حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
بهـار مـن، گل مـن، بـوستان پرپر من!
چه کرد با تو خزان پیشِ دیدة تر من؟
محاسنم به کفِ دست بود و اشک به رخ
نگـاه کـردم و دیـدم تـو رفتی از بر من
چه آمدت به سر ای مصحفِ ورق ورقم
کـه آیـه آیـه شدی بـاز در برابر مــن
خدا گواست که تنها شدم، غریب شـدم
ببین چه آمده با کشتن تو بـر سـر مـن
الا تمـام جوانـان کمک كنید مــرا
کنیـد گریــه بــرایِ عــلیِّاکبر مــن
کسی که گـریه کند در شهـادت پسرم
کند شفاعت از او روز حشر، مادر من
بلنــد شـو، بنشین و سـلام کن پسرم
کـه بهـر دیدنت آید زخیمه خواهر من
پسر کـه رفت، پدر هم غریب میگردد
بـه ایـن دلیل تو بودی تمامِ لشکر من
تمام هاشمیان جمع گشته، جمع کنید
که ریخته به زمین پارههای پیکر من
بساز اشک بریز و بسوز ای «میثم»
که نظم توست قبول خدای داور من
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
اینهمه زخم چرا ریخته روی بدنت؟
جای یک بوسه نماند از کف پا تا دهنت
چون رکاب دهنت خرد شده، ساخته اند
با سرِ نیزه رکابی به عقیق یمنت
تا تو می آیی علی خطبه ای آغاز کنی
می پرد سرفه و خونابه میان سخنت
تو کجا نیستی ای عشق که پیدات کنم؟
همه ی دشت پر است از همه جای بدنت
مثل یک آینه ی خردشده ریخته ای
کل صحرا متلألئ شده از نور تنت
رفته ای در وسط معرکه و خنجر و سنگ
سبقت از تیر گرفتند برای زدنت
زرهت پاره شده پیرهنت پاره تر است
قطعات بدنت پاره تر از پیرهنت
دلهره دارم علی جان، متلاشی نشوی؟
دردسر می شود این پا به زمین کوفتنت
چاره ای نیست قرار است که اکبر نشوی
می نشینم که ببینم علی اصغر شدنت
زنده کرد عمه ی تو خاطره ی مادر من
تو کمک کن ببرش مثل عموجان حسنت
سر تو بر سرِ نی همسفر باد شده
پرچم قافله شد زلف شکن در شکنت
غزل من! شده ای مثنوی طولانی
شعر تقطیع شده! خون چکد از تن/ تتن / ـَت
داود رحیمی
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
می كِشم خویش را به رویِ زمین
گـاه بـر سیـنـه گاه بـر زانـو
ای عصـایِ شكستـه بعـد از تـو
كـمكـم كـرده بیـشتـر، زانـو
چنـدمـیـن بـار می شود یـادِ
شـبِ دامــادیِ تــو افـتـادم
فـرصتی بـود و بعدِ عـمری شرم
بـر جـمـالِ تـو بـوسه می دادم
حیـف دیـگر نـمـی شود بـوسید
از لبـانی كه چـاك خـورده پـسر
وای بـر مـن چـرا مـحـاسـنِ تو؟
ایـنقـدر روی خـاك خـورده پسر
گـفتـه بـودی زمـانِ پـیـریِ مـا
آب هـم در دلـم تـكـان نـخـورد
تـا تـو هستـی و تـا عمویـت هست
بـاد حتـی به دخـتـران نـخـورد
خـواستـم رویِ پـایِ خـود خیـزم
بـاز هـم بـا سـرم زمـیـن خوردم
كــمــرم را بــگـیـر مـانـنـدِ
چــادرِ مــادرم زمـیـن خـوردم
زِرِه و خـود و زیـن و تـیـغـت را
زیـرِ پـایِ سـپـاه مـی بـیـنـم
چقـدر چهره ات عـوض شده است
نـكـنـد اشـتـبـاه مـی بیـنم
هـمـه تقصیرِ تـوست سمتِ حـرم
كِـل كِشیدنـد، بـعد خنـدیدنـد
بـعـدِ پـنجـاه و چنـد سال اینجا
عـاقبـت قـدِّ عـمـه را دیـدنـد
زحـمـتِ مـجـتـبی و بـابـایت
رفـتـه بـر بـاد غصه ام كـم كـن
پـیـشِ ایـن چشمـهایِ نـا مَحـرم
مـعجـرِ عمه را تـو مـحكـم كـن
كاش مـی شد سَرت یكی مـی گفت
زیـرِ ایـن ضربه هـا كَـمَش نكنیـد
آه ای نـیـزه هـا مـیـانِ حــرم
خـواهـرش هست دَرهَـمش نكنیـد
حسن لطفی
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
به هر زخم تنت تصویر لبخند خدا دیدم
خدا از من تو را می خواست من چشم از تو پوشیدم
چو دیدم وقت بی آبی عقیق از تشنگی کاهد
لبان تشنه ات را گه مکیدم، گاه بوسیدم
به خود گفتم که شاید چشم خود را بازبگشایی
به روی شسته از خونت، ز اشکم آب پاشیدم
نیازی نیست دیگر سر ببرند از تنم بابا
که با جان دادنت صد بار مرگ خویش را دیدم
تنم در خیمه بود و مرغ روحم با تو در میدان
تو دور مرگ گردیدی و من دور تو گردیدم
زبان سرخ خود را تا نهادی در دهان من
سراپا شعله سبزی شدم، بر خویش پیچیدم
تو جان کندی و دست و پا زدی و من نگه کردم
ز هر زخمت هزاران ناله نشنیده بشنیدم
تو آب از من طلب کردی و آبم کردی از خجلت
چو شمع سوخته، هم سوختم، هم اشک باریدم
تو را با فرق بشکسته، روی خونین و لب عطشان
چو معبودم پسندید این چنین من هم پسندیدم
اگر "میثم" ز سوز خویش دل ها را زدی آتش
من اول از شرار دل، به آهت شعله بخشیدم
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟
خبــر ریختــن بــــــــــال و پرت را ببرم
واژه های بدنت سخت به هم ریخته است
سینه ات یـا جگـرت یــا که سرت را ببرم؟
مثل مـــــادر وسط کوچه گرفتــــار شدی
تـــن پامــــال شـــــده در گذرت را ببرم
ولــــدی لب بــزن و نـــــام مرا بــــــاز ببر
تا به همـراه نســـــــیم این اثرت را ببرم
ارباً اربا تر از این قامت تو قلب من است
چــــــونکه باید بدن مختصـــــرت را ببرم
میوه های لب تو روی زمین ریخته است
بــا عبــــــــا آمده ام تـــــا ثمرت را ببرم
بت شکن بودی وبیش از همه مبعوث شدی
حـــالیــــــــا آمــــــده ام تــا تبرت را ببرم
شبــه پیغمبـــر من معجزه هـــا داری، حیف!
قســـمت من شــده شق القــمرت را ببرم
سفره ات پهن شده در همه دشت ، کریم
ســهم من هم شده ســوز سحرت را ببرم
لشـــگر روبـرویت "آکله الاکبـــــاد" اســت
کاش می شد که علی جان جگرت را ببرم
بدنی نیســت که تشـییـع کنم ، مجبــورم
تـکه تـکه تنـــــــــی از دور و برت را ببرم
عمه ات آمده بالای ســــرت می گوید :
تو که رفتــی بگــــذار ایــن پدرت را ببرم
ترسم این است که لب بر لب تو جان بدهد
بگــــــذار ایـــن پـــــدر محتضـــرت را ببرم
مادرت نیست ولی منتظر سوغات است!
عطر گیســـوی تو از این سفرت را ببرم
مصطفی هاشمی نسب
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
تـبـر از شــالِ خـود در آوردنـد
هـمـه انـگـار كـه سـر آوردنـد
چـقـدر تـیـغ را فــرو كـردنـد
چـقـدر تــیــغ را در آوردنــد
تـرسشـان بـود عمـو صـدا بـزنی
زود رفـتـنـد و لـشكـر آوردنـد
چكـمـه هـا تـا صدایِ تـو بِبُـرند
چـه بـلائـی بـه حنـجرآوردنـد
دهـنـت را بـه زور پُـر كـردنـد
نــیــزه را آخـرِ سـر آوردنـد
حـال بـر عـمّـه¬ی تـو می خندند
گـریـه هــای مــرا در آوردنـد
هـر بـلائی كـه بـر سـر آوردنـد
رویِ دامـــانِ مــادر آوردنــد
حسن لطفی
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
بنشینم و از سوز جگر ناله برآرم
بر صورت خونین تو صورت بگذارم
بردار خدا را سری از خاک و دعا کن
تا من به سر کشتۀ تو جان بسپارم
رسم است که بر نعش جوان لاله گذارند
من لاله به غیر از شرر ناله ندارم
از بس به تنت زخم روی زخم رسیده
ممکن نبود زخم تنت را بشمارم
با یاد لب خشک تو ای نور دو دیده
جا دارد اگر بر سر نی اشک ببارم
در خیمه زبان تو مکیدم جگرم سوخت
بگذار زلب های تو یک بوسه برآرم
فریاد دلم سر زند از سینۀ "میثم"
گیرم که ببندم لب و فریاد نیارم
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
علی اکبرم...
دیر افتاد ولی رشته به رشته شده بود
بدنش از تب خورشید برشته شده بود
تا عبا زیر سرش رفت هوایی تر شد
بال بالی زد و دیدند فرشته شده بود
داغ او ساخت از ارباب قتیل العبرات
این پیمبر تنش از روضه سرشته شده بود
رشته عمر حسین است که گفت آینه بین
مثل صد دانه تسبیح شد و ریخت زمین
از قلم کاش می افتاد رجزهاش کمی
تا که بیرون ندهد لخته پس از باز دمی
داشت خندیدنشان کار خودش را می کرد
طبق معمول رسید عمه... عجب پا قدمی
با پدر یک یک اعضاش نمی آمد راه
کاش می شد که بسازند همین جا حرمی
خوانده از قصه انگور پدر رازِ پسر
کاش می کرد کسی دور پدر را، ز پسر
کار مشکل شد و دیدند به زانو افتاد
گره ي معجر زینب به تکاپو افتاد
چادرش را که تکان داد عیان شد محشر
قسم عمه سادات به گیسو افتاد
میخ و دیوار و در خانه به چشمش آمد
گذر چشم عقیله که به پهلو افتاد
پهلویش حب علی داشت که درکوچه شکست
جگرش وقت اذان بر افق نیزه نشست
رضا دین پرور
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
ای مصحف پاره پاره من
خورشید و مه و ستاره من
داغت به جگر شراره من
ثارالله و ابن ثاره من
آیات جدا جدا ز شمشیر
یکسر شده نقطه نقطه از تیر
رخساره به خاک هشته من
آیات به خون نوشته من
تسبیح بریده رشته من
چشمی بگشا فرشته من
کی کشت تو را؟ بگو چرا کشت؟
هم کشت تو را و هم مرا کشت
ای ماه به خون شده خضابم
ای کرده غروب آفتابم
ای العطش تو کرده آبم
بگشای لب و بده جوابم
با دیدة بسته کن اشاره
یک یا ابتا بگو دوباره
تو هست منی، مرو ز دستم
لب باز کن و بگو که هستم
بالای سرت ز پا نشستم
یک باره خمیدم و شکستم
در موسم دستگیری من
بشکست عصای پیری من
فرق تو، کتاب محکم تو
چشم تو، حدیث زمزم تو
تقدیم خدای من، دم تو
هر زخم دوباره مرهم تو
یک کشته و سی هزار قاتل
ای وای به من، بسوز ای دل
نازک بدنت ز تیر دشمن
گردیده چو حلقه های جوشن
زخم تو دهن گشوده بر تن
لبخند زند به گریه من
گردیده تن تو اربا اربا
مثل دل چاک چاک بابا
زخم تو چو لاله های چیده
اعضات چو حنجر بریده
تو مثل مه به خون کشیده
من مثل هلال نو خمیده
وقتی که صدات را شنیدم
یک لحظه هزار داغ دیدم
بر زخم تو خون دل فشاندم
فریاد به آسمان رساندم
بالای سر تو روضه خواندم
تو رفتی و من غریب ماندم
آیینة من چرا شکستی
همچون دل من به خون نشستی
بی تو نفس است آه سردم
چون شمع، میان جمع فردم
بهر تو بلند گریه کردم
خوب است به خیمه بر نگردم
بنشینم و در برت بگیرم
تا بر سر کشته ات بمیرم
زخم تو عنایت هو الهوست
داغ تو گلی است هدیه بر دوست
جان تو نثار حضرت اوست
بر دوست رضای دوست نیکوست
"میثم" هدفش رضایت ماست
دلباخته ولایت ماست
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
مُحرم میخانه جان شو، ز ساغر یاد كن
شست و شو در زمزم دل كن، ز كوثر یاد كن
چون سپند از جای خود برخیز در راه طلب
عود شو، از جان سوداسوز مجمر یاد كن
گرده نان در بغل تا چند چون ماه تمام؟!
ماه نو میباش از پهلوی لاغر یاد كن
موی مشكینت خبر داد از شب تاریك قبر
گیسوانت شد سپید از صبح محشر یاد كن
ای دریغا میروی از خاك با دست تهی
ای صدف! دریا ببین! از موج گوهر یاد كن
توبه كن! آبی به روی آتش عصیان بریز
نیمهشب از جُرمِ خود با دیده تر یاد كن
پر كن از شوق شهادت چون شلمچه سینه را
از دل شبهای شورانگیز سنگر یاد كن
كعبه جان بانگ "هل من ناصر"ی دارد رسا
عازم هنگامه لبیك شو، فریاد كن
حاجیا! از مشعر آهنگ منا باید كنی
جان به قربان شهید كربلا باید كنی
شعلهور شد آن قَدَر تا عاشقی معنا شود
عاشقی چون او كجا در هر زمان پیدا شود؟!
مثل رعد آهنگ عمرش تند بود و پرخروش
تا زمین غرق تجلیهای برقآسا شود
كشته شد تا همتش آیینه «همت» شود
كشته شد تا كه «جهانآرا» جهانآرا شود
گفت: «مثلی لا یُبایع مِثلَهُ» یعنی یزید
گاه اسرائیل غاصب گاه آمریكا شود
سرّ اكبر بود فرزندش، به میدان روی كرد
تا كه محرابِ طلوعِ عَلّمَ الأسما شود
اكبر و شوق شهادت، اكبر و شوق شهود
اكبر و شوقی كه در كم عاشقی پیدا شود
أنفِقوا مِمّا تُحِبّون را پدر آیینه است
میوه جان را فرستادهست تا احیا شود
با نگاهش از جوانش میكند قطع امید
در دلش كم مانده تا هنگامهای برپا شود
او نبی را أشبهالناس است هم در خَلق و خُلق
این پیمبر بعثتش فی یومِ عاشورا شود
آمد اظهار عطش كرد و پدر را آب خواست
تشنگی نزدیك بود او را توانفرسا شود
خاتمالعشاق در كام پسر، خاتم نهاد
تا مبادا رازهای عاشقی افشا شود
گفت عمان: این عطش رمز است و عارف واقف است
این عطش خود چشمه جوشان استغنا شود
دفن شد پایین پای چشمه آب حیات
تا كه خضر عاشقان تا عالم بالا شود
گرچه مهر و ماه هم در محضرش زانو زدند
تیرهروزان، شبپرستان طعنهها بر او زدند
امّتی كه از نبی، شقالقمر را دیدهاند
از چه رو فرزند او را تیغ بر ابرو زدند؟!
این طرف شمشیرداران ضربه بر فرقش زدند
آنطرفتر، نیزهداران نیزه بر پهلو زدند
حجت الاسلام جواد محمدزمانی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


