عباس خوش عمل کاشانی
علی اصغر(ع)-شهادت
ظهر عاشور در خیام حرم
تشنگی برد تاب اصغر هم
گل نشکفته ی ریاض حسین
لفظ بسم الله بیاض حسین
لب چون غنچه بی کلام گشود
طاقت زینب و رباب ربود
کودک تشنه را نه آب و نه تاب
دل اهل حرم خراب و کباب
عطش آن دم که ترک تاز آورد
جگر غنچه در گداز آورد
اصغرش را ربابِ پاک نهاد
هم چو مصحف به روی دست نهاد
آمد از خیمه با شتاب برون
دلش از ناله های کودک خون
گفت با شاه دین ربابِ فگار
اصغرم را نمانده تاب و قرار
تشنگی برده تاب از این کودک
تاب همراه خواب از این کودک
برسان خود به کام آب او را
که عطش می دهد عذاب او را
خسرو دین گرفت اصغر خود
هم چو جان عزیز در بر خود
دید لب ها چو غنچه پژمرده
عطش از کالبد رمق برده
چشم ها چون سوال پر ابهام
آهوان شکسته پا در دام
سوی میدان رزم کرد شتاب
اصغرش روی دست و پا به رکاب
تا به رحم آورد مگر دل خصم
رفت و استاد در مقابل خصم
گفت بعد از سپاس و حمد خدا
ای گروه سپرده راه خطا
با من ار دشمنید و بر سر جنگ
عرصه بر کودکان چرا شده تنگ؟
طفل شش ماهه را گناهی نیست
جز منش یار و تکیه گاهی نیست
برسانید جرعه ای آبش
که عطش برده از بدن تابش
کودکان را به هیچ مذهب و کیش
کس نیازرده و نکرده پریش
گرم گفتار با عدو شه دین
اصغرش روی دست هم چو نگین
که به ناگاه زان گروه لئام
جنگ جویی پلید و حرمله نام
هدف آن طفل نازدانه گرفت
گلوی نازکش نشانه گرفت
طفل شش ماهه چون تبسم کرد
تیر هم دست و پای خود گم کرد
تا نبیند چه اتفاق افتاد
بوسه ها بر گلوی اصغر داد
در میان شرار آتش کین
دید چشمان آسمان و زمین
سروی از پا فتاد و شد پرپر
غنچه ای از ریاض پیغمبر
«خوش عمل» را ازین غم جانکاه
دیده دریاست سینه آتش گاه
ادامه مطلب
علی آمره
حضرت علی اصغر(ع)
ز خاک داغ بیابان مریز بر سر خویش
لباس سرخ علی را مگیر در بر خویش
رها کن این سبد گاهواره را بس کن
تو مانده ای و سراب علی اصغر خویش
عجیب عقده یک ضجه در دلت مانده
به روی نیزه که دیدی سر کبوتر خویش
علی تمام شد...تو بعد از این بگذار
وداع تلخ علی را میان باور خویش...
عروس فاطمه رویت کبود شد برگرد
بکش ز شعله سوزان به چهره معجر خویش
ادامه مطلب
رحمان نوازنی
حضرت علی اصغر(ع)
یک پر نه، دو پر نه! سهم تو تیر سه پر شده
سهم تو از بقیه کمی بیشتر شده
تیری که از سه جای گلویت دریده است
بیرون کشیدنش چه قدر درد سر شده
لشگر نگفت حرمله پیش پدر نزن
شش ماه بیش نیست که آقا پدر شده
آن قدر بی هوا سر تو ذبح تیر شد
که تازه دست خونی من با خبر شده
یک نیزه دست حرمله هم خواب دیده بود:
تا شام و کوفه با سر تو همسفر شده
دیگر گلوت نیزه نشینی نمی کند
از بس که رشته رشته و زیر و زبر شده
...حالا چگونه خیمه روم با چه کودکی
با کودکی که ذبح عظیم پدر شده؟
ادامه مطلب
احسان محسنیفرد
علی اصغر(ع)-شهادت
شش ماهه بود و رنگ جمالش پریده بود
از هوش رفته یا كه به ناز آرمیده بود
چشمان خود گشود و ز گهواره زد برون
هل من معین غربت بابا شنیده بود
او محسن است یا كه از او در نیابت است
خاكستری كه حاصل عمر شهیده بود
لب تشنه بود از عطش غربت پدر
آمد ولی به جان، غم بابا خریده بود
یك لحظه هم درنگ نكرد خصم خیره سر
انگار تا به حال سپیدی ندیده بود
تیر سه شعبهای كه زد از جنس میخ در
از گوش تا به گوش علی را دریده بود
باور نداشتند، علی، دست و پا زند
هجم سه شعبه چون نفسش را بریده بود
آیا شتاب تیر كمك كرد یا حسین
ادامه مطلب
سید محمد بابامیری
حضرت علی اصغر(ع)
ای تیر، خطا كن! هدفت قلب رباب است
یا حنجره سوختهٔ تشنهٔ آب است؟
كوتاه بیا تیر سه شعبه، كمی آرام
هو هو نكن این شاپرك تبزده خواب است
او آب طلب كرده فقط، چیز زیادی است؟
گیرم كه ندادند ولی این چه جواب است؟
رنگش كه پریده، دو لبش مثل دو چوب است
نه، تیر! تو نه، چارهٔ كارش فقط آب است
□
این طفل گناهی كه نكرده كمی انصاف
این جاست، ببینید كه حالش چه خراب است
این مرثیه را ختم كنید آی جماعت!
یك جرعه نه، یك قطره دهیدش كه ثواب است
ادامه مطلب
جواد حیدری
علی اصغر(ع)-زبان حال رباب(س)
این ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است
بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خون کبوتر است
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است
یا که ببند چشم علی یا که صبر کن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانه ی تیزی خنجر است
داغش عظیم اگر چه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غم ها برابر است
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت علی اصغر(ع)
آن قدر توان در بدن مختصرت نیست
آن قدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند
گفتند: مگر صاحب کوثر پدرت نیست
گفتی که مکش منت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
***
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آن قدر که از دور و برت هم خبری نیست
آن قدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
ادامه مطلب
وحید قاسمی
علی اصغر(ع)-شهادت
بر نیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی برای خودت ایستاده ای
مثل بـزرگ های قبیله چـه با غرور
بر پای ادعای خودت ایـستاده ای
شانه به شانه ی همه سـرهای قافله
همراه مـقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها بـه اتکای خودت ایستاده ای
ذبـح عـظیم بـت شکن پـیـر کـربلا
در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای
ای خضر تشنه کام! در این گوشه ی کویر
بر چشمه بقای خودت ایستاده ای
ما بین نـاقـه هـای من و عـمّه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسـمان ابری سنگ و کلوخ شهر
بـا سعی بال های خودت ایستاده ای
پیـش سپاه ابـرهــه ی عـابـران شــام
مانند کعبه جای خـودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی کودک رباب!
در محضر خدای خودت ایستاده ای
ادامه مطلب
یاسر حوتی
علی اصغر(ع)-شهادت
قنداقه رفت بالا، بالاتر از همیشه
دیدند مه درآمد، زیباتر از همیشه
این گرگ سنگ دل را، ای كاش ره بگیرند
زوزه كشان دویده، بـُـّراتر از همیشه
باران خون گرفته، پهنای كربلا را
صحرا به جوش آمد، دریا تر از همیشه
مثل عروسك خواب، آرام و بی صدا بود
بین عبای مردی، باباتر از همیشه
با قطره های خونش، بر آسمان نوشته
"جانم فدات بابا..! "خوانا تر از همیشه
حالا عروس زهرا، با افتخار میگفت
زینب! ببین شدم من زهراتر از همیشه
×××
وقتی به خاك میكرد یاقوت آخرش را
احساس كرد تنهاست، تنهاتر از همیشه
گنجی كه كرد پنهان، امروز آشكار است
در چشم های شیعه، پیداتر از همیشه
ادامه مطلب
مرحوم نیر تبریزی
حضرت علی اصغر(ع)
کودکی در عهد مهد استاد عشق
داده پیران کهن را یاد عشق
طفل خرد اما به معنی بس سترگ
کز بلندی خرد بنماید بزرگ
خود کبیر است ار چه بنماید صغیر
در میان شعبهٔ سیاره تیر
عشق را چون نوبت طغیان رسید
شد سوی خیمه روان شاه شهید
دید اصغر خفته در حجر رباب
چون هلالی در کنار آفتاب
چهرهٔ کودک چو دردی برگ بید
شیر در پستان مادر ناپدید
با زبان حال آن طفل صغیر
گفت با شه کی امیر شیر گیر
جمله را دادی شراب از جام عشق
جز مرا کمتر نشد زآن کام عشق
گر چه وقت جان فشانی دیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
زان مئی کز وی چو قاسم نوش کرد
نو عروس بخت در آغوش کرد
زان مئی کاکبر چو رفت از وی ز پا
با سرآمد سوی میدان وفا
جرعه ای از جام تیر و دشنه ام
در گلویم ریز بس که تشنه ام
شه گرفت آن طفل مه اندر کنار
یافت در وی در دل دریا قرار
آری آری مه که شد دورش تمام
در کنار خور بود او را مقام
برد آن مه را به سوی رزمگاه
کرد رو با شامیان رو سیاه
گفت کای کافر دلان بد سگال
که برویم بسته اید آب زلال
گر شمارا من گنهکارم به پیش
طفل را نبود گنه در هیچ کیش
آب ناپیدا و کودک ناصبور
شیر از پستان مادر گشته دور
زین فراتی که بود مهر بتول
جرعه ای بخشید بر سبط رسول
شاه در گفتار و کودک گرم خواب
که ز نوک ناوکش دادند آب
در کمان بنهاد تیری حرمله
اوفتاد اندر ملائک غلغله
رست چون تیر از کمان شوم او
پر زنان بنشست بر حلقوم او
چون درید آن حلق تیر جان گداز
سر ز بازوی یدالله کرد باز
تا کمان زه خورده چرخ پیر را
کس ندیده دونشان یک تیر را
تیر کز بازوی آن سرور گذشت
بر دل مجروح پیغمبر گذشت
نوک تیر و حلق طفل ناتوان
آسمانا واژگون بادت کمان
شه کشید آن تیر و گفت ای داورم
داوری خواه از گروه کافرم
نیست این نوباوهٔ پیغمبرت
از فصیل ناقه کمتر در برت
شه به بالا می فشاند آن خون پاک
قطره ای زآن برنگشتی سوی خاک
بنگرید آن مرغ دست آموز عرش
که چه سان در خون همی غلطد به فرش
این نگارین خون که دارد بوی طیب
تحفه ای سوی حبیب است از جیب
در ربائید این نگار پاک را
پرده گل ناری کنید افلاک را
در ربائید این گهرهای ثمین
که نیاید دانه ای زآن بر زمین
قطرهای زین خون اگر ریزد به خاک
گردد عالم گیر طوفان هلاک
تیر خورده شاه باز دست شاه
کرد بر روی شه آسیمه نگاه
غنچهٔ لب بر تبسم باز کرد
در کنار باب خواب ناز کرد
وآن گشودن لب به لبخند از چه بود
وآن نثار شکر و قند از چه بود
پس ندا آمد بدو کای شهریار
این رضیع خویش را بر ما گذار
تا دهیمش شیر از پستان حور
خوش بخوابانیمش اندر مهد نور
پس شه آن دُرّ ثمین در خاک کرد
خاک غم بر تارک افلاک کرد
آری آری عاشقان روی دوست
این چنین قربانی آرند سوی دوست
اندر آن کشور که جای دلبر است
نه حدیث اکبر و نه اصغر است
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


