چپ و راست به او ضربه زدند

بی كم و كاست به او ضربه زدند

همه جا بوی مدینه پیچید

شمر را شكل مغیره می دید

بی هوا نیزه به پهلوش زدند

دشنه و تیغ به بازوش زدند

هر كه با هر چه دمِ دستش بود

زد بر آن آینه ی خون آلود


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجتبی حاذق

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

تو می مانی در این صحرا و فرزندت علی اکبر  

 همان نوری که می باشد تماماً مثل پیغمبر

همان ممسوس ذات حق، همان گنجینه ی باور

 و لیلازاده ی زهرا و مجنون زاده ی حیدر

به چشمان ترش خیره… نگاه انتظار توست

 تو هستی بیقرار او و او هم بیقرار توست

چه می بینی؟! تجسم کرده در او سوره ی انسان

نگاهش مخزن الاسرار و قلبش مهبط قرآن

برایش آیت الکرسی بخوان، چون می رود میدان

 بیا و چشم هایت را به سمت خیمه برگردان

که آرامش بگیرد قد و بالای علی اکبر

کمی آرام تر باشند پاهای علی اکبر

و اکبر می رود میدان و دادی جان خود را تو

 تمام دشت آرام است در این لحظه الا تو

و از بس این علی زاده شباهت داشته با تو

مشخص نیست اکبر سمت میدان می رود یا تو

به حال خویش می گریی که جانت می رود از دست

 خودت با چشم خود دیدی جوانت می رود از دست

تو آنی چشم می بندی و یارت را نمی بینی

 خزان در دشت می بینی… بهارت را نمی بینی

میان تیر و نیزه، ذوالفقارت را نمی بینی

 میان لشکر دشمن سوارت را نمی بینی

به پیش چشم زینب، چشم خیس تو سیاهی رفت

که اسب اکبرت راه خودش را اشتباهی رفت

سراپا خیره خواهی ماند و اکبر بر نمی گردد

 و ابراهیم باور کن که دلبر بر نمی گردد

که اسماعیل تو از زیر خنجر بر نمی گردد

 و آب رفته از این جوی دیگر بر نمی گردد

تو با چشمان تر در این هیاهو می روی میدان

به روی دست و پا… نه… روی زانو می روی میدان


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمود ژولیده

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

آمد آن مهر درخشندۀ احمد مانند

نزد بابا كه كُند رخصتِ میدان فرزند

آمد آن دلبر نازك بدنِ ناز قدم

چه خرامان برود در بَرِ آن سرو بلند

آمد آن تشنۀ، شیرین دهنِ، شیر شكار

تا كشد گردن این قوم دغا را به كمند

ماه شد روبروی حضرت خورشید به خاك

دست بر سینه، همه هستی خود را افكند

مستِ رخسارِ پدر بود پسر، بابا نیز

شرم، مانع شده بود از لب او گیرد قند

می كند پشت سرش دست دعا، اهل حرم

تاق نصرت شده قرآن و به دورش اسپند

داد رخصت پدر و راهی میدانش كرد

می رود جان ز تن خسته ی بابا هر چند

حرز لا حول و لا قوه الا بالله

بست بر جبهه و پیشانی اكبر، سربند

خطبه ای بود نهان در رجز كوتاهش

گوئیا احمد مختار دهد بر همه پند

من علی بن حسین بن علی ام ای قوم!

حامی سبط رسول ازلی ام ای قوم!

یك طرف جنگ نمایان علی اكبر بود

یك طرف دلهره ی اُم و اَب و خواهر بود

یك طرف حیدر صفدر به نظر می آمد

یك طرف كینه ی كرار در آن لشگر بود

یك طرف احمد مختار مگر می جنگد!

یك طرف هجمه ی كفار به پیغمبر بود

نعش ها بود كه بر روی زمین ریخت علی

خاك و خون بود كه بر برگ خزان بستر بود

بعد یك جنگ نمایان كه عطش افزا شد

كامش از خاتم لبریز سلیمان تر بود

نیروی تازه ای از ساقی میخانه گرفت

همچنان دستِ دعا بود كه پشت سر بود

ناگهان تیغ بلندی به قمر زد بوسه

بوسه اش مثل نماز سحر حیدر بود

دیده ی مركبش آندم كه بخون پنهان شد

تازه فهمید كه آنجا وسط لشگر بود

ارباً اربا نشود هر كه نگردد طُعمه

طُعمه ی نیزه و شمشیر عجب مضطر بود

هر كه از راه رسید آمد و یك تیرش زد

زخمی از نیزه و یك ضربه ز شمشیرش زد

دیگر انگار نه تیغ و سپری در كار است

نه ز آئینه ی، احمد اثری در كار است

ریز ریز است بدن زیر ضریح زره اش

آن چنانی كه نه قرص قمری در كار است

آن قدر خرد شده پیكر تمثال نبی

كه نه از خیمه فؤاد و ثمری در كار است

تا صدا زد ابتا، زود اجابت شد، لیك

نه توانی، نه ضیاءِ بصری در كار است

هم چنان باز شكاری سر بالین آمد

پدری كه نه برایش پسری در كار است

ظاهراً با سر زانوست قدم های حسین

آری انگار كه درد كمری در كار است

دستِ گرمی ست سرِ شانه ی آقا، او كیست؟

گوئیا سایه ای از پشت سری در كار است

ای جوانان بشتابید، مرا دریابید

نعشِ پاشیده ی میر‌ِ قَدَری در كار است

لحظه ی هلهله و خنده ی رجّالان شد

خیمه فهمید كه آری خبری در كار است

قال مولا : قَتَل اللهُ قوماً قَتَلوك

یا بُنَیَّ لعن اللهُ بقوماً ذبحوك


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گر نخیزی تو زجا ، کار حسین سخت تر است

نگران حرمم ، آبرویم در خطر است

قامت خم شده را هر که ببیند گوید

بی علمدار شده ، دست حسین بر کمر است

داغ اکبر رمق از زانوی من برد ولی

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

دست از جنگ کشیدند و به من می خندند

تو که باشی به برم باز دلم گرم تر است

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

پیش من با سر منشق شده تعظیم نکن

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

علقمه پر شده از عطر گل یاس ، بگو

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند

قد و بالای رَسا هم باعث دردسر است

اصغر از هلهله کردن بدنش می لرزد

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

تیر باران که شدی یاد حسن افتادم

دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

که دنبال سرت خواهرمان رهسپر است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

الوداعی که گفت... بابا ماند

بين تن ها امام تنها ماند

سرليلا هواي مجنون داشت

چشم مجنون به پاي ليلا ماند

موج ؛ مي خورد بر لب ساحل

موج برگشت و ... ليك دريا ماند

علي اكبر ، علي و اكبر شد

جمله رفت و حروف بر جا ماند

با زره رفت ؛ با عبا برگشت

ردی از خون به خاک صحرا ماند

خواهر آمد ؛ برادرش را برد

تكه هاي پيمبر اما ماند

پيكرش زير سم مركب و ... سر

... روي نيزه براي فردا ماند

بعد از اين داغ در دل گودال

رمقي از حسين آيا ماند..!؟


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است

 

نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است

 

به تو و قد رشید تو حسودی کردند

 

کار این خیره‌ سران چشم نظر داشتن است

 

میوه‌ی فصلی و در مرز رسیدن اما

 

چیدن تو چه نیازی به تبر داشتن است

 

باید از وسعت این دشت تو را جمع کنم

 

تازه این کار به اما و اگر داشتن است

 

زیر بازوی مرا عمه نگه داشته است

 

داغ تو خاصیتش درد کمر داشتن است

 

پنجه بر زلف سیاهت زده دشمن نکند

 

کعبه‌ی روی تو هم فکر حجر داشتن است

 

پیش این لشکر فاسق که فقط می‌خندد

 

بدترین حال همین دیده‌ی تر داشتن است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در خداحافظی اش سیل حرم را می برد

راه می رفت و همه چشم ترم را می برد

نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم

دست غم نور چراغ سحرم را می برد

سنگها در تپش آمدنش بی صبرند

زیر باران همه ی بال و پرم را می برد

یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش

ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد

سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد

تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد

تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری

قطعه ای از قطعات جگرم را می برد

چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا

باد می آمد و عطر ثمرم را می برد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم صرافان

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

آرام کن اهل حرم را با قدمهایت

با آیه‌ی چشمان خود پیغمبری کن باز

لب باز کن حرفی بزن با من علی اکبر!

با لحن شیرینت برایم دلبری کن باز

 

از شوق تو در عاشقی دارم خبر اما

آرامِ جان! آرامتر رو سوی میدان کن

مویت نمانَد از پَرِ عمامه‌ات بیرون

کمتر پدر را این دمِ آخر پریشان کن

 

خیلی ندیدم صورتت را خوب در خیمه

وقتی که خود را ماه من! آماده می‌کردی

رو می‌گرفتی از من اما خوب می‌دانم

دل کندن من از خودت را ساده می‌کردی

 

دیدی خدا ! در عشقت از اکبر گذشتم من

دل کندن از این نور حق، الحق که مشکل بود

می‌دانی از حس پدر بودن نمی‌گویم

عشق است در پرده، تمامش قصه‌ی دل بود

 

اکبر شبِ سجاده‌اش روشن تر از روز است

تو خوب می‌دانی که مست نور ذات است او

خُلق محمد دارد و انوار زهرایی

مثل علی تصویر اسما و صفات است او

 

با دیدنش آه از دل اهل حرم برخاست

تا روبروی خیمه چون آهو قدم می‌زد

میدان نرفته، برق چشمانش رجز می‌خواند 

صف های دشمن را دو ابرویش به هم می‌زد

 

بر مرکبش بنشست و «لا حول ولا...»یی گفت

با ذکر «یا قهار» تیغش را به کار انداخت

می‌زد چنان انگار شمشیرش دو دم دارد

پیران میدان را به یاد ذوالفقار انداخت

 

با «یا علی» هر ضربه‌اش یک جان دیگر داشت

با «یا حسین» از میسره تا میمنه می‌رفت

گاهی میان رزم اگر می‌گفت «یا زهرا»

تا قلب لشکر مثل حیدر یک تنه می‌رفت

 

یک عده مبهوت شجاعت های بی حدش

یک عده مقهور توان و سرعتش بودند

آنقدر زیبا بود این شمشیر زن، حتی

سرهای روی خاک محو صورتش بودند

 

آمد به سویم با لب خشکیده از میدان

آمد به جانم آتشی دیگر زد و برگشت

این بار هم تا رفت این قلب پریشانم

پشت سرش یک چند باری آمد و برگشت

 

دیدم که فرقش چون علی وا شد دلم لرزید

حس می‌کنم «فزت و رب الکربلا» می‌خواند

چه اتفاقی داشت در آن نقطه می‌افتاد؟

یا رب! چرا اعضا و رگ هایش مرا می‌خواند؟

 

در گرد و خاک صحنه اکبر را نمی‌شد دید

از مشرکانِ بدر آنجا هر که بود آمد

وقتی که دیدم نا‌له از هفت آسمان برخاست

فهمیدم آن شه زاده از مرکب فرود آمد

 

دیدم دلم را «اِرباً اربا» کرده‌اند انگار

من زودتر از عمه پی بردم به راز تو

اما خودش را زودتر زینب رساند آنجا

من مانده بودم غرق در راز و نیاز تو

 

می‌خواستم یک بوسه، اما هر چه ‌می‌گشتم

در پیکرت بابا! دریغ از گوشه‌ای سالم

دیدم توانی نیست در پای من و زینب

گفتم: بیایید ای جوانان بنی هاشم

 

بابا برای بردنت حسرت به دل ماندم

کم بود آغوشم، عبایی پهن لازم بود

تشییع تو زیبا شد آخر این عبا تابوت

در دست عون و جعفر و عباس و قاسم بود


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:04 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر (ع) - غزل

در شباهت هدیه از سیمای پیغمبر گرفتی

از گل اخلاق ایشان عطر نیکو بر گرفتی

در صف عشق و وفا از ساحت شاه شهیدان

جام وصلت را اجازه از خُمِ داور گرفتی

این رجزخوانی چه می آید به بالای رشیدت!

رزم و آیین شجاعت آری از حیدر گرفتی

مثل شیر از بیشه ی ایمان زدی بر جان دشمن

با غریو تیغ حق جان دو صد کافر گرفتی

عاشقانه ره سپردی در مسیر عشق و عزّت

بوسه ها از تیغ و تیر و از لب خنجر گرفتی

مادرت می خواست تا بر پا کند دامادیت را

در کنار رود دجله حجله ی دیگر گرفتی

با ندای السلامُ یا نبی... وقت عروجت

بال در بال ملائک سوی بالا پر گرفتی

موج دریا جام ها شد روی دستان زمانه

با عطش رفتی و جام از دست پیغمبر گرفتی

چون"علی" والا به معنا هستی و "اکبر" مقامت

در خور والائیت نامِ علی اکبر گرفتی

 

شاعر: زهرا طاهرزاده فرد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  | 10:04 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید