درعلقمه آه از دل ِ ریش نکش

 آرامش خیمه را به تشویش نکش

 این تیرسه شعبه مخبرحرمله است

 انقدر تو حرف مشک را پیش نکش!

وحيد قاسمي


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد

 نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

 

 تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار

 مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

 

 راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن

 صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

 

 هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا

 صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

 

 حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین

 داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

 

 اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست

 بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

 

 سربازار نباید به تو می خندیدند

 جگر گریه گریبان دریدن دارد

 

 اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود

 مگر این چادر پر وصله خریدن دارد!؟

شاعر: وحيد قاسمي


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در علقمه صدا به صدا هم نمي رسد

آخر چرا اميد و پناهم نمي رسد

بيرون خيمه منتظرش مانده ام ولي

باور نميكنم به نگاهم نمي رسد

اين جا به روي من همه شمشير مي كشند

وقتي به داد و ناله و آهم نمي رسد

دشمن به فكر حمله فتاده است تا شنيد

عباس من به جمع سپاهم نمي رسد

گفتم به زينبم كه زمان اسارت است

ديگر به خيمه ها گواهم نمي رسد

كم كم غروب روز دهم مي رسد ز راه

اما زمان رويت ماهم نمي رسد

من گريه ميكنم همگي خنده مي كنند

در علقمه صدا به صدا هم نمي رسد

شاعر: محمد حسن بيات لو


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این موجِ عظیم ، چون که برخاسته است

 

دریـایِ دلِ من ، چه خــوش آراسته است

 

چون جـزر و مـدِ ، قشنگِ چشمانِ تو که

 

از ارزشِ رویِ مــاه هــم ، کـاسـته است

شاعر: حمید رضا نوری


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر دل كه به عشق ، پاي بندش كردند

با مِهر حسين ، ارجمندش كردند

بر پاي علمدار ، چو بر خاك افتاد

با نام " ابوالفضل " بلندش كردند

محمد جواد غفورزاده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ذکر شب و روز آسمانها: عباس

وقتی به بهشت میروی با: عباس

از معرفت و بزرگی اش معلوم است

دارد چه شباهتی به مولا عباس

شاعر: هدیه ارجمند


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من راوی شور و مستی و احساسم

دیوانه ی نام حضرت عباسم

من غیرتی ام مثل ابوالفضل علی

از کودکی ام به سیب سرخ حساسم

علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زبانحال حضرت زینب (س) با علمدار کربلا

بلند شو برادر بگو مرا نبرند

بگو مرا به کنارت به خاک غم سپرند

عموی خوب رقیه بلند شو مگذار

که گوشهای لطیف سه ساله را بدرند

مُخدرات همه بی حفاظ و بی معجر

پناهگاه جهانند و خویش در به درند

رخی که دیده مهتاب و آفتاب ندید

ببین که لشگر دشمن چه خیره می نگرند

برای آنکه به هر عده قسمتی برسد

سر بریده تان را چه خوب می شمرند

سر ، سر تو برادر عجب هیاهوئیست

تمام لشگر کوفه پی سر قمرند

گمان کنم که از امروز تا به چندین ماه

زنان کوفی و شامی دگر طلا نخرند

به هر بهانه بگویند ناسزا بر ما

چو از کنار صف دختران ما گذرند

بس است دعبل و فکر دل پیمبر کن

که عرشیان ز غمش غرق ناله و شررند

 

شاعر: مجيد خضرايي


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حیدر امشب دوباره بابا شد

طفلی آمد و زود آقا شد

مادری با ادب پسر آورد

خوش به حال دل گداها شد

از همان بچگی مؤدب بود

نوکر بچه های زهرا شد

تا دم آخرش حسینی ماند

تا قیامت به هر دلی جا شد

"یا حسین" اولین کلامش بود

بی زبان حرف زد، مسیحا شد

دل ربود از تمام دریاها

بی عصا زد به آب، موسی شد

آب ها کیف می کنند از این

پسری که رسید و سقا شد

قمر آمد به پیش پاهایش

کلِّ هفت آسمان زجا پاشد

تا ببوسد جمال رویش را

فلکِ قد کشیده هم تا شد

زهره و مشتری خریدارش

خنده هایش عسل، مربا شد

تا نخندیده بود ابو فاضل

خنده زیبا نبود، حالا شد!

خنده کرد و حسین هم خندید

بَه که این صحنه ها چه زیبا شد!

و خدا هم ز خنده اش خندید

گرم سرمستی و تماشا شد

آن طرف پشت کفر می لرزید

بچه شیری رسید و غوغا شد

کوری چشم حرمله امشب

چشم ناز اباالادب وا شد

زرد کرد و فشارِ او افتاد

تا که حرف از نبرد آقا شد!

دیگر اینجا غزل کم آورده

مثنوی عهده دار معنا شد

چند سالی گذشت این آقا

شد شبیه جوانیِ بابا

حیدری، مرد، مردِ آب آور

یک طرف او، مقابلش لشکر

تا ازین وَر اباالادب می رفت

دشمن آن سو عقب عقب می رفت

رفت و برگشتِ تیغِ او می کشت

زره اش مثل مرتضی بی پشت

"یک نفر آمد و دوتا برگشت"

با هم آمد جدا جدا برگشت

خنجرش عرصه را به هم می ریخت

دست و پا و سر و قدم می ریخت

خنجرش نه، فقط غضب می کرد

و حریفش ز ترس تب می کرد

قصه آمد رسید آنجا که

ظهر روز دهم و سقا که ...

حیدر آماده کرده بود او را

تا بماند برای عاشورا

آفریده شده برای حسین

دست و چشم و سرش فدای حسین...

شاعر: داود رحيمي


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قمر در آسمان کامل قشنگ است 

دو چشم خسته ی سائل قشنگ است

شنیدم پهلوانی گفت الحق 

علم دست ابو فاضل قشنگ است

زبانت با عمل ممزوج اما 

دلت وقتی که شد قابل قشنگ است

بدان غفلت تمامش بی ولاییست 

به راه آوردن غافل قشنگ است

مریضت را به هر جایی نبرچون

شفا بی زحمت و عاجل قشنگ است

اگر آقای عالم بوتراب است

دلیل خلق ما از گل قشنگ است

علی یعنی سرانجام سعادت 

قیامت در قیامت در قیامت

شاعر: علي اكبر حائري


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید