حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
مرکب تو را تا قلب لشگر برد اکبر
از هر طرف چیزی به جسمت خورد اکبر
افتادی و تازه شغالان سر رسیدند
هر یک ز جسمت قسمتی می برد اکبر
معلوم شد مقصود از این ارباً اربا
سَروی به زیر دست و پا شد خُرد اکبر
انگار نیمی از تنت در خاک رفته
از بس قد و بالای تو پا خورد اکبر
تا از لبت فریاد یا زهرا شنیدند
سر نیزه ای بر پهلویت برخورد اکبر
آری گل رویی که شبه مصطفی بود
یکدفعه زیر چکمه ها پژمرد اکبر
می گفت بالای سرت بابای پیرت
برخیز دشمن آبرویم برد اکبر
عمه اگر اینجا نمی آمد به یاری
بابا کنار پیکرت می مرد اکبر
هر طور جمعت می کنم می پاشی از هم
کس عضوهای مانده را نشمرد اکبر
تا خیمه نعشت بارها روی زمین ریخت
بابا به دنبالت زمین می خورد اکبر
اهل حرم با نعش تو گفتند آقا
عباس بدجور از غمت افسرد اکبر
در خیمه دیدم تازه یک یک زخم ها را
مانند مادر پیکرت افشرد اکبر
محمود ژولیده
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
ای خفته در مقابل بابا مؤذنم
واکن نگاه بسته ز خونت ببین منم
در پیش دشمنان که من خنده میکنند
بالای نعش تو بنگر سینه میزنم
شرم از رخ محمدی تو عدو نکرد
ای در نگاه فاطمه رنگ تو مسکنم
با پیکرت چه کرده لب تیغ و نیزهها
پاره زره ز پهلوی پاک تو میکنم
در خیمهها سکینه هراسان ز مرگ تو
اینجا کُشد مرا دف و آواز دشمنم
هر شاخهات کناری و صد قطعه شد تنت
ای سرو قد کشیدة زیبای گلشنم
برداشتم چو صورت خود را ز صورتت
خون میچکید از رخ و از سینه و تنم
برخیز و باز بهر دل من اذان بگو
وقت نماز میگذرد ای مؤذنم
مجتبی روشن روان
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
تو را به دست گرفته به آسمان بدهد
گل محمدی اش را به باغبان بدهد
كه برگ های تو را یك به یك جدا كردند
بغل گرفته به زهرا تو را نشان بدهد
برید صوت تو را نیزه ی حسود كسی
به روی حنجره ات آمده اذان بدهد
تو را بریده بریده صداكند ... ولدَی
اگر كه هلهله ها یك كمی امان بدهد
بغل گرفته تو را و تن تو می ریزد
خودت بگو كه چگونه تو را تكان بدهد
بلندشو پدرت را به خیمه برگردان
وگرنه پیش تن زخمی تو جان بدهد
بلند شو به لبش بوسۀ دوباره بده
وگرنه بعد تو بوسه به خیزران بدهد
محسن حنیفی
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
برسان زود جوانان حرم را عباس
كه بیارند به خیمه پسرم را عباس
دسترنجِ همه ی عمر مرا باد تكاند
جمع كن روی عبایم ثمرم را عباس
به زمین میزندم...،داغ جوان سنگین است
پس بگیر از دو طرف زیر پرم را عباس
زخم تیری كه قرار است نصیب تو شود
كاش میدوخت به هم چشم ترم را عباس....
....تا نمیدیدم از این سوی به آن سوی زمین
پخش كردند تمام جگرم را عباس
زانویم تا شده اما به تو پشتم گرم است
نشكند كاش بلایی كمرم را عباس
اكبرم رفت تو هم گر بروی از دستم
پس به كی بسپرم این اهل حرم را عباس
بعد آن دیر نباشد كه ببیند زینب
پنجه ای چنگ زده موی سرم را عباس
علی صالحی
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
همین که در وسط معرکه پسر افتاد
هزار مرتبه تا پیش او پدر افتاد
بلند می شد و باز هم زمین می خورد
همین که دید علی را چو محتضر، افتاد
قد رشید، جمال رسول، خُلق حسن
نتیجه اش فقط این است: با نظر افتاد
سرش اگر متلاشی شده چون از سر اسب
به روی صورت خود نه، به پشت سر افتاد
چقدر زخم عمیق است، اکبرم، پسرم
به جای نیزه مگر بر سرت تبر افتاد؟
قد رشید علی ساده نیست تجزیه اش
گمان کنم که ز دستان او سپر افتاد
کنار خیمه عقیله به زیر لب می گفت:
مدینه مادر ما هم به پشت در افتاد
حسین ایزدی
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
بگو هنوز برایت کمی توان مانده
بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟
فقط برای نمازی کنار بابا باش
هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده
چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی
چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده
کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست
عجیب بر جگرم داغ این جوان مانده
بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن
عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده
نسیم هم بدنت را به دست می گیرد
شبیه مشت پری که در آشیان مانده
شدی شبیه اناری که دانه دانه شده
کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده
شبیه مادر من جمع میکنی خود را
که بین پهلوی تو درد بی امان مانده
چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم
هزار شکر که از تو کمی نشان مانده
حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست
دوباره میشِمرم چند استخوان مانده
تو را به روی عبا تکه تکه می چینم
بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده
چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست
برای بدر شدن ماه من زمان مانده
چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست
چقدر نیزه شکسته در این میان مانده
تو را از این همه غم میکنم سوا اما
هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده
قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر
هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده
قرار نیست فقط عمه ات بماند و من
ببینی اش که میان حرامیان مانده
کمی به روی سرم باشد و میان حرم
که چند دختر نوپا به کاروان مانده
بدون تو بدَود چند بار تا گودال
ببیندم که نگاهم به آسمان مانده
کمان حرمله تیری به سینه ام زده است
به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده
نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش
برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده
ادامه مطلب
خوش قد و قامتم بروي خاكها چرا؟
خوردي زمين قبول ولي دست و پا چرا؟
حالا كه آمدم دو لبت وا نميكني؟
ساكت شدي نگاه به بابا نميكني؟
ساكت شدي كه من ز غمت پيرتر شوم؟
از ديدن سر تو زمينگيرتر شوم؟
خس خس نكن ببين چقدر زجر ميكشم
از عمق زخم روي زجگر زجر ميكشم
در پهلويت مدينه و مسمار ديده ام
در سينه تو هيزم و ديوار ديده ام
ديدند شكل حيدري و بي خبر زدند
جراحه ها به زخم تنت زخم تر زدند
اي واي لشگري كه به جنگ تو آمدند
دندان شكسته اي تو بگو سنگ هم زدند؟
حيف اين بدن كه روزي مردم شده علي
اي واي قطعه اي ز تنت گم شده علي
برخيز عمه ات ز حرم آمده علي
انگار باز دست به گيسو زده علي
شاعر: سيد پوريا هاشمي
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)
رفتی زدستهای منِ خســـــته مفت مفت
شمشیر و تیر بر بدنت خورده جـــفت جفت
روئیده است از همـه ی دشت، پیــــــــکرت
یا نیزه زار از افــــــــق چشم من شکفت
اینجا چــــــــقدر دست و سر و پا شبیه هم
اینجا چــــه شد صــدای نفسهات کرده افت
پاشیده اند هـــــــر طرفت را به گوشه ای
زحمت شده برای مــــن ِ پیر، روب و رفت
وقتی که می شکســـت مرا سنگ خنده ها
گویا هنوز گوش تو جان داشت، می شنفت
چیزی نمانده اســــــــت که قالب تهی کنم
زینب به سرزنان زحــــــرم تا رسید، گفت:
مثل لبت که خشــــــک شده خشکمان زده
نذرت قبـــــــــــول ، حـــاجی اعمال مفرده
افتاده زیر پا تـــــــــن زخمیـــت بی زره
دارد چــــــقدر موی پریشان تو گــــــــره
بالا بلنــــــــــد خیمه، اذان گوی ریز ریز
افـــــــتاده بی تو جان حرم در مــــخاطره
بسکه دویده اند به جســــــــــمت سوارها
هرجاکه دست رفت، رســــــــیدم به پنجره
دارم عذاب می کشم از این سـکوت محض
چشمان نیزه دار شــــــده مات حــــــنجره
گفتی زره به تـــــن بکنم ... دیدی عاقبت،
آمد عبا به کار تنــــــــت در محــــــاصره
من با خودم نشسته ام و حــــــرف می زنم
آخر ســـری تکان بده در این منـــــــاظره
مُردم بــــه چشمهای سیاهت، خــــدا گواه
من مانـــــدم و مسیر تنت تا به خیمه گاه
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)
از تن تو همه اعضای تو منفک شده است
بدنت مثل ضریحی که مشبک شده است
خبرت را ز لب باد شنیدم می گفت
یال پیشانی اسب تو کمی لک شده است
پاشو که بی تو اباالفضل میان میدان
وسط این همه نامرد صفت، تک شده است
هرم این دشت نشسته به لب پر ترکت
لب تو خشک تر از سوده ی آهک شده است
چونکه پا شیده ای از هم تودراین لحظه ی تلخ
روزه ی صبر دلم دایره ی شک شده است
مثل قالی که شده ریش شده ریش دلم
خیمه گاه بدنت پاخور ِ پاتک شده است
اوّلش تا به تو افتاد نگاهم گفتم
عمرمن زیر سم اسب چه اندک شده است
قامت سرو تو را شوردلان چشم زدند
بدنت ریز به صد قطعه ی کوچک شده است
زائرت هستم و بالا سر تو دراحرام
بدنت مثل ضریحی که مشبک شده است
ادامه مطلب
ولدي علي...
تا جگر ِ من به سوز و آه نيفتد
بَهر ِ علاجم كسي به راه نيفتد
با گُنَهَم چاه درست كردم و گفتم
يوسفِ من در تهِ اين چاه نيفتد
******
خَلقاً و خُلقاً شبيهِ ذاتِ رسولي
كوفه محال است به اشتباه نيفتد
آه عقاب ِ علي مراقب ِ او باش
راكب ِ تو در دلِ سپاه نيفتد
حداقل كاش علي اكبر ِ ليلا
رويِ زمين پيش ِ چشم ِ شاه نيفتد
زود بلند شو پسر ِ ارشدِ بابا
تا به رويِ عمه ات نگاه نيفتد
زود بلند شو كه اِبن سعد نخندد
بر پدر ِ تو از اين به بعد نخندد...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


