با آسمان قسمت بکن بال وپرت را

بردار از روی زمین چشم ترت را

این تکه های گمشده راز رشیدی ست

یعنی تصور کن علی اکبرت را

شیون مکن لیلای مجنون،این بیابان

باید بنوشد خون پاک همسرت را

گهواره را آرام تر از خود رها کن

تا نشکند بغضی گلوی اصغرت را

آتش توان سوختن اینجا ندارد

باید بریزی بر تنش خاکسترت را

با ناله های العطش برخیز لیلا

باید ببندی کوله بار آخرت را

فردا که سهم عاشقان را داد زهرا

بالا بیاور از میان خون سرت را


شاعر: مريم حقيقت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نگران بودم و پریشان حال

ناگهان شیهه ی عقاب آمد

متوجه شدم که لشگر کفر

به سراغ تو با شتاب آمد

 

دیدم از دور ابن منقذ را

داغ تو بر دلم گذاشت علی

دیدم از دور افسری میزد

سوی تو هرچه نیزه داشت علی

 

ناله ات را شنیدم و دیگر

به فراق تو گریه ها کردم

تا ببینم دوباره روی تو را

زیرلب هی خدا خدا کردم

 

 

کمکم کن تو را بغل گیرم 

پدرت آمده ، ولی پسرم

زانوانم رمق ندارد تا

بدنت را به خیمه ها ببرم

 

بسمل من که پرپرت کردند

دیده وا کن ببین پر آوردم

آنقدر ناله ها زدم آخر

نیزه از پهلویت در آوردم

 

چه بلایی سر تو آمده است

که ترک روی استخوان داری

سد راه گلوی تو شده است

لخته خونی که در دهان داری

 

اشتباهی بگو کجا رفتی 

که چنین بد تو را نظر زده اند 

از کمر تا شدی چرا بابا؟؟

به گمانم که با تبر زده اند

 

چه بلایی سر تو آمده است

تار و پودت همه گسسته چرا؟

بی هوا سنگ خورده ای پسرم؟

دو سه دندان تو شکسته چرا؟

 

 

با مشقت پسر بزرگ کردم

همه ی حاصل وجود منی

به خدا که گمان نمیکردم

پیش چشمم تو دست و پا بزنی

 

ای علی جان عنب نمیخواهی؟؟

خاطراتت مرا کُشَد بابا

عاقبت کار دست من دادی

یوسف خانواده ی زهرا

 

ای موذن ، بلال خانه ی من

کاش که جوهر صدایی بود

این عبا و ردا که کافی نیست 

لااقل کاش بوریایی بود

 

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امن یجیب خواند و همه مطلــبش رسید

لب تشنه ای که باده به داد تبش رسید

 

معلوم شد که تشنـــــه لبهای تشنه بود

سیراب شدچون که به ساغرلبش رسید

 

اما میان خیـــمه به نجمه رباب گفت

شکرخدابه دادحسین زینبش رسید

 ***

وقتی لهیب عشق دلش را فرا گرفت

سوز عطش زبانه زد آتش به پا گرفت

 

تا نشنوند لشگر کوفه حسین شکست

بغضی نشست بین گلویش صدا گرفت

 

زانو زد ونشست و شکست و نگاه کرد

زینب رسید و یک طرف  آن عبا  گرفت

شاعر: صمد عليزاده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باز آمد و رنگ و روی نیلوفر داشت
چشم سیه اش نگاه پیغمبر داشت
من در عجبم میان آنها چه گذشت
اکبر به دهن نگین انگشتر داشت

 

قنبر سماچی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

"از زبان بی بی زینب (س) زمانی که دید امام حسین در کنار بدن علی اکبر(ع) روی زمین افتاده"

از خیمه‌ها درآمده خواهر بلند شو

 

زینب رسیده است برادر بلند شو

 

دنبالت آمده همه را زیر و رو کند

 

پس تا نبرده دست به معجر بلند شو

 

دشمن به ریش خونی تو خنده می‌زند

 

پس پشت کن به خنده‌ی لشگر بلند شو

 

گفتم عبا بیاورد عباس از خیام

 

برخیز، اذان بگو، سر منبر، بلند شو

 

اینجا درست نیست، مکش زانو این‌چنین

 

از روی پیکر علی‌اکبر بلند شو

 

حالا که اشک و ناله‌ی زینب قبول نیست

 

اصلاً بیا به خاطر مادر بلند شو

 

تو می‌خوری زمین، جگرم آب می‌شود

 

ای وارث دلاور خیبر بلند شو

 

*******

 

جای خون در رگم شراب ریخته‌اند

مهر اولاد بوتراب ریخته‌اند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

درمحبت گاه بیماری زدرمان بهتر است

یار وقتی نیست حال نابسامان بهتر است

بی محلی های لیلی دار مجنونست آه

گاه دشنام لبی ازگفتن "جان"بهتر است

حسرت اشک جوان ازچشم پیرم میچکد

دربهار آثارباران از زمستان بهتر است

بامژه جاروکشی آستان خوبست لیک

گردگیری با سر زلف پریشان بهتر است

زیر پای یار ما حاجت فراوان ریخته

دست خالی راگرفتن پیش دامان بهتراست

این کرمخانه بعیداست ازگدا خالی شود

هرچه سائل بیشترلطف کریمان بهتراست

گنج را با بردن رنج فراوان میدهند

کربلا را زائر پاره گریبان بهتراست

هر اذان صبح-مارا میبرد پایین پا

بی علی اکبر نخوانیدم مسلمان بهتراست


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر حضرت علی اکبر

کمی آهسته تر
حالا که می روی کمی آهسته تر برو
آهسته از مقابل چشم پدر برو

قدری قدم بزن پسرم در برابرم
آرام تر شبیه نسیم سحر برو

با هر قدم که می روی از دست می روم
از پیش دیده ی پدری خون جگر برو

شرمنده ام که کام تو میسوزد از عطش
با سوز کام تشنه به کام خطر برو

بابا برو ولی پسرم ! نور دیده ام !
حالا که می روی کمی آهسته تر برو

 

حسین علاءالدین


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای مرا آشفته کرده حال تو
دیده و جان و دلم دنبال تو
عزم وصل حق تعالی کرده ای
ترک جان یا ترک بابا کرده ای
روح من با این شتاب از تن مرو
ای تمام عمر من بی من مرو
کم زهجر خویش قلبم چاک کن
باز گرد از دیده اشکم پاک کن
راه غم بر قلب تنگم باز شد
غربتم با رفتنت آغاز شد
ای دل صد پاره ام پیراهنت
اشک ثار الله وقف دامنت
می روی این قوم سنگت می زنند
گرگ های کوفه چنگت می زنند
صبر کن بابا تماشایت کنم
سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم
بعدِ عمری حاصل من داغ توست
جان بابا قاتل من داغ توست
عهد من با دوست عهدی محکم است
هر چه بینم داغ در این ره کم است
عهد بستم تا که قربانت کنم
غرق خون تقدیم جانانت کنم
عهد بستم تا که درراه خدا
عضوعضوت را کنند از هم جدا
زخم تو مشکل گشایی می کند
مرگ از تو دلربایی می کند
من خلیل الله، تو اسماعیل من
داغ تو تسبیح من تهلیل من
جسم مجروحت گلستان من است
فرق خونین تو قرآن من است
خون گلاب وخاک صحرا مُشک توست
آبروی من دهان خشک توست
زخم ما را خنده بر شمشیر هاست
چشم ما چشم انتظار تیرهاست
گرچه خشک ازتشنگی لب های توست
رو که جدم مصطفی سقای توست
ما به راه دوست هستی باختیم
بعد از آن در قلب دشمن تاختیم

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای یاس چیده، ای گل نقش چمن، علی!
قرآن آیه آیه ی پامال من، علی
مانند قلب من دهنت پر زخون شده
خون گلوت گشته روان از دهن، علی
چسبانده خون به هم، دو لبت را ز گفتگو
با چشم خویش حرف برایم بزن، علی
لب تشنه، چشم بسته، نفس مانده در گلو
زخم تو گشته با دل من هم سخن، علی
تو مثل لاله ای که همه گشته برگ برگ
من مثل شمع سوخته در انجمن، علی
جایی برای بوسه نمانده به قامتت
از بس که زخمت آمده بر زخم تن، علی
ممکن نشد زروی زمینت کنم بلند
از بس که پاره پاره شده این بدن، علی
لیلا در انتظار تو چشمش بُوَد به راه
زینب چگونه بی تو رود در وطن، علی
در حیرتم چگونه زخونت خضاب شد
ماه جمال و زلف شکن در شکن، علی
فریاد من بلند زاشعار میثم است
سوزد زسوز او دل هر مرد و زن، علی

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تا كه از كف پسرى تازه جوان داد حسين

 عالمى را ز غم خويش تكان داد حسين

تا كه گلبوسه ز لب هاى پسر چيد لبش

 قدرت عاطفه خويش نشان داد حسين

تا كه خاموش شد از زمزمه «يا وَلَدى»

 عشق فرياد برآورد كه جان داد حسين

جذبه عشق بنازم كه پس از داغ جوان

 حكمت صبر نشان بر همگان داد حسين

گفت بر هاشميون نعش على را ببرند

 كز غم داغ پسر تاب و توان داد حسين

نقد جان داد و به حق جان جهان را بخريد

 در كف خلق جهان خط امان داد حسين

                                                                              


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 41 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید