غلامرضا سازگار

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

اگر چه در دل دشمن تو را رها کردم

به قاتلان تو نفرین، به تو دعا کردم

محاسنم به کف دست و اشک در چشمم

به همره تو دویدم، خدا خدا کردم

هزار مرتبه جانم ز تن جدا گردید

دمی که تشنه لب از خود تو را جدا کردم

اذان صبح، اذان گفتنت دلم را برد

صلاة ظهر تو را هدیه بر خدا کردم

تو آب خواستی و من ز خجلت آب شدم

به اشک دیدۀ خود حاجتت روا کردم

زبان تو که مکیدم همه وجودم سوخت

چو شمع سوختم و گریه بی صدا کردم

به زخم های تنت بوسه می زنم پسرم

خوشم که این همه گل هدیه بر خدا کردم

از آن شبی که گشودی دو چشم خود به جهان

همه وجود تو را وقف کربلا کردم

از آن به دیدن داغ تو گشته ام راضی

که با شهادت تو دوست را رضا کردم

گلوی تشنه فرستادمت به قربانگاه

چه خوب حق تو را ای پسر ادا کردم

عزیز فاطمه من "میثمم" قبولم کن

که سوز سینۀ خود، هدیه بر شما کردم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای تشنه لب شکسته بالم ، برخیز
خورشید خصال مه جمالم ،برخیز
تو ماه نخست شو که من می خواهم
با عشق تو بر جهان ببالم ، برخیز

 

ولی صادقی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از خیمه بیرون آمد شبه رسول الله
به دست او شمشیر علی ولی الله
زینب تماشا کن ببین این قد و بالا را
بر قامت اکبر بخوان انا فتحنا را
ای شبه پیغمبر     بابا علی اکبر
*****
ای بهتر از جان بردی تو جان بابا را
گرفته اشک چشمم راه تماشا را
از آسمانم می روی ای قرص ماه من
با رفتن تو می رود نور نگاه من
ای شبه پیغمبر     بابا علی اکبر
*****
ای ماه خیمه بردی رمق ز اعضایم  
من از حرم سوی تو نشسته می آیم
ابرو کمانم کرده ای همچون کمان من را
خیز و ببین اشک مرا لبخند دشمن را
ای شبه پیغمبر     بابا علی اکبر
*****
ای عمر من عمرمن شده بسته بر مویی
چرا موذن دیگر اذان نمی گویی
هر چه صدایت می زنم تو بسته ای لب را
یا می کشی اینجا تو من را یا که زینب را
ای شبه پیغمبر     بابا علی اکبر
*****
شدی تو ارباٌ اربا ای یوسف لیلا
جایی برای بوسه نمی کنم پیدا
ای چلچراغ خیمه ها در حال سو سویی 
ای یاس من هر برگ تو افتاده هر سویی
ای شبه پیغمبر     بابا علی اکبر

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

       پسرم

صبح ديدم كه من بر لبِ تو بوسه زدم

حال جايِ لگدِ خصم به لبها مانده

 

بويِ خون ميوزد از عمق ِ دهانت پسرم

اثري بر لب و دندان تو پيدا مانده

 

يك فزع كردي و خون صورتِ من را پُر كرد

لخته خونهاي گلويِ تو معما مانده

 

رويِ اين خاك كِشي پا ولي اما گُل ِ من

در مدينه اثرش بر دلِ ليلا مانده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا حضرت علي اكبر(ع)

تپش نبض جهان از ضربان افتاده

به رويِ خاك نه يك تن كه جهان افتاده

 

يك طرف جسم كه نَه، سايه اي از جسم علي

در كنارش پدري گريه كنان افتاده

 

يك طرف پيكر بي جان و كمي آن سو تر

سپر و نيزه و شمشير و كمان افتاده

 

برگ ريزانِ قدش طعنه به پائيز زده

هر طرف پيكرش از باد خزان افتاده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

      ولدي

ارباً اربا بس كه گرديده تنت

ناتوانم من ز خيمه بردنت

 

بر مزار ِ خويش تا شمعت كنم

بايد از رويِ زمين جمعت كنم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    ولدي

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم

که جان سالم از این مَهلَکه به در ببرم

 

لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا

نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم

 

نفس بکش پسرم تا که من فزع نکنم

و پیش خنده يِ این قوم نشکند کمرم

 

دل من از پس این داغ بر نمی آید

حریف این همه آتش نمی شود جگرم

 

خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم

پُر از علی شده خاکِ تمام دور و برم

 

کنار جسم تو باید به داد من برسند

تو این همه شده ای! من هنوز یک نفرم

(مصطفی متولی)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  واي عليِّ اكبرم(ع)

بر زانو آمده پسرش را صدا كند

شايد جراحت جگرش را دوا كند

 

 

گرچه جگر نداشت نگاهش كند ولي

بالين او نشسته پسر را صدا كند

 

 

لكنت گرفته پير ِ جوان مُرده حق بده

سخت است واژه يِ پسرم را ادا كند

 

 

آمد به پا بلند شود، خورد بر زمين

مجبور شد كه خواهر خود را صدا كند

 

 

كارش به التماس كشيده ولي چه سود

بايد حسين چند عبا دست و پا كند

 

 

مثل انار ِ دانه شده ريخت بر زمين

وقتي ز خاك خواست تنش را جدا كند

 

تا خيمه گاه جمع جوانان به خط شدند

شايد كه تكه تكه تنش جا به جا كند

 

 

تا ديد خواهر آمده شد غصه اش دوتا

حالا عزا گرفته چه سازد چه ها كند

 

 

كم نيست چشم خيره سر و شوم و بد نظر

اي كاش ميشد اينهمه لشگر حيا كند

 

 

ميكوشد از ميانِ تبرها و دشنه ها

حتي ز رويِ تيغ علي را سوا كند

 

 

درگير بود ساقه ي نيزه به سينه اش

راهي نبود تا گره يِ بسته وا كند

 

 

كتفش ز جايِ ضربِ تبر باز مانده است

هر ضربه آمده كه يكي را دوتا كند

 

 

بدجور دوخته اند سرش را به رويِ خاك

بايد شروع به كَندَنِ سر نيزه ها كند

 

 

مانند خاك رويِ زمين پخش شد تنش

طوري زدند آرزويِ بوريا كند

 

(حسن لطفي)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:31 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    ولدي

پدر از خيمه ها نظر ميكرد

زير ِ لبها پسر پسر ميكرد

پيش ِ چشم ِ پدر علي اكبر

آتش ِ شوق شعله ور ميكرد

***

قلبِ ميدان پُر از تلاطم شد

علي آمد به رزمگاهِ حُنين

شده احيا نبرد حيدر باز

هنر ِ رزم ِ بچه شير ِ حسين

***

رجزي خواند و دشت ساكت شد

با نگاهش شكست هيمنه را

يا علي و گفت و زد به ميسره و

مثل تيري شكافت ميمنه را

***

عطش آنقدر جان گرفت از او

كه نميديد هيچ جز از دود

واي دلشوره بر حسين افتاد

ديد او محشري غبار آلود

***

علي اكبر ز راه مي آمد

دستهايش به گردن مركب

خون فرقش ز خوود جاري شد

بسته شد راهِ ديدن مركب

***

يكي آمد لجام اسبش را

برگرفت و سوي خصم كشيد

گفت ديگر توان ندارد، حال

همه ضربه هايِ خود بزنيد

***

در بر چشمهايِ او كم كم

بدني پاره پاره پيدا شد

به خدا كشته شد حسين آن دم

كه علي اكبر ارباً اربا شد

***

رويِ خاكيّ و آرزو كردم

كاش جايِ تو من چنين بودم

تن من كاش غرق خون ميشد

جايِ تو نقش بر زمين بودم

***

كاش ميشد دوباره در كامم

به دو بوسه شبيه قند شوي

احترامت كنم به يك لبخند

احترامم كني بلند شوي

***

همه ي سعي خويش را كردم

بردن پيكر تو ناشدني ست

از تن ِ پاره پاره يِ تو مگر

حلقه هاي زره جدا شدني ست!!!

***

هاشميون، بعيد ميدانم

بالِ من سمت آسمان بپرد

خواهرم را خودم ميارمش و

پسرم را كسي فقط ببرد

***

غيرتي، عمه از حرم آمد

چشم لشگر به عمّه ات افتاد

هلهله ميكند سپاه يزيد

آبروي مرا مده بر باد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:31 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علي عَلَي الدنيا بعدك العفا

داغیست بر دلم که تسلا نمی شود

دیگر لب اذان گوی من وا نمی شود

 

بر سینه از فراق جگر گوشه ی عزیز

زخمیست تا ابد كه مداوا نمی شود

 

ضبح عظیم ِ من شده فدیه ای جز او

تفسیر آیه های فَدَینا نمی شود

 

از اکبرم چه ریخت و پاشی نموده اند

این تکه تکه در بغلم جا نمی شود

 

اشکم کفافِ این همه زخمش نمی دهد

جایی  برای بوسه که پیدا نمی شود

 

یک نیزه از بلنديِّ اسبش زمین زده

جا کرده خوش به پهلو ی او پا نمی شود

 

افتاده بس که فاصله در این "فَقَطَعوا"

در یک ابا تمام تنش جا نمی شود

 

یک پیرمردِ داغ ِ جوان دیده هیچ جا

اینگونه بین خنده تماشا نمی شود

 

یارم شوید ، آه ، رفیقانِ اکبرم

تا خیمه بردنش تک و تنها نمی شود

 

تا گیسوان عمه پریشان نگشته است

کاری کنید اکبر من پا نمی شود


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396  | 12:31 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 41 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید