امشب عزا گرفتهي غوغاي مادرم
هستم خموش و گوش به آواي مادرم
گر منصبم چنين شده «سقاي تشنه لب»
اين است مرحمت از دعاهاي مادرم
ادامه مطلب
و می آید عمویم آخر از نهر
بگیرد انتقامم را از این دهر
عمویم پهلوان و مهربان است
به طفلان حسینش پاسبان است
دو چشمش چشمه ی آب حیات است
و یوسف پیش چشمش مات مات است
عمویم آخرین امید ما بود
میان ماهها خورشید ما بود
اگر دستش به شمشیرش بگیرد
تقاص طفل بی شیرش بگیرد
عمو می آید و یاری نماید
زطفلان او پرستاری نماید
عمو می آید و من را ببیند
تقاص روی نیلی ام بگیرد
رساند آب آخر بر یتیمان
بیاید عاقبت درکنج ویران
بگوید ای رقیه ناز دانه
چه کس بر صورتت سیلی نشانده؟
چرا رویت چنین نیلی بگشته؟
کدامین دست بر رویت نشسته؟
بگو تا انتقامت را بگیرم
بگردم دور تو تا که بمیرم
مرا بر روی دوشش می نشاند
ز دشمن گوشوارم می ستاند
بیارد مرحمی بر پای خسته
بگیرد سلسله از دست بسته
عمو جانم بیا من بیقرارم
برای دیدنت چشم انتظارم
تمام روزها را می شمارم
که تا بینم دمی روی نگارم
عمو جانم بیا ای مه جبینم
که روی شانه هایت من نشینم
شاعر : وحید مصلحی
بیا من را ببر تا اوج افلاک
زمویم پاک کن خونابه و خاک.......
ادامه مطلب
خورشید روی خویش نهان کرده در نقاب
شرم است در رُخ اش که برون آید از حجاب
شب بود و مرد آب رسان گریه می نمود
می گفت : تشنه اند یتیمان غرق خواب
وقتی که پرده های سیاهی کنار رفت
تیغ برنده دید و لبِ تشنه و سراب
چشمان پر ز اشک برادر نظاره کرد
می دید خیمه گاه عزیزان خود خراب
می دید « زینبی » که پر از غصّه بود و غم
یک خواهری که داشت نگاهی پُر التهاب
گفتا چه جای ماندن و اینجا نشستن است
باید برای آب رساندن کنم شتاب
از جا بلند گشته و مشکش به روی دوش
حالا نهاده است دگر پای در رکاب
فر یاد زد کسی که دگر جای غصّه نیست
عباس رفته است به یاری مشک آب
می تازد آن سوار علمدار صف شکن
رخشنده است چهره ی او چون طلای ناب
بر خاک می فکند پلیدی به ضرب تیغ
می گفت خاک را که تو امروز کن حساب
شطّ فرات دید و ننوشید آب را
گفتا که تشنه است برادر چو من به آب
مشکش پر آب کرد ولی در میان راه
تیری به مشک خورد و دل سنگ شد کباب
دیگر نبود یاور دلسوز دیگری
او را کند به نام مهِ هاشمی خطاب
دستی نداد جرعه ی آبی به دست او
انگار مُرده مَردی و انگیزه ی ثواب
آنجا کسی به بال کبوتر نکرده رحم
از هم گشوده پنجه ی درنده ی عقاب
تاریخ هم ندیده به خود از زمان دور
لب تشنه ای شهید ولی در کنار آب
وقتی سکینه گفت عمو مشک آب کو
دیگر نیامد از لب آن مرد حق جواب
با مشک پر ز آب نیامد ولی چرا
اسبی رسیده است به یک خیمه ی خراب
یعنی شهید گشته ابوالفضل صف شکن
سقّای عشق گشته و می آورد شراب
ادامه مطلب
سد پولادین دشمن را شکـسـت
تا به قلب آب دریا یافت دست
آب بر آن شــد که طنــــازی کند
خواست تا با هستیش بازی کند
موج دریا گرد آن لب تشنه گشت
وز فراز گردن مرکب گذشت
بوسـه زد پیوسته او را بر رکاب
کی لبت عطشان منم من آب آب
من که مهر دختر پیغمبرم
از گلوی تو به تو تشنه ترم
ای لبــت کــوثر ز دریا رخ مپوش
تا به من آبی دهی آبی بنوش
بس که موج بحر پایش را فشرد
خم شد و دستی به زیر آب برد
ناله از دل بر کشید ای آب سرد
ایتقدر بیهوده گرد من نگرد
هستی دریــا بـود در مشت ما
بحر جوشید از سر انگشت ما
گر چه از بی آبیم سوزد نفس
آب من بگذشتن از آب است و بس
آب سرد من بود در جام دوست
آنچه را من تشنه ام در دست اوست
عشق گویدتاشوی زینجام مست
آب کم جو تشنگی آور به دست
چند گوئی جرعه ای از من بنوش
رو بپرس اصغر چرا رفته زهوش
بسکــه عطشــانند آل فاطمـــــه
اشک هم خشکیده در چشم همه
آب آب تـشنــگـان زد آتـشـــم
خجلت از سقایی خود میکشم
کاش از اول نام من سقا نبود
یا در این صحرای خون دریا نبود
کام خشک و سینه آتش دل کباب
تشنه بیرون آمد از دریای آب
کام دل بگرفت از جام عطش
بست پیش آب احرام عطش
خویش فانی در هوالموجود کرد
رو به سوی کعبه مقصود کرد
چون کمر بهر طواف عشق بست
در طواف اولش افتاد دست
دور دوم در مطاف داورش
شد فدای دوست دست دیگرش
دور سوم خون به جای اشک خورد
تیر دشمن آمد و بر مشک خورد
دور چارم داشت عزم ترک سر
کرد پیش تیر چشمش را سپر
دور پنجم با عمود آهنین
گشت سرو قامتش نقش زمین
گشت در دور ششم از تیغ تیز
عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز
دور هفتم داده بود از کف قرار
خویشتن را دید در آغوش یار
شد سراپا چشم زخم پیکرش
دید زهرا را به بالای سرش
با زبان حال میگفتش بتول
آفرین عباس من حجت قبول
ادامه مطلب
اگر به جلوه برآید نگاه محشر تو
تمام سجده نمائیم در برابر تو
خدا برای خودش آفرید حیدر را
تو را برای علی زاده است مادر تو
مُرید معرفتت گشته اند عرض و سماء
دلیل مستی افلاکیان ز ساغر تو
به روز حشر که دستت کند شفاعت خلق
چقدر فخر نماید به تو برادر تو
ز حجم کوچک قبر تو می شود فهمید
عجب بلای عظیمی رسیده بر سر تو
ز روی نیزه سرت بود سایبان حرم
به پشت گرمی تو خطبه خواند خواهر تو
خدای وعده بدادست و وعده اش حق است
که هیچکس نرود نا اُمید از در تو
نگاه خیره یک دختر سه ساله هنوز
پر از گلایه بود رو به سوی منظر تو
دوباره جلوه کنم روز تا شوم دلگرم
که بازمانده به بند بلا کبوتر تو
ز شکر عشق نداریم جز شما یاری
دوباره سوی تو برگشته است نوکر تو
تقدیم به مادر سادات حضرت فاطمه (سلام ا... علیها)
مجید خضرایی (دعبل)
ادامه مطلب
گر جگر خشک شود، خشکی لب ها حتمی ست
رفتن ناله ی لب تشنه به بالا حتمی ست
آب اگر یافت نشد، مرگ ربابِ بی شیر
بر سر درسِ جگر سوز الفبا، حتمی ست
قطره ی آب اگر نذرِ سر او بکند
بر علی اصغرمان معجزه ای سا، حتمی ست
بدنِ غیرت اگر که عرق سرد کند
خیس تب هم بشود، شعله ی رگ ها حتمی ست
دختر شاه بخواهد، احدی مانع نیست
طلب آب کند، حلّ معما حتمی ست
العطش باز اگر بر جگری لطمه زند
مشک اگر پاره شود، مُردن سقا حتمی ست
آب اگر موج زند باز هم ایمان دارم
این که او لب نزده بر لب دریا حتمی ست
بی کُله خود اگر بر سر او ضربه زنند
از روی اسب، زمین خوردن آقا حتمی ست
ناله ی ابنیَ العباسِ زنی ثابت کرد
این که او شد پسر حضرت زهرا، حتمی ست
تیرانداز هر آن قدر که ناشی باشد
تیر خوردن به تو با این قد و بالا حتمی ست
دست دادی و به تو بال بهشتی دادند
لفظ طیّار تو در جنت اعلی حتمی ست
گر روی خاک بلا پا بکشی
به حسین بن علی، خنده ی اعدا حتمی ست
اگر آقا نبَرد پیکرتان را به حرم
تکه تکه شدن این قد رعنا حتمی ست
گر نیایی به حرم، ای همه غیرت، بی تو
آتش شعله ور و دامن زن ها حتمی ست
ادامه مطلب
آقا یواش بال و پرت تیر میخورد
اینجا تمام دور و برت تیر میخورد
بی دست میروی و زمین میخوری و آه
یعنی حرم ببین سپرت تیر میخورد
یک چشم تیر و چشم دگر کودک رباب
همراه مشک، چشم ترت تیر میخورد
هرکس رسید جرعت سقا کشان گرفت
ای خاک بر سرم که سرت تیر میخورد
لعنت به حرمله که ز شوری چشم او
هر گوشه گوشه ی جگرت تیر میخورد
ام البنین ببین که دعا مستجاب شد!!!
ام البنین ببین قمرت تیر میخورد!!!
رو به مدینه میکنی و یاد مادرت
در جمله های شعله ورت تیر میخورد
با چشمهای خیس پیمبر خطاب کرد
زهرای من برو...پسرت تیر میخورد
تا پر کشید ناله ی ادرک اخای تو
هر واژه واژه ی خبرت تیر میخورد
آمد حسین موی پریشان و پا کشان
گفتی برو حسین که پرت تیر میخورد
ارباب خیمه های حرم خم شده قدت
مولای من مگر کمرت تیر میخورد؟
لبخند میزنی که فدای سرت حسین
دارد کمی برادرت تیر میخورد.
شاعر: نيما نجاري
ادامه مطلب
يا قمر بني هاشم
بس که نیزه به طواف قمرت ریخته است
دور و اطراف تنت، بال و پرت ریخته است
اثر ضرب عمود است اگر می بینم
به روی شانه ات اینطور سرت ریخته است
ذره ذره ز سر ِ زین به زمین آمده ای
تکه تکه بدنت دور و برت ریخته است
سر شرمندگی از شاه چنان سوخت دلت
عوض اشک ز چشمت، جگرت ریخته است
آخر ای سرو در این دشت نظر خورد قَدَت
که در این قبر تن مختصرت ریخته است
(شاعرش را نميشناسم)
ادامه مطلب
الآن انكسر ظهري
از آب دگر بر لب دختر سخنی نیست
بعد از تو در این معرکه بر من وطنی نیست
از ناز دو چشمان تو خواندم که برادر
در رفتن مهتاب دگر آمدنی نیست
یک لحظه شنیدم که صدای تو عوض شد
در آینه ي چهره نمایت دهنی نیست
رحمت به همان گرگ بیابانی صحرا
بر پیکر کوچک شده ات پیروهنی نیست
تکرار شده واقعه ي اکبر لیلا
وقتی که از آن قامت رعنا بدنی نیست
آن کهنه عبا شد کفن اکبر صد چاک
شرمنده که در سور و بساطم کفنی نیست
ماندم چه کنم وای خدایا تو کمک کن
انگار معمای تنش حل شدنی نیست
(خادم الزهرا)
ادامه مطلب
يا كفيل زينب يا قمرالعشيره
وقتي گدايي را پناهي نيست ديگر
جز كوچه ي چشم تو راهي نيست ديگر
جز تو به حاجت ها الهي نيست ديگر
اين جذبه ها خواهي نخواهي نيست ديگر
تو شمعي و گرماي تو پروانه پرور
مشكت به دوشت بود و اشكم را گرفتي
ماهي و از خورشيد هم غم را گرفتي
بي شك يداللهي كه پرچم را گرفتي
دادي دو دستت را دو عالم را گرفتي
تا كه بريزي زير پايِ شاهِ بي سر
جنگاوريت را ز بابا ميشناسي
اُمّ البنين را عبد زهرا ميشناسي
وقتي برادر را تو آقا ميشناسي
از هر كسي بهتر خودت را ميشناسي
باب الحوائج ميشوي تا روز محشر
آمد سكينه از عمويش خواهشي داشت
اشكش شبيه دستِ گرمش لرزشي داشت
اي مردِ طوفاني نگاهت بارشي داشت
كم كم كه موج ِسينه ات آرامشي داشت
در فكر دريا رفتي و لبهاي اصغر
گفتي به آقايت چو خون است آخر كار
ليلايِ من فصل جنون است آخر كار
انا اليه الراجعون است آخر كار
حالا كه ميدانم چون است آخر كار
اول به دستم تيغ ميدادي برادر
از تشنگي گرچه نگاهت تيره ميشد
اما همينكه سمت لشگر خيره ميشد
با تار و مار ِ تير مژگان چيره ميشد
اين منزلت بايد برايت سيره ميشد
تا كه كسي چشمش نيفتد سوي خواهر
شق القمر شد كه سرت بر شانه افتاد
انگار از فرق اناري دانه افتاد
از روي اسبت پيكرت مردانه افتاد
يعني سه پَر در چشم پُر پيمانه افتاد
با صورت افتادي زمين بر پاي مادر
اي كاش چشم ِدرهمت درهم نميشد
پشت حسين و خيمه ي تو خم نميشد
ديگر به معجرها گره محكم نميشد
گيسوي سُرخت روي ني پرچم نميشد
(محمد امين سبكبار)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


