اشعار شب هشتم محرم – حسن لطفی
به حرم تا که تو را از سفرت آورند
پدر پیر تو را پشت سرت آوردند
چقدر در سر راهم پر خونین دیدم
چه بلایی به سر بال و پرت آوردند
چنگ ها جوشن و خوود و سپرت را بردند
در عوض هرچه که می شد به سرت آوردند
نیزه هایی که هنوز از نوکشان می ریزد
لخته خون های گلویت خبرت آوردند
پشت تو تا به حرم پیش رخ نامحرم
شانه های خم زینب پدرت آوردند
تا در آغوش کشم جسم تو را بار دگر
تکه تکه تنی از دور و برت آوردند
آخرین عضو تو وقتی به حرم آید شکر
مادرت نیست بگویم پسرت آوردند
حسن لطفی
ادامه مطلب
اشعار شب هشتم محرم – علیرضا لک
در خداحافظی اش سیل حرم را می برد
راه می رفت و همه چشم ترم را می برد
نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم
دست غم نور چراغ سحرم را می برد
سنگها در تپش آمدنش بی صبرند
زیر باران همه ی بال و پرم را می برد
یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش
ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد
سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد
تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد
تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری
قطعه ای از قطعات جگرم را می برد
چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا
باد می آمد و عطر ثمرم را می برد
علیرضا لک
ادامه مطلب
اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی
تنها نه از غمت جگرم شعله ور شده
داغی به دل زدی که سرشکم شرر شده
دارد به عرش می رسد اشراق سینه ات
آه ای نبی، زمان عروجت مگر شده؟
وضع شکاف زخم سرت هیچ خوب نیست
زیر کلاه خوود تو شقّ القمر شده
داری مرا کنار خوت می کُشی پسر
حرفی بزن، ببین پدرت محتضر شده
برخیز و اشک چشم مرا روبرو نکن
با نیشخند حرمله ی دربدر شده
اینها برای هرچه علی نقشه داشتند
نامت اسیر بغض هزاران نفر شده
گویا برای نیزه به پهلوی تو زدن
هرکس که داشت کینه ی زهرا خبر شده
تنها تو را نمی شود از خاک جمع کرد
از سنگ ریزه ها بدنت ریز تر شده
وقتی که در عبا بدنت چیده شد علی
معلوم شد چقدر تنت مختصر شده
مصطفی متولی
ادامه مطلب
اشعار شب هشتم محرم
گاهی همه به دور پسر جمع میشوند
گاهی همه به دور پدر جمع میشوند
اینها كه دست و پای علی را گرفتهاند
هشتاد و چار فاطمه سرجمع میشوند
وقتی میان خیمه نشسته، نشستهاند
وقتی كه میرود، دم در جمع میشوند
…دارند این طرف چهقدر میشوند كم
دارند آن طرف چهقدر جمع میشوند
وای از علی عقابش اگر اشتباه رفت
وای از حسین دورش اگر جمع میشوند
ادامه مطلب
اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی
تنها نه از غمت جگرم شعله ور شده
داغی به دل زدی که سرشکم شرر شده
دارد به عرش می رسد اشراق سینه ات
آه ای نبی، زمان عروجت مگر شده؟
وضع شکاف زخم سرت هیچ خوب نیست
زیر کلاه خوود تو شقّ القمر شده
داری مرا کنار خوت می کُشی پسر
حرفی بزن، ببین پدرت محتضر شده
برخیز و اشک چشم مرا روبرو نکن
با نیشخند حرمله ی دربدر شده
اینها برای هرچه علی نقشه داشتند
نامت اسیر بغض هزاران نفر شده
گویا برای نیزه به پهلوی تو زدن
هرکس که داشت کینه ی زهرا خبر شده
تنها تو را نمی شود از خاک جمع کرد
از سنگ ریزه ها بدنت ریز تر شده
وقتی که در عبا بدنت چیده شد علی
معلوم شد چقدر تنت مختصر شده
مصطفی متولی
ادامه مطلب
اشعار شب هشتم محرم – مطهره عباسیان
جوان نبود كه بود و پسر نبود كه بود
عزيز مادر و عشق پدر نبود كه بود
عصاي پيري آن ها و ميوه ي دلشان
و باغ وصلتشان را ثمر نبود كه بود
زمان ِ آمدنش چشم هاي دلواپس
به اشتياق فراوان به در نبود كه بود
و وقتي آمد و وقتي جوان و رعنا شد
به بخت ، از همه آماده تر نبود كه بود
ولي خيال عروسي به سر نداشت علي
حسين را نه! تنها نمي گذاشت علي
علي ، علي ، علي اكبر چه قدّ و بالايي
ميان واقعه چون شير نر نبود كه بود
شجاع بود... خودش يك تنه در آن صحرا
حريف معركه ي صد نفر نبود كه بود
كه در دلاوري اش ، در رشادتش ، در رزم
حماسه ساز وَ مرد خطر نبود كه بود
و با همان قد رعنا و قامت برنا
حريم امن پدر را سپر نبود كه بود
ولي لبان عطشناك امان بريد از او
حسين، دل كه نه! آن لحظه جان بريد از او
علي به روي زمين و حسين بر سر او
پدر ز داغ پسر جان به سر نبود كه بود
پدر نه پاي گذشتن نه جان ماندن داشت
و مات چهره ي آن رهگذر نبود كه بود
همان كه عشق پدر بود و با تمام عطش
نگاه آن پدر از غصه ، تر نبود كه بود
گذشت ،رفت پريد و چه روز سختي بود
پدر براي پسر خون جگر نبود كه بود
كسي كه داغ جوان ديده يار مي خواهد
كه داغدار جوان غمگسار مي خواهد
كجاست مادر اكبر كه يار او باشد...
پسر براي همه چون گهر نبود كه بود
پسر، عزيز، پسر، ديدني، پسر ، زيبا
و در ميان همه جلوه گر نبود كه بود
پسر به حُسن ادب، پيش مادر و پدرش
عزيز كرده و صاحب نظر نبود كه بود
كسي كه آن همه خوب و كسي كه آن همه گُل
بهار عمر خودش مختصر نبود كه بود
حسين دست خدا داد ، تشنه ، اكبر را
و وعده داد به او جرعه جرعه كوثر را
مطهره عباسیان
ادامه مطلب
اشعار شب هشتم محرم – سید علی محمد نقیب
پیکرت مانند تسبیحی است که از هم وا شده
تیغ و تیر و نیزه روی بیت بیتت جا شده
طعنه و زخم زبان قد تو را خم کرده است
قد تو حالا شبیه مادرم زهرا شده
آن قدر روی تنت شمشیر و نیزه تاخته
قد تو رعنای من، رعناتر از طوبی شده
مادری پهلو شکسته رو به رویت آمده
کوچه، سیلی، میخ در معنا شده
واژه های بر زبانم کمتر از حد تواند
برکهٔ شعرم به شوق نام تو دریا شده
سیدعلی محمد نقیب
ادامه مطلب
حسن جواهری-حضرت علی اکبر علیه السلام-مرثیه
تا حسین بشنید بانگ اکبرش
با شتاب آمد به بالین سرش
جسم اکبر را چو دید قلبش شکست
در کنار پیکرش از پا نشست
راس ماهش را گرفت بر دامن او
این چنین با اکبرش کرد گفتگو
کای نگاهت آب روی آتشم
از لب خشکت خجالت می کشم
من نگویم صحبتی آغاز کن
لا اقل چشمان خود را باز کن
من نگویم بر رخم کن خنده ای
دست و پا زن تا بفهمم زنده ای
زخم روی زخم تو بنشسته است
از چه بابا فرق تو بشکسته است
بسکه قطعه قطعه گردیده تنت
بر پدر سخت است تماشا کردنت
خیز و بین ای سرو ناز باغ من
دشمنت خنده کند بر داغ من
جان بابا بی کس و یارم مکن
بیش از این دیگر گرفتارم مکن
پیش دشمن تن به خاریم مده
عمه ات بر یاری من آمده
جان من برخیز ای مانوس من
در میان دشمن است ناموس من
((خیز و بابا آبرویم را بخر
عمه را از بین نامحرم ببر))*
بیت آخر از استاد علی انسانی
ادامه مطلب
عباس احمدی
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
صبحت از داغ تو بابا جگری می خواهد
لب خشک از عطش و چشم تری می خواهد
آمدی باز سوی خیمه و با خود گفتم
نوجوانی ست که مهر پدری می خواهد
کاش می خواستم از تو دو زره برداری
این همه نیزه علی جان سپری می خواهد
نگران سر خود باش که این لشگر کفر
باز هم معجز شق القمری می خواهد
تیرها زودتر از من به تنت بوسه زدند
خُرد شد آینه ات شیشه گری می خواهد
نیست از جسم گلت چیز زیادی در دست
نه عبا، پارچه ی مختصری می خواهد
کاملاً یافت نشد هر چه تفحص کردیم
بردنت حوصله ی بیشتری می خواهد
باز کن چشم و ببین آمده پیشم زینب
قول صبر از پدر محتضری می خواهد
ادامه مطلب
علیرضا لک
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
چشم هایت اقتدار بی مثال نیل بود
یا که اقیانوسی از بال و پر جبریل بود
زیر باران نگاهت قلب لیلا می تپد
بی حضورت کار و بار عاشقی تعطیل بود
از صدای نبض خیمه خوب فهمیدم دلت
تکیه گاه استوار و محکم این ایل بود
لحظه ای در کوچه ی دلتنگی من صبر کن
گر چه سر تا پای تو در سایه ی تعجیل بود
جزء جزء مصحف صد پاره ات را خوانده ام
شیوه ی روخوانی من شیوه ی ترتیل بود
***
می گذارد چهره بر رخسار اکبر ساعتی
این غروب جان گداز ذبح اسماعیل بود
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


