حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

اینجا هزار حرمله در انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روز رقیه کن

فکری به حال من نه به حال رباب کن

 

رحمی نمی کنند عزیزم به هیچ کس

حتی به تشنه ای که فقط شیر خواره است

در کوفه ای که وعده ی سوغات مردمش

تنها برای دخترکان گوشواره است

 

اینجا نیا که آخر سر چشم می زنند

این چشم ها به قامت آب آورت حسین

این دستها که دیده ام از کینه می برند

انگشت را به خاطر انگشترت حسین

 

برگرد جان من که نبینی ز بام ها

آتش کشیده اند سر و دست و شانه را

یا از فراز نیزه نبینی که می زنند

بر پیکر سه ساله ی تو تازیانه را

 

می ترسم از دمی که بیایند دختران

با گونه های زخمی و نیلوفری،میا

این شهر بی حیاست به جان سکینه ات

می ترسم از حرامی و بی معجری میا

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم

قبل کشته شدن از فکر تو  مقتول شدم

گرچه کار همۀ شهر دگر سکه شده

من به پیش تو ولی سکۀ یک پول شدم

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند

شاخۀ خشکم  و از غم، پرِ محصول شدم

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا

مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

سر من بر در دروازه و جسمم بازار

تازه من پیش شما کشتۀ معقول شدم

 

موسی علیمرادی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

دهانم خشک و جسمم غرق خون و دیده دریایی

عجـب کـردند اهـل کوفـه از مهمان پذیرایی

همان‌هایی که در این شهر گرداندند رو از من

فـراز بام‌هــا در چشمشـان گشتـم تمـاشایی

سـرم را بـرد قاتـل هدیـه از بهــر عبیــدالله

تنـم در کوچه‌هــا گردیـده گـرم راه‌پیمایـی

به جسم تا که ممکن بود آمد زخم روی زخم

نبــودی کوفیــان را بیشتــر از ایـن توانـایی

رسیـده ضربه‌هــا بـر سینـه و پهلـو و بازویم

بیا بنگر که مسلم پـای تـا سر گشتـه زهرایی

از آن ترسم که چـون‌آیـی نبینم ماه رویت را

ز بس از چشـم گریانـم عطش بگرفته بینایی

اگر چه رنگ خون زیباست بر روی شهید اما

تماشا کن که روی من به خون بخشیده زیبایی

تمـام شب کنـار کوچه‌هـا تنهـا تو را دیدم

خـدا دانـد نکـردم لحظـه‌ای احساس تنهایی

بیـا نامـردی و پستـی اهـل کوفــه را بنگـر

که بهر کشتن یک تن کند شهری صف‌آرایی

سزد «میثم» به یاد کام عطشان و لب خشکم

کند تا جان به تن دارد به اشکِ دیده، سقّایی

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جار و جنجالی عذاب آور به گوشم می رسد

نعره ی مستانه ی لشکر به گوشم می رسد

هر دقیقه کوفه از این رو به آن رو می شود

تا صدای سکّه های زر به گوشم می رسد

این جماعت کینه دارند از عمو جانم علی

ناسزاها از سر منبر به گوشم می رسد

از دو ماه پیش که مهمان کوفی ها شدم

ضربه های پُتک آهنگر به گوشم می رسد

تا که نزدیک دکان تیر سازی می شوم

خنده های حرمله بهتر به گوشم می رسد

چند عمود آهنین را هم سفارش داده اند

صحبت ضربه به روی سر به گوشم می رسد

روی مرکب هایشان بسیار خرجین چیده اند

حرف غارت کردن معجر به گوشم می رسد

تا جهاز نوعروسان بیشتر کامل شود

وعده ی آوردن زیور به گوش می رسد

من اگر چه نیستم در عصر عاشورا ولی

ناله ی جانسوز یک مادر به گوشم می رسد

قبل مقتل رفتنت انگشترت را دربیار

صحبت انگشت و انگشتر به گوشم می رسد

محمدفردوسی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

بند بندم همه چون برگ خزان می لرزد

کیست اینجا که دلم درد کشان می لرزد

بین این دشت پر از خار چو طفلان حرم

بیشتر قلبم از این لشگریان می لرزد

بار مگشا و مزن خیمه بدین جا که زمین

زیر سنگی شمشیر زنان می لرزد

خواهرت در غم این خاک چنین می سوزد

مادرت از غم این سوز چنان می لرزد

بس که بر چشم علمدار تو دارند نگاه

دخترت از نظر زخم زنان می لرزد

کیست آن مرد کمان دار که این سوی رباب

با تماشای همین تیر و کمان می لرزد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

گر کنند آویزه ی دارم حسین

کی ز عشقت دست بردارم حسین

دست از دامان پر عشقت دمی

برندارم گرچه بر دارم حسین

جرم من تنها همین باشد شها

شور عشقت را گرفتارم حسین

هر چه سنگ آید ز بام کوفیان

من به جان و دل خریدارم حسین

دیدن روی تو ای وجه خدا

آرزوی این دل زارم حسین

هر طرف را بنگرم بینم تو را

بسکه من مشتاق دیدارم حسین

همچو بابای غریبت مرتضی

من هم از این کوفه بیزارم حسین

کوفیان سنگ از جفایم می زنند

بر گناهی که تو را یارم حسین

خون ز قلبم می رود ، عشقت ولی

کی رود از قلب خونبارم حسین

 

 

سید محمد میر هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا مسلــم ابن عقیل....

کاش میشد کسی سفید کند

پیش ارباب روی مسلم را

ببرد سوی او پیام مرا

بخرد آبروی مسلم را..

 

ببرد سویش این خبر را که

کوفه در سر خیال ها دارد

سر بازار نیزه سازیشان

آه خیلی برو بیا دارد..

 

کوفیانی که دعوتت کردند

دربروی سفیر تو بستند

کوچه گردیست کار من اما..

همه در خانه های خود هستند..

 

کاش بودی نگاه میکردی..

لبم از تشنگی ترک برداشت..

هردری را زدم جواب شدم..

مسلمت حال و روز مضطر داشت..

 

کاش بودی نگاه میکردی

زیر این ماه راه میرفتم

کوچه در کوچه بغض میکردم

گاه و بیگاه راه میرفتم..

 

کاش بودی نگاه میکردی

سهمم از کوفیان خیانت شد

از من بی پناه با سنگ و..

آتش و طعنه ها ضیافت شد..

 

سر دارالعماره ام اما..

فکر خود نیستم به فکر توام

غصه ی غربت تورا دارم..

زار و لبریز غم به فکر توام..

 

کاش میشد که از همین حالا

زینب و دختر تو برگردد

قبل ازینکه اسیرشان بکنند

سوره کوثر تو برگردد

 

این جماعت به دست های اسیر

پیش مردم طناب میبندند

مشک هارا بگو که پر بکنند

که بروی تو آب میبندند

 

تیرهارا سه شعبه میسازند..

تاکه بهتر سوی هدف بزنند

رسمشان است وقت صید شکار

رقص شادی کنند کف بزنند

 

یوسف کربلا دراین فکرم

رحم بر پاره پیرهن نکنند..

لال گردد زبان من آقا

پیش زینب تورا کفن نکنند..

 

 

سید پوریا هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا مسلم ابن عقیل...

شب به شب وقت خواب کوفه چقدر

پی رد ستاره ای هستی

کوچه گردی و بین هر بن بست

در پی راه چاره ای هستی

 

خانه"طوعه" جای امنی بود

اگر این زن پسر نداشت فقط

بین بن بست میشود جنگید

دلبر ما سپر نداشت فقط

 

دوره ات کرده اند با نیزه

تشنگی هم فشار می آورد

بر سپیدی حنجرت نیزه

داشت کم کم فشار می آورد

 

حلقه را نعرت که در هم ریخت

تا که از کوچه آمدی بیرون

گر چه روی تنت پر از خش بود

گر چه می ریخت از لبانت خون

 

حیله دیگر زدند و گرفت

کنده بود زیر پایت چال

لیز میخورد پای بی رمق

در سراشیبی گودی گودال

 

از همین جای داستان شد که

تو شبیه حسین می شدی و..

در همین کوفه، بین غربت بودی

که ذبیح حسین میشدی و..

 

گر چه مجروح بودی اما باز

زنده از گودی آمدی بیرون

پسر فاطمه که رفت به گود

در نیامد مگر سری پر خون

 

دل خوش از تو هم نداشت عدو

گر چه میزد به غیض و با کینه

زیر و رویت نکرد هیچ کس

شمر جا خوش نکرد بر سینه

 

خواهرت لا اقل ندید کسی

از قفا می برد گلویت را

نیزه داری وقیح پیش همه

نگ می زد دوباره مویت را

 

محمد کاظمی نیا


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع(

 

کوفه لبریز بلا گشته میا کوفه حسین

قسمتم سنگ جفا گشته میا کوفه حسین

کوفه ای که پدرت حاکم آن بود قدیم

عاری شرم و حیا گشته میا کوفه حسین

آنهمه وعده وعیدی که به ما میدادند

به روی آب بنا گشته میا کوفه حسین

بی کسی دربه دری با دو پسر نیمه ی شب

به خدا قسمت ما گشته میا کوفه حسین

نگران گلوی طفل توام چون اینجا

مملو از حرمله ها گشته میا کوفه حسین

گرگها منتظر یوسف زهرا هستند

فتنه ای سخت به پا گشته میا کوفه حسین

خواب دیدم دهم ماه محرم آقا

سرت از پشت جدا گشته میا کوفه حسین

 

حبیب باقر زاده


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 دی 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 34 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید