ولدي

برخیز ای موذن،اذان شد صلا،صلا

بابا دلش گرفته رها کن صدا، صدا

 

خون لخته می خوری و جوابم نمی دهی

یک دم بدم به این پدر بی نوا،نوا

 

یک بار گفته ای بروم، گفتمت برو

حالا صدات می کنم اکبر بیا ،بیا

 

اینجا مگر رقیه تو را کم بغل گرفت؟

رفتی به بوسه بازی خنجر،چرا؟چرا؟

 

امروز خواهران،سر تو شانه می کشند

فردا به نیزه زلف تو بافد صبا ، صبا

 

این تن،تنِ شبیه ترین کس به مصطفاست

ای اسب ها به این همه سرعت کجا؟کجا؟

 

زانو به خاک می کشم و می رسم به تو

نازل شده به صحنه کرب و بلا، بلا

 

یک پیرمرد موی سپید و دو چشم تار

یک اکبر سوا شده از هم،خدا ،خدا

 

سرنیزه،تیر،دشنه به همراه چکمه ها

از هول روی پیکرت آمد دوتا دوتا

 

می خواستم به شکل نبی در بیارمت

پس چیدمت میان عبایم، جدا جدا

 

لشگر به گریه های پدر خنده می کند

ای خنده ات به زخم جگرها، دوا دوا

 

ای وای عمه آمد و تو خفته ای هنوز

برخیز عمه را ببر ، ای با وفا، وفا


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 10:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خورشید بود و جانب مغرب روانه شد

چون قطره بود و غرق شد و بی کرانه شد

آیینه بود و خورد شد و تکّه تکّه شد

تسبیح بود و پاره شد و دانه دانه شد

یک شیشه عطر بود و هزاران دریچه یافت

یک شاخه یاس بود و سراسر جوانه شد

آب فرات لایق نوشیدنش نبود

با جرعه ای نگاه از اینجا روانه شد

عمری به انتظار همین لحظه مانده بود

رفع عطش رسید و برایش بهانه شد

آن گیسویی که باد صبا صبح شانه کرد

با دستهای گرم پدر ظهر شانه شد

او یک قصیده بود ، که در ذهن روزگار

مضمونِ نابِ یک غزل عاشقانه شد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 10:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا حضرت علي اكبر(ع)

گر نخيزي تو ز جا كار حسين سخت تر است

نگران حرمم  آبرويم در خطر است

 

دست از جنگ كشيدند و به من ميخندند

تو كه باشي به برم باز دلم گرم تر است

 

نيزه زار آمده ام يا تو پُر از نيزه شدي؟؟؟

نيزه ها از عدد موي سرت بيشتر است

(سعيد خرازي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 10:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گمان مدار كه گفتم برو دل از تو بريدم
نفس شمرده زدم همرهت پياده دويدم

محاسنم به كف دست بود و اشك به چشمم
گهي به خاك فتادم گهي زجاي پريدم

دلم به پيش تو, جان در قفات, ديده به قامت
خداي داند ودل شاهد است من چه كشيدم

دو چشم خود بگشاو سوال كن كه بگويم
زخيمه تا سر نعش تو چگونه رسيدم

ز اشك ديده لبم تر شد آن زمان كه به خيمه
زبان خشك تو را در دهان خويش مكيدم

نه تيغ شمر مرا مي كشت نه نيزه خولي
زمانه كشت مرا لحظه اي كه داغ تو ديدم

هنوز العطشت مي زد آتشم كه ز ميدان
صداي يا ابتاي تورا دوباره شنيدم

سزد به غربت من هرجوان وپير بگريد
كه شد به خون جوانم خضاب موي سفيدم

كنار كشته تو با خدا معامله كردم
نجات خلق جهان را به خونبهات خريدم

بگو به نظم جهان سوز ميثم اين سخن از من
كه دست از همه شستم رضاي دوست خريدم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سلام ما به حسین و به پاره ی جگرش !

که پاره شد جگرش ، از شهادت پسرش

به خلق و خو علی آیینه ی پیمبر بود

صدف علیّ و به فضل و ادب ، علی گُهرش

خمید قامتش از داغ اکبرش زآن پیش

که بشکند ز فراق برادرش ، کمرش

ز پاره پاره تنِ اوفتاده بر خاکش

نشست گرد غریبی ، به صورت پدرش

غم فراق پدر تازه شد ، برای حسین

چو دید چهره ی خونین او و زخم سرش

گریست بر سر جسم علی ، به صوت بلند

که رفته بود دل از دست و نور از بصرش

حسین را نفس از غصه بر نمی آمد

برای تسلیتش ، زینب اَر نمی آمد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهرداد قصری فر

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

هرگز دوباره مثل تو پیدا شود علی

بعد از تو خاک بر سر دنیا شود علی

از این درخت پر ثمر اصلاً بعید نیست

یا مصطفی شود ثمرش یا شود علی

با چهره ی پیمبری آمد ز خیمه گاه

وقتش رسیده است که حالا شود علی

یک عمر قد و قامت او را نگاه کرد

یعنی که پیر شد پدرش تا شود علی

بیش از همه حسین دلش شور می زند

وقتی میان معرکه تنها شود علی

از بس که تیغ آمد و بر پیکرش نشست

دیگر توان نداشت ز جا پا شود علی

از بس که مختصر شده ای تو... گمان کنم

در بین یک عبا بدنت جا شود علی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عضو عضو بدنت در همه جا ریخته است

بدنت خورد شده یک ، دو سه تا ریخته است

تو خودت راه نشانم بده تا جمع کنم

قسمتی دست من و بقیه کجا ریخته است ؟

گیرم حرف های تنت را جمع کردم ، پسرم !

هر چقدر جمع کنم چند هجا ریخته است

میزنند طبل و کف و هلهله بر گریه ی من

نفسم تا شنوی بین صدا ریخته است

وای بر من تو چرا نیزه به پهلو داری ؟

سهم من بود چرا بَهر شما ریخته است

راستی زود بلند شو ، عمه ات در راه است

مو پریشان بکند عرش خدا ریخته است

می بَرم پیکرت اکبر به لبم زمزمه ام

نکند از پسرم چیزی به جا ریخته است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

برای آنکه بخیزد کمی تقلا کرد

 

نداشت فایده از نو به خاک و خون جا کرد

دو پلک زخمی خود را گشود با زحمت

 

غریب کرببلا را کمی تماشا کرد

پدر کنار تن او چو ابر می بارید

 

به اشک و زمزمه آقا عجیب غوغا کرد

 

گذاشت صورت خود را به صورت اکبر

 

دوباره مرگ خودش را زحق تمنا کرد

دل امام در عالم به یک نظاره شکست

 

ببین که زخم قدیمی چگونه سر وا کرد

به یاد پهلوی زخمی مادرش افتاد

 

همین که پهلوی خونین او تماشا کرد

کسی ز خیمه رسید و به روی خود می زد

 

کسی که کار خودش را شبیه زهرا کرد

بیا برادر پیرم به خیمه بر گردیم

 

امام مرده ی خود را دوباره احیا کرد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پیش از دمی که چهره به خاک آشنا کنی

برخیز تا که آرزویم را روا کنی

مُردم به روی جسم تو برخیز تا مرا

با رشته رشته های تنت بوریا کنی

می بوسم از لب و دهن و زخمهای تو

شاید برای دلخوشیم چشم وا کنی

یا پا به خاک می کشی یا چنگ می زنی

جان می کنی که قبر مرا دست و پا کنی ؟

هر تیغ از وجود تو سهمی ربود و رفت

چیزی نمانده از تو که رویی به ما کنی

خونت هنوز می چکئ از نیزه هایشان

تسبیح پاره ای که به صد رشته جا کنی

پهلو شکسته آمده پهلو دریده ام

برخیز تا که روضه ی مادر به پا کنی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حالا که کار عشق به اینجا کشیده است

نوبت به جان نثاری اکبر رسیده است

رفتی و چشم بستم و دیگر ندیدمت

دیگر تو را شبیه پیمبر ندیدمت

گفتم عصای دست پدر می شوی پسر

اماپدر شکست و عصایش شکسته تر

از خیمه تا کار ای سرو خوش قدم

پایی نبود روی دو زانویم آمدم

تو پا به خاک می کشی و می کشی مرا

لبخند می زنی که دهی دلخوشی مرا

قدر تمام بدر و حنین زخم خورده ای

حتی به جای قلب حسین زخم خورده ای

این کشتهء عداوت و کین با پیمبر است

هر جای دشت می نگرم پر ز اکبر است

زینب بگیر گوشه ای از این عبا ولی

آهسته تر برو که نریزد تن علی

زینب نرو کنارهء گهوار اصغرم

شایدکه چشم اصغرم افتد به اکبرم

لیلا چه خوب شد که در این همهمه نبود

لیلا نبود مادرمان فاطمه که بود

در خیمه ها دوباره عزای پیمبر است

حال رقیه از همه شان دیدنی تر است

رفته کنار نعش علی ایستاده و

آن گوشواره که علی اکبر داده و ....

رفتی جوان ولی پدر پیر زار شد

قاسم برای کشته شدن بیقرار شد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 4 خرداد 1396  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 41 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید