ای شراب علوی در نامت

باده مصطفوی در جامت

 چه بلندی که نخورده است هنوز

پای معراج کسی بر بامت

 چه تجلی شده بر تو که چنین

پلک وا کرده همه اندامت

 داد من کو که سلامی بدهد

به خداحافظی آرامت

 ترکی داد به پیشانی من

خشکسالی سفال کامت

 به خودت خوب ببال ای آهو

شیر افتاده به چنگ دامت

 مثل یک بیت پریشانم کرد

وزن قافیه ی نا هنگامت

 اسم تو بردم چون طوفان بود

آب آرام شود با نامت

 زره و پیکرت اربا ارباست

چه می آید به تو این احرامت

رضا جعفری


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آئينه اش را آب كرد اشراق مانوسي

آينده اش را گفت قدّيسي : كه قدّوسي

پيش تجلي اش همه موساي مدهوشند

اين شعله را قابل نباشد هيچ فانوسي

در رفتنش امّيد برگشتن نمي بينم

پشت سرت مي گفت ظرف آب مايوسي
 

پس لرزه هاي اتفاقي سخت در راه است

دارد زمين در خواب مي بيند چه كابوسي ؟

يعقوب دارد مي دود تا گودي مقتل

آمد صداي يوسف در چاه محبوسي

از گرگها مانده به جا آثار خونيني

افتاده روي خاك ها پرهاي طاووسي

در چهره اش پيدا شد آثار شكستي سخت

چين و چروك واضحي ، خطهاي محسوسي

از هق هق اش جز قهقهه چيزي نمي بيند

دارد چه با او مي كند فرياد معكوسي ؟

لفظي كه معناي عزايش را رسا باشد

پيدا نخواهد كرد ذهن هيچ قاموسي

بايد مواظب باشي اي باد سحرگاهي

چون كه ز هم پاشيده اين جسمي كه مي بوسي

رضا جعفری


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خدا كند كه پريشان هر غمت باشم     

هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم

خدا كند نشوم از شما جدا آقا               

تمام عمر، اسير محرّمت باشم

 

قتيل كربلايي يابن الزهرا         

شهيد سر جدايي يابن الزهرا

نه تنها زينت دوش رسولي        

ذبيحِ مِن قفايي يابن الزهرا

 

خودم ديدم تو را با كام عطشان         

به زير آفتاب گرم و سوزان

الهي جان به جانان مي سپردم          

سرت بر نيزه ها ديدم حسين جان

 

فداي آن سر بشكسته، ديده گريانت      

فداي آن لب پر خون و لعل عطشانت

غروب روز دهم خواهر غريبت گفت    

فداي آن تن بي غسل و پاك و عريانت

 

پدر با غُصّه و غم  ساختم  من      

تو رفتی هستی‌ام را باختم  من

چنان کم سو شده چشمم ز سیلی     

تو را  دیدم ولی نشناختم  من

 

شبی از گریه بابا خواب رفتم         

به عشقت همچو شمعی آب رفتم

تو را در خواب دیدم بی عمامه           

ز بس خود را زدم از تاب رفتم

 

که دیده داس را با یاس کاری      

اگر طفلی تو هم احساس داری

یکی کنجِ خرابه گفت جانم        

مخور غصّه عمو عباس داری

 

پدر جان روزها در انتظارم        

که آیی باز یک دم در کنارم

چرا تنها سفر کردی عزیزم؟         

نگفتی یاس لطمه خورده دارم؟

 

ز بعدت هر چه می‌بینم ثرابه          

کجا رأس  تو لایق  بر شرابه

امان از روزگار و از غریبی         

تو روی نیزه من کنج خرابه

 

چرا به روي زمين مانده جسم اطهر تو    

به روي نيزه نشسته سر مطهر تو

ز داغ آن بدنِ زير سُمِّ مركبها         

طنين فكنده در عالم صداي مادر تو

 

میان شهر غم کنج خرابه       

سه ساله دختری در التهابه

میان خواب می‌بیند پدر را       

که روی نی سرش در پیچ و تابه

 

سيزده سالة حسن ماندي   

كربلايي، كنار من ماندي

ديدم از مركبت زمين خوردي      

به روي خاك، بي كفن ماندي

 

اي تازه جوان من، مرا پير مكن       

اين قدِّ شكسته را زمينگير مكن

تا جان به لبان خواهرم نآمده است   

برخيز اذان بگو و تأخير مكن

 

با غضب نور دو چشمان ترم را كشتند     

همة آرزوي اهل حرم را كشتند

اي جوانان همه از خيمه شتابان آييد       

گل بريزيد كه رعنا پسرم را كشتند

 

توان بال و پر خستة مرا بردي           

چه زود اي گل ياس رباب، پژمردي

صداي قُرّشِ تيري سه شعبه تا آمد     

به روي دست پدر ناگهان تكان خوردي

 

گرچه اي كودك شش ماهه تو دريا بودي     

تشنة قطره اي از آب گوارا بودي

لحظة آخر عمرت همه ديدند تو را        

مثل يك مرد سرِ نيزه سرِپا بودي

 

دست اين باد مده طرة گيسويت را        

به دمِ تيغ مبر طاق دو ابرويت را

زِرهي نيست كه جسم تو سلامت مانَد    

لا اقل دور كن از معركه پهلويت را

 

ارباً اربا ترين شهيد شدي      

پيش زهرا تو رو سفيد شدي

رفتي و مشك پاره ات آمد     

اي برادر تو نااُميد شدي

 

يكي با نيزه مي زد پيكرت را     

يكي بر نيزه ها مي زد سرت را

شنيدم بين آن غوغاي محشر   

صداي جانگداز مادرت را

 

سُرمة داغي كه بر چشم سياهِ تو نشست     

تار و پودِ اين دل غمديده را از هم گسست

آن زمانيكه فتادي از فرس بر روي خاك     

آنچنان گفتي اخي ادرك اخي پشتم شكست

 

همه نور نگاهم را گرفتند      

عمودِ خيمه گاهم را گرفتند

به زينب گفت قدِّ اِنكسارم   

علمدار سپاهم را گرفتند

 

پدرجان آتش افتاده به جانم      

سه ساله هستم اما قد كمانم

از آن شب كه من از ناقه فتادم  

ببين لكنت نشسته بر زبانم

 

وَرم بگرفته حجم بازويم را       

به خود پيچيد آتش، گيسويم را

دل شب مادرت را كه ديدم      

ز يادم برد درد پهلويم را

 

خسوفي تيره بر رويم نشسته  

كمي آتش به گيسويم نشسته

از آن روزي كه خوردم تازيانه     

كبودي روي بازويم نشسته

 

غروبي تلخ و داغي بي شماره        

نمانده بود ديگر راه چاره

همه در بين آتش مي دويدند     

جدا افتاد گوش و گوشواره

 

با تنِ خسته از فرس افتاد      

صيدِ شمشير، در قفس افتاد

آنقَدَر سنگ ميهمانش شد      

كآخرالاَمر از نفس افتاد

 

بستند بر سفيرِ تو چون راهِ چاره را       

آتش زدند سينة اين بي سواره را

جانِ منِ شكسته دل اي پيرِ مي فروش   

با خود ميار كرببلا شير خواره را

 

همه اهل حرم در پيچ و تابند     

همه لب تشنة يك جرعه آبند

رقيه، زينب و اطفال خيمه         

همه دلواپَسِ طفل ربابند

 

اينجا مباد همره خود دختر آوري        

اصغر بياوري، عليِ اكبر آوري

اي كاش قبل از اينكه بيايي به اين ديار    

انگشتر رسول خدا را در آوري

 

با من بمان و درد مرا بيشتر مكن         

تنها به شام و كوفه مرا ره سپر مكن

بال و پرم شكست، علي اكبرت كه رفت   

با رفتنت بيا و مرا خونجگر مكن

 

دوباره ماه محرم دوباره بزم عزا       

دوباره گريه براي امامِ عاشورا

دوباره نالة زهرا به گوش مي آيد   

ز قتلگاه حسين و زمين كرببلا

 

ز تشنگي همه گلهاي باغ پژمردند      

سرِ تو را به سرِ نيزه از حرم بردند

چگونه زينبِ مظلومه پيرتر نشود        

تمام اهل حرم تازيانه مي خوردند

 

حرام زاده اي انگشتر تو غارت كرد        

به كودكان كتك خورده ات جسارت كرد

وَ سمت قوم يهودي كه خيره سر بودند   

به رويِ نيزه نشستي و رهسپارت كرد

 

تو رفتي آب شد آزاد مادر     

دلم شد شهر غم آباد مادر

خودم ديدم سرت از روي نيزه  

چگونه بر زمين افتاد مادر

 

برادرجان عليِ اكبرت كو     

گل ياس علي، برگ و برت كو

نمي پرسم از عباس دلاور      

سليمان زمان، انگشترت كو

 

مگو با ما از آهنگ صبوري      

نمانده بين چشم خيمه نوري

منِ دلخسته بر ناقه نشستم       

تو يا بر نيزه يا كنج تنوري

 

غمي بر سينه ام بر پا شد اي واي        

ميان قتلگه غوغا شد اي واي

ببين عمه سرِ رأسِ عمويم           

ميانِ شاميان دعوا شد اي واي

                             

فداي  نالة  واغربتاي خواهرتان           

طنين فكنده در عالم صداي مادرتان

چگونه روضه بخوانم كه در ميان حرم     

فتاده هم همه، از تن جدا شده سرتان

 

چه مي شد اي گل زهرا مسافرت بودم     

ميان كوچة عشق تو عابرت بودم

چه مي شد از كرم و لطف و مرحمت آقا       

شبي كنار حريم تو زائرت بودم

 

پريده مرغ دلم روي بامت آقاجان      

نوشته اند مرا مست جامت آقاجان

نوشته اند مرا از همان شب اول       

گدا و نوكر و عبد و غلامت آقاجان

 

همينكه خون سر تو رقيق تر مي شد

نشان نيزه سواران دقيق تر مي شد

وَ هر چه قدر به سويت شتاب مي كردند

جراحت تن پاكت عميق تر مي شد

 

نازك نبود اين دلم، اما شكسته شد

در قتلگاه رشته عمرم گسسته شد

با اينكه در نماز شبم غرق مي شدم

بعد از حسين، نافله هايم نشسته شد

 

دلشوره هاي دختركت را نگاه كن

بال كبود شاپركت را نگاه كن

گريه مكن كه بال و پرم خوب مي شود

كنج لبان خود تركت را نگاه كن

 

صحراي كربلا جگرم را كباب كرد

دستي ميان خيمه ما انقلاب كرد

باران تازيانه كه باريد در حرم

روياي خوب كودكيم را خراب كرد

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نكرد

به غریبیِ من و اشكِ حرم رَحم نكرد

هیچ كس حُرمتِ این مویِ سفیدم نگرفت

نفسی بر من و سوزِ جگرم رَحم نكرد

لشكرِ بغضِ علی دقِ دلی خالی كرد

به سرش ریخت و بر یك نفرم رَحم نكرد

دستِ مِقراض بُرش داد حریرِ بدنش

هر قدر پا به زمین زد پسرم، رَحم نكرد

همه ی فاصله را داد زدم نیزه بس است

نزن اینقدر من آخر پدرم رَحم نكرد

سندِ سخت ترین لحظه ی عمرم این است

داغِ او بر دل و چشم و كمرم رَحم نكرد

پسرم از روی زین بَد به زمین افتادی

نیزه بر پهلویت آمد به زمین افتادی

چقدر فرقِ دو تایِ تو به هم ریخته است

زیرِ پا زُلفِ رَهایِ تو به هم ریخته است

زَجر كُش شد به خدا بس‌كه زدی پا به زمین

پیرِمردی كه به پایِ تو به هم ریخته است

دیگرم نیست توقع كه جوابم بدهی

در گلو تیر صدایِ تو به هم ریخته است

اِرباً اِربا شده زین پس چه صدایت بزنم؟

تیغ از بس كه هجایِ تو به هم ریخته است

غُصه ات با دلِ لیلا چه كند وقتی كه

گیسوی عمّه برایِ تو به هم ریخته است

چه كنم، تا به حرم بینِ عبا می برمت

زخم ها قدِ رَسایِ تو به هم ریخته است

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چقدر رفتنت اكبر براي ما سخت است

شبيه رفتن پيغمبر خدا سخت است

براي بندگيم هست، از تو مي گذرم

براي بندگيم هست، منتها سخت است

اگر چه دشمنم از هق هقم به وجد آيد

كنار پيكر تو گريه بي صدا سخت است

عصاي پيري من بود خرد شد مردم

وَ راه رفتن اين پير بي عصا سخت است

ستاره های بني هاشمي كجا هستيد

رساندن مه لیلا به خيمه ها سخت است

تمام پيكر او را به يك عبا ببريد

 

كه بردن علي اكبر جدا جدا سخت است

کرامت نعمت زاده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 

غم به من چیره شد و تیره جهان در نظرم

خیز و کن یاری ام ای چشم و چراغم پسرم

تا صدای تو شنیدم ز رخم رنگ پرید

خبرم داد صدایت که چه آمد به سرم

چشم خود وا کن اگر لب به سخن وا نکنی

مکن از موی پریشان خود آشفته ترم

بسکه غم هست به دل جای غمت دیگر نیست

می نهم داغ جگر سوز تو را بر جگرم

پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم

داغت آخر کشدم لیک بدان من پدرم

چشمه ی چشم مرا اشک فشان خیز و ببین

لب خشکیده مگر تر کنی از چشم ترم

منکه خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم

چون نهادم لب خود بر لب تو ای پسرم

خصم لبخند زند من کف افسوس به هم

بین دل ریش و از این بیش مزن نیشترم

گه سرت، گاه رخت، گاه لبت می بوسم

دلم آرام نگیرد، چه کنم من پدرم

علی انسانی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

سیاه گشته جهان پیش دیدۀ تر من 

کجائی ای مه در بحر خون شناور من

ستارۀ سحرم آفتاب صبحدمم

غروب کرده به هنگام ظهر در بر من

به مصحف بدن پاره پاره ات گریم

که پاره تر شده از لاله های پرپر من

بپوش زخم جبین شکستۀ خود را

که بهر دیدنت آید ز خیمه خواهر من

نیاز نیست به تیغ عدو که کشت مرا

دو چشم بستۀ تو در نگاه آخر من

فرات موج زد و من نظاره می کردم

که کشته شد پسرم تشنه در برابر من

زبان خشک تو را در دهان نهادم و سوخت

دهان من نه، دل من نه، که پای تا سر من

مبر فرو ز عطش خون حنجر خود را

که از برای توآورده آب مادر من

پس از تو در دل دشمن چنان غریب شدم

که گشته عمّۀ مظلومه ی تو یاور من

هزار قاتل و یک کشته و هزاران زخم

هزار بار تو را کشته خصم کافر من

به خیمه اشک خجالت گرفت چشمم را

ز بانگ واعطشای علیّ اکبر من

ز چشم خود همه خون جگر فشان «میثم»

به لحظه های غروب مه منّور من

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر(ع)
هستی بابا به صحرا لاله گون گردیده ای
رفتی و با رفتنت دریا شده هر دیده ای
تو رسول اکرمی خلقا وخلقا ، منطقا
تیغ او در دست و برتن جوشنش پوشیده ای
تشنه لب می جنگی و شرمنده شد چشم ترم
از گلوی تشنه ام آب بقا نوشیده ای
ای قیامت قامت زهرایی ات جان حسین
ره برو در پیش چشمم از چه رو خوابیده ای
این همه شمشیر وتیرو نیزه و مقراض آه
با عقاب خود میان لشگری چرخیده ای
تکه های پیکرت بین عبا می چینم و
تا ببینم ای گل لیلا به هم چسبیده ای
ای که پاره پاره تر از قلب پاره پاره ای
دانه های پخش تسبیح زهم پاشیده ای
یا بنیّه روی نعشت قدکمانی تر شدم
شکر دیگر گریه های عمه ات نشنیده ای
یا علی بعد از تو خاک برسر این روزگار
یاعلی بعداز تو دریا می شود هردیده ای

حميد قلي زاده

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

نازنین حالا که دیدی حرف حرف ناز شد

جان به لب کردی مرا تا که لبانت باز شد

دست بردم زیر جسمت تا در آغوشت کشم

ناگهان دادم درآمد برملا این راز شد

بس که جسمت ارباً اربا گشته زیر ضربه ها

تا کمی دادم تکانت پیکر از هم باز شد

حالت ترکیب جسمت شد علی در فاطمه

در شکاف فرق و پهلو بغضشان ابراز شد

زیر دست و پای دشمن دنده های تو شکست

هرچه آمد بر سرت از کوچه ها آغاز شد

یک فزع کردی تمام صورتم را خون گرفت

هر چه آمد بر سرم با یک نفس احراز شد

می شود از زخم هایت لشکر دشمن شمرد

باز کن بال و پرت را لحظۀ پرواز شد

ای مسیحا مرده بودم پای جسم پاره ات

حرمت گیسوی زینب بود تا اعجاز شد

 

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مُردم ز بس که بر بدنت بوسه می زنم 

بر کام خشک خنده زنت بوسه می زنم

 

بر زلف خون پر شکنت شانه می کشم

 

بر زخمهای دل شکنت بوسه می زنم 

بوی تو می دهند دم دشنه ها ببین

 

بر نیزه های زخم،زنت بوسه می زنم 

شاید لبی گشوده و بابا بخوانیم

 

قامت خمیده بر دهنت بوسه می زنم 

هر سو دویده و تن تو جمع می کنم

 

بر تکه تکه های تنت بوسه می زنم 

آرام تا به روی عبا می گذارمت

 

همراه عمه بر کفنت بوسه می زنم 

ای خاک بر سرم که تو در خاک خفته ای

 

مردم ز بس که بر بدنت بوسه می زنم

شاعر: حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 41 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید