به چه رو رَوَم به خیمه، که تو همرهم نباشی

که خبر رـــــسد به لیلی، که دیگر پسر ندارد

گــــــــــــــل احمر منی تو، مه انوار منی تو

علی اکبر منی تو، کــــــه به من نظر نداری

به هزار امید خود را، به سر تو من رساندم

ستم است اگر سر خود، تو ز خاک برنداری


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چون بیمدان ز حـــرم اکبـــر رفت       دل زجا شُست و سوی دلبر رفت

روح از جـــسم حرم یکــسر رفت       همــــــه گـــــفتند که پیغمبر رفت

زان طــــرف مرگ به استــقبالش       زیـــنـــــطرف جان حسین دنبالش

گفت ای سرو قــــــــــد دلــجویت        لیلـــــــــۀ قـــــــــدر پدر گیسویت

ای رُخت مـــــاه وهــلال ابرویت        صبـــــر کن سیر ببینــــــم رویت

هــــم کنـــــــم خــوب تماشا تورا        هـــــــــم ببینم قـــد و بالای تو را

ای جگر گوشۀ مــن ای پــــسرم         هیـــــــچ دانی کـه چه آری بسرَم

مرو اینگونه شتــابــــــــان زبَرَم         لخــــتی اهستــــه مــن آخر پدرم

من نگویم مـــــــــرو ای ماه برو        لیــــک قـــــدری بَـرِ من راه برو

پدر ایستـــــــــــاده و میکرد نظر       جـــــــــــــانب مرگ پسر راهسپر

همچنــــــان سـوی سما دست پدر       تــــــــــــا بگوش آمدش آوای پسر

رنگ خود باخت ز بانگ پسرش       زانکه دانـــــست چه آمد به سرش

در دلش جلــــــــوۀ امیـــــد بتافت       بـــا دو صد شوق بسویش بشتافت

گـــــفت ای چشم و چراغ دل من        رفــــت بـــــرباد دگر حاصل من

در دلـــــــــم نیست دگر نور امید        شـــــوق و امید ز من دست کشید

تا بمن بانگ تـــو در خیمه رسید        دیـــــــد زینب ز زخم رنگ پرید

آمدم بـــــــــــا چــه شتابی سویت        خواستـــــــــم زنده به بینم رویت

سپه کـــــــــــــــــــوفه همه آماده        بــــــــــــــــه تماشای پدر ایستاده

شـــــــــــه روی نعش پسر افتاده       همـــــــــــه گفتند حسین جان داده

بی گمان جـــــان پدر بر لب بود        آنکه جــــــــان داد بدو زینب بود

 

[علی انسانی]


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شب عید قربان است. قربان هاجر کربلا، لیلا، آی قربان اسماعیل ذبیح کربلا، قربان خلیل کربلا. آی حسین! حسین! حسین!

امام حسین(ع) ایستاده، صحابه همه کشته شده اند. فقط جوان های بنی هاشم مانده اند یک وقت آن شاهزاده جوان جلو امد،اجازه میدان خواست. اول شهید از دودمان آل هاشم در کربلا این پسر است. هر کس می امد و از امام حسین(ع) اجازه میدان می گرفت آقا مقداری او را معطل می کرد. اما تا پسرش گفت: بابا بروم؟ صدا زد: علی! برو بابا! چون برای خداست از بنی هاشم اول پسرش برود.

روانه میدان شد. جوان های بنی هاشم می گویند: همین که این آزاده رفت،یک وقت دیدم حسین(ع) بی اختیار از میان بیرون آمد، یک نگاه به قد و بالای پسرش کرد. این پیرمرد محاسنش را به دست گرفت و فرمود: خدایا! شاهد باش پسری به جنگ دشمن می رود که خَلقاً و خُلقاً و منطقاً شبیه ترین مردم به پیغمبرت(ص) است.

 

سرو بالایی به صحرا می رود                            قامتش بین تا چه زیبا می رود

می رود بر راه و در اجزای خاک                       مُرده می گوید مسیحا می رود

 

علی طرف میدان رفت. این شیر بیشه شجاعت،شمشیر به دست گرفت و صد وبیست نفر از شجاعان دشمن را روی خاک انداخت. مگر آنها دستهایشان را با زنجیر بسته بودند که علی اکبر برود و به راحتی آنها را بکشد؟ آقا! آنها هم شمشیر داشتند این جوان چقدر شجاع است! صد و بیست تن را به خاک ریخته است. برگشت سوی خیمه ها، صدا زد: بابا! تشنگی مرا کشت؛ العطش قد قتلنی و ثقل الحدید أجهدنی

شب عید است، نمی خواهم روضه بخوانم اما حرف که به اینجا رسید دیگر رد نمی شود. خوب جایی است، امشب می خواهم در خانه یک آزاده ببرمتان،در خانه خدا واسطه اش کنم تا برای همه ما عیدی بگیرد. این پسر در خانه خدا خیلی آبرو دارد. ارباب مقاتل نوشته اند: امام حسین(ع) فرمود: بُنیَّ هات لِسانَک؛ پسرم! زبانت را جلو بیاور! اما از اینجا به بعد ارباب مقاتل نوشته: امام حسین(ع) انگشتر عقیقش را در آورد و روی زبان علی(ع) گذاشت و فرمود: بابا! بمک تشنگی ات کم می شود.

 

مرحوم محتشم کاشانی این را به شعری در آورده است:

 

بودند دیو و ددّ همه سیراب و می مکید        خاتم زقطح آب،سلیمان کربلا

 

یکی از ارباب مقاتل نوشته: امام حسین(ع) زبان پسرش را طلبید تا در دهانش بگذارد. امام حسین(ع) با این کار خواسته بگوید: بابا! ببین من از تو تشنه ترم. اما یک خوش ذوق دیگری استنباط عالی کرده، چقدر زیبا،یکی از نویسنده ها نوشته: به عقیده من هدف آقا امام حسین(ع) هیچ کدام از اینها نبوده است. پس هدف امام حسین(ع) چه بوده است؟ می گوید: عقیده من این است وقتی خدا به آدم پسر می دهد،بابا بچه اش را بغل می کند، بوسش می کند. پسر وقتی دو،سه ساله می شود کمتر می بوسدش. پسر وقتی چهار ، پنج ساله می شود. بابا کمتر می بوسدش پسر وقتی هفت، هشت ساله می شود کمتر بوسش می کند. پسر وقتی ده، دوازده ساله می شود بابا کمتر او را می بوسد. پسر وقتی یک جوان رشیدی می شود بابا خیلی دوستش دارد ولی رویش نمی شود و خجالت می کشد که او را بغل کند. این مرد نوشته: من خیال می کنم حسین(ع) دنبال بهانه می گشت و می خواست لبهای پسرش را ببوسد. پسرش را در بغل گرفت. آی میوه دلم، پسرم، علی اکبرم.  

 

بابا گه دلم پیش تو و گه پیش اوست           رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

 

مرتبه دوم علی به طرف میدان رفت. یک دفعه حال حسین(ع) منقلب شد. آخه علی را کشتند. همه بگویید حسین! حسین!.....  « صلی الله علیکم یا أهل بیت النبوة »


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای پسرم تاج سرم لب بگشا یا علی             بر پدر خون  جگرت رحم نما  یا علی

 

                                                     یا علی اکبر

 

بردی تو جان از تن من اکبرم                   آمده تا جان ندهم خوا هرم

 

 

                                            یا علی اکبر

 

برسر تو در بر تو از نفس افتاد ه ام          هر که مر ا دید چنین گفت که جان داد ه ام

 

با زانو یم در بر تو آمدم                       بر سر زخمی تو بو سه زدم

 

                                                 یا علی اکبر

 

پیش دشمن مپسند  این همه من گریه کنم

 

می خوا ست علی حرف بزند ابی عبد الله لخته خون را از  دهان علی بیرون آورد

 

یک نفس کشید جان داد  چرا صورت به صورت علی گذا شت وقتی خم شد رو صورت علی پیر شد خون علی را به محا سن ما لید یزید هم چوب به لب ابی عبد الله می زد می گفت حسین چقدر زود پیر شدی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جوانان بنی هاشم بیایید علی را  بر در خیمه رسانید

بگویید مادرش لیلا بیا ید تما شای علی اکبر نما ید

زمین کربلا در شور و شین است

                                               سر اکبر به دامان حسین است

 

پدر از دیدگانش خون روان بود             پسر از گیسوانش خون روان بود

تیر به گلو یش زدن، یه ضربه به فرقش، اسب رفت وسط لشگر هر کی ضربه می زد

 

جای  بر گشتن به خیمه رفت سوی کوفیان    گوییا این بوده تنها آرزوی کوفیا ن

راه وا کردن تا که اکبر بیاید بینشان             عقده ای دیرینه وا شد از گلوی کوفیان

 

جزر و مد تیغ و شمشیر عدو بی سا بقه است

                                                          شد پر از خون علی اکبر سبوی کوفیان

 

بعد از آنکه جای سالم در تنش دیگرنماند

 

                                              صحبت از مرگ حسین شد گفتگوی کوفیان

 

دشمنی با هر که رنگ و بویی از حید ر گرفت

                                                      بر علی سوگند بوده خلق و خوی کوفیان

 

 

گوییا زهرا به دنبال علی در کوچه هاست

                                                دختر حیدر،  می دود گریان به سوی کوفیان

 

رفت تو دل لشگر بدنش را ریز ریز کردند، رو زمین افتاد بابا رو صدا کرد، ابتا جدم مرا سیراب کرد، حسین مثل باز شکاری، کنار علی رفت از اسب پایین اومد لحظه های آخر علی بود، با انگشت لخته خون را در آورد، علی نفس کشید، سر رو تو بغل گرفت، بابا رفتی غریب شدم، ولدی علی، صورت به صورت علی گذاشت ،صدا نیومد، کف زدن کنار حسین تمام شد یه وقت دیدن خانمی میاد، میگه وای برادرم وای پسر برادر،م گفتن یقین مادرش گفتن نه عقیله بنی هاشم زینبه :گفت داداش قربونت پا شو، خدا صبرت بده، (حسین هم به امام حسن گفت کنار مادر) نگاه کرد به زینب، افتاد رو زمین، علی چرا بدنت این جور شده، ابی عبدالله دست برد بدن را بردارد، دید نمیشه ،اربا اربا شده، گفت جوانان بنی هاشم بیا یید

 

خیز بابا تا از این صحرا رویم             تا به سوی خیمه ها بابا رویم

این بیابان جای خواب ناز نیست         ایمن از صیاد تیر انداز نیست

خیز بابا آبرویم را بخر                          عمه را از بین نا محرم ببر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمرسعد دچار شکنجه وجدان شد، روزش را سیاه کرد، به بیماری روانی گرفتار شد، در رختخواب کشتنش، امام حسین علیه السلام نفرینش کرد، علی اکبر رفت میدان امام فرمود: خدایا شبیه ترین مردم به پیامبر را فرستادم ،عمر سعد خدا رحم تو را قطع کند، زمانی كه ابی عبدالله الحسین علیه السلام صدای ابتا علی اكبر را وسط میدان شنید، آقا با عجله کنار کشته علی رسید، نشست خون از دهان علی پاک کرد، خم شد و صورت به صورتش گذاشت، علی جان:رفتی و من تنها شدم، روز عا شورا مصا ئب برای امام حسین لحظه ای بود، ولی غم علی سخت بود، چون اول شهید آل هاشم است، لشگر دید صورت حسین روی صورت علی است چرا آقا نعش علی را به خیمه نبرد، رو کرد به خیمه جوانان بنی هاشم بیایید علی را به خیمه ببرید، بعضی میگن پدر ناتوان بود، ولی حسین قوی تر از این حر فها است، با همه حوادث منطقش را از دست نداد، عذر شرعی پیدا کرد که بدن را نیاورد، دو بدن را به خیمه نبرد یکی علی اکبر  علیه السلام ویکی اباالفضل علیه السلام چرا اباالفضل علیه السلام را نبرد. بنی اسد به امام سجاد علیه السلام عرض کردند،بدنی کنار علقمه چاک چاک است، نمی شود برداشت ،هر طر فی برداریم طرف دیگر می افتد، قبر عبا س همان جا بود که به زمین افتاد ، علی اکبر هم قطعه قطعه بود، ارباً اربا شد، این کار یک نفر نبود، لذا فرمود جوانان همه بیایید بدن علی را به خیمه ببر ید.


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری (ره )می فرماید1 :

وقتی که علی اکبر بر زمین قرار گرفت در آن لحظه سه ناله و سه صدا یک دفعه بلند شد :

صدای اوّل : صدای علی اکبر بود لحظات آخر  صدا زد : یا اَبَتاه عَلَیکَ مِنّی السلام ... (سلام تودیع )

صدای دوّم : صدای امام حسین بود ، وقتی در خیمه صدای ناله علی اکبر را شنید بی اختیار ، عزیز فاطمه فرمود یا بُنَیَّ قتلوک .

صدای سوّم : که در آن حال بلند شد صدای زینب بود که صدا می زد : وا حبیباه ، یا اُخیّاه وَ ابنَ اُخیّاه (وای برادرم ، وای پسر برادرم ).

 

1. گفتار وعاظ ، ج2، 172 .


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای فروزنده مه برج و کمالم پسرم                            کردی ای ماه دو تا همچو هلالم پسرم

ای جوان رفتی و پیری به سراغم آمد                                   که به یاد الف قد تو، دالم پسرم

عالمی داشتم از داشتن چون تو گلی                         بعد تو سیر شدم از همه عالم پسرم

سنگدل را خبراز عاطفه هر چند که نیست             دشمنان هم دلشان سوخت به حالم پسرم

تیشة عدل کند ریشة صیاد تو را                                  آنکه بشکست ز داغت پر و بالم پسرم 1

شب جمعه ای بود قافله ای رسید کربلا ، حرم امام حسین مشرف شدند ملا عباس می گوید : رفتم کنار ضریح امام حسین زیارت خواندیم ،رفقاش گفتند ملا عباس برای ما روضه بخوان ، دفتر چه نوحه ام را باز کردم نوحه علی اکبر آمد ، روضه علی اکبر خواندم صدای ناله همه در حرم امام حسین بلند شد مجلس تمام شد آمدیم برای استراحت ، ملا عباس می گوید : در عالم خواب دیدم کسی که در اتاق را می زند بلند شدم در را باز کردم دیدم یک غلامی است گفت : ملا عباس توئی ؟ گفتم بله ، چه کار داری ؟

گفت :بشارت به شما بدهم امام حسین سلام رساندند ، حضرت می خواهد به دیدن اهل این قافله بیاید .

ملا عباس می گوید : در عالم خواب دوستان را خبر کردم همه با حالت ادب و احترام منتظر ماندیم طولی نکشید جمال ابی عبدالله نمایان شد خواستم به رسم احترام بلند شویم ، حضرت اشاره کردند فرمود: به حق من حسین بلند نشوید ، شما خسته اید، تازه از راه رسیده اید ، فرمود : ملا عباس می دانی برای چه من به دیدن شما آمدم ؟ من با شما سه کار داشتم :

اوّل: آن که هر کس زائر ما باشد به دیدنش می رویم (رحمت خدا بر این ناله ها )

دوّم : یک پیرمردی خیلی آرزوی کربلا داشت موفق نشده همراه شما بیاید ، در جلسه شهرتان خدمت می کند ، سلام مرا به او برسانید .

سوّم : ملا عباس اگر شب جمعه کربلا بودید رفقا را به حرم ما آوردید خواستید روضه بخوانید روضه علی اکبر را نخوانید مگر نمی دانید شبهای جمعه مادرم فاطمه ، کربلا مهمان من است 2.

 

1. علی ا نسانی .

1. کرامات الحسینه ص 15 ، گل واژه های محرم ، ص 55 .


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ز بوستان ولایت گلی ز دستم رفت                           خدا به داد دلم رس علی زدستم رفت

خا به سوز دلم کن نظر که جانم رفت                                    ز جان عزیزترم ، جوانیم رفت

حالا دسته جمع برویم کربلا ، پائین پای ابی عبدالله ، برای میوه دل حسین گریه کنیم ، تا اذن  میدان خواست بابا اجازه داد  ، همین ک علی روانه میدان شد سرش را به طرف آسمان بلند کرد صدا زد : خدا شاهد باش رفت به میدان جوانی که شبیه ترین به رسول تو بود ، هر وقت مشتاق دیدار پیغمبر تو بودیم به علی نگاه می کردیم . رفت میدان ، جنگ نمایانی کرد ، اما یک وقت صدا زد : یا ابتاه علیک منی السلام، بابا من هم رفتم خداحافظ .

نمی دانم امام حسین به چه حالی آمد به طرف علی ، اما همین که کنار بدن علی رسید ، روی زمین نشست (فَجَلَسَ علی التراب )صدا زد : ولدی علی .

تو صید خونین دهنی                                                                    طپیده در خون بدنی

عقیق سرخ یمنی                                                                        علی علی ، علی علی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی ای نور چشم اشک بارم                                                علی ای شبه جد تاجدارم

تو بودی نو گل باغ رسالت                                                       ز داغ تو خزان شد نوبهارم

امیدم بود ای نور دو چشمم                                                تو باشی مونس شبهای تارم

دریغا در جوانی جان سپردی                                                      به دشت کربلا اندر کنارم

پش از تو اندر این دنیای فانی                                             من از این زندگانی شرمسارم

تا زمانی که اصحاب امام حسین زنده بودند ، اجازه ندادند از بنی هاشم کسی به میدان برود اما وقتی اصحاب شهید شدند نوبت به بنی هاشم رسید علی اکبر آمد مقابل بابا ، از پدر اجازه میدان خواست ، فرمود برو عزیزم . اما یک سر به خیمه ها  بزن  ، خواهر ها تو را ببینند . عمه ها تو را ببینند رفت در خیمه،

مثل نگین انگشتر دورش را گرفتند : صدای ناله زنها بلند شد با اشک چشمشان علی اکبررا بدرقه کردند. حسین نگاه مأیوسانه ای به علی کرد :

بار الها پسرم اکبر رفت                                                      گل نورستة من دیگر رفت

آن که در خلقت و خو چون احمد                              اشبه الناس به پیغمبر رفت

آن که آرامش قلب و جان بود                                               دلم آتش زده تا آخر رفت

رفت میدان ، خودش را معرفی کرد جنگ نمایانی کرد تشنگی بر حضرت چیره شد نزد پدر بر گشت عرضه داشت :« یا اَبَه اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنی و ثِقلُ الحدیدِ اَجهَدَنی » .

بابا تشنگی دارد مرا می کشد ، سنگینی اسلحه مرا به زحمت انداخته ، ابی عبدالله گریه کرد . فرمود : علی جان صبر کن به زودی از دست جدت رسول خدا سیراب خواهی شد 1             آغوش به روی گل چو بگشود حسین                                   از لاله خویش تشنه تر بود حسین

بنهاد زبان اگر که در کام علی                                                 او را عطش شهادت افزود حسین

علی اکبر فقط تشنه آب نبود ، بلکه تشنه دیدار پدر هم بود 2

علی اکبر برگشت به میدان ، عده ای از دشمنان را کشت نا گاه « مَرَّهَ بنِ مُنقَذ عبدی گفت : گناه عرب به گردن من اگر داغ این جوان را بر دل پدرش نگذارم ». ضربتی بر فرق علی اکبر زد از شدّت ضعف ، دست بر گردن اسب انداخت ،  اسب وحشت زده به سوی لشکر دشمن رفت ، هر کسی ضربه ای به بدن نازنینش زد « فقطّعُوهُ بِسیُوفِهِم اِرباً اربا » تا از اسب روی زمین افتاد صدا زد یا ابتاه هذا جَدّی رسوُل الله قَد سَقانی بِکأسِهِ  اَلاَ وفی ...

بابا جدم پیغمبر خدا مرا سیراب کرد . ابی عبدالله تا صدای علی اکبر شنید خود را کنار علی رسانید روی زمین نشست صورت به صورت علی گذاشت فرمود : قَتَلَ اللهُ قوماً  قَتَلُوک ... علی الدنیا بَعدَکَ العَفا  3.

 

1. سوگنامه آل محمّد ، ص 275 .

2. نامه ها و ملاقاتهای امام حسین ، ص 362 .

3. سوگنامه آل محمد ، ص 276 – 277 .


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396  | 10:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 41 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید