یوسف رحیمی
علی اکبر(ع)-شهادت
تو در تجلّیاتِ الهی چنان گمی
دنبال مرگ میروی و در تبسمی
آری جلو جلو تو به معراج رفته ای
مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمی
باز از مسیح حنجرهی خود اذان ببار
بر این کویر تشنه بنوشان ترنمی
هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو
پیغمبرانه با خود حق در تکلمی
شوق وصال میچکد از هر نگاه تو
لبریز عشق و شور و خروش و تلاطمی
پر باز کن برو ! که مجال درنگ نیست
جای تو خاک، این قفس تیره رنگ نیست
***
این گونه بود بر تو سلام و درودشان
دیدی چه کرد با تو نگاه حسودشان
از کینهی علی همه آتش گرفته اند
اما به چشم های تو میرفت دودشان
محراب ابروان تو را برگزیده اند
شمشیرهای تشنه برای سجودشان
طوفان خون به پا شده در بین قتلگاه
دور و بر تنت ز قیام و قعودشان
فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علی !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان
دیدم چگونه پهلویت از دست رفته بود
در حمله های وحشی و سرخ و کبودشان
این پلک های زخمی خود را تکان بده
لب باز کن بر این پدر پیر جان بده
این گونه بود بر تو سلام و درودشان
دیدی چه کرد با تو نگاه حسودشان
از کینهی علی همه آتش گرفته اند
اما به چشم های تو میرفت دودشان
محراب ابروان تو را برگزیده اند
شمشیرهای تشنه برای سجودشان
طوفان خون به پا شده در بین قتلگاه
دور و بر تنت ز قیام و قعودشان
فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علی !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان
دیدم چگونه پهلویت از دست رفته بود
در حمله های وحشی و سرخ و کبودشان
این پلک های زخمی خود را تکان بده
لب باز کن بر این پدر پیر جان بده
ادامه مطلب
قاسم صرافان
علی اکبر(ع)-شهادت
پسر از جای خود برخاست، «بسم اللهِ مَجْراها ... »
و با او پر کشید آرام چشمی رو به رویاها
زمین یک بوسه ایمان شد در آیات قدمهایش
و وحی آمد که: اِنّ الارضْ، لَهُ اِنّا خَلَقْناها
هوای گونهاش میراث گندمگونی از بطحا
نگاهش برقی از یاسین، لبانش طرحی از طاها
دل لیلا بهاری داشت، باران خیز و توفانی
غزال بیقراری داشت، سرگردان صحراها
«و سبحان الذی اَسرا [ الی الوادِ البلا ] ... لَیلاً »
منزّه باد! آن جامی که مجنون خورد و ... لیلاها -
به دست آیینهی حسرت، برایش شَروهها خواندند
برایش: «رود، رود...»، اما پسر دل زد به دریاها
گذشت از برکهی ماندن، ولی با بالهای زخمی
رها شد ماهی قرمز، رها در جوی فرداها
و میبوسید در توفان، لبش را مرد کشتیبان
و کشتی روی خون میرفت، «بسم اللهِ مَجْراها ...»
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
این علی بن حسین بن علیست حیدر نیست
جز امامت ز علی شیر خدا کمتر نیست
دشمن از برق نگاهش بستوه آمد وگفت
گفته بودند که در کرببلا حیدر نیست
هر چه نزدیکتر آمد همه فریاد زدند
این جوان کیست اگر حضرت پیغمبر نیست
رجزی خواند که فرزند حسین آمده است
روبهان را حذر از پنجه شیر نر نیست؟
من نه از بهر دفاع پدرم آمده ام
غیر از این حجت دادار مرا رهبر نیست
چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست
و از این پیرجوان مرده کمانی تر نیست
در کنار توأم و باز به خود می گویم
نه حسین،این تن صد چاک علی اکبر نیست
دست و پایی،نفسی،نیم نگاهی،پلکی
غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست
هر کجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا
بند بندت همه پاشیده دگر پیکر نیست
دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو
دیدنی تر زمن و خنده این لشگر نیست
استخوانهای تو و پشت پدر هر دو شکست
بازهم شکر کنار من و تو مادر نیست
ادامه مطلب
عمان سامانی
حضرت علی اکبر(ع)
گفت کای فرزند مقبل آمدی
آفت جان رهزن دل آمدی
راست بهر فتنه قامت کرده ای
وه کزین قامت قیامت کرده ای
از رخت مست غرورم کرده ای
از مراد خویش دورم کرده ای
که دلم پیش تو گه در پیش اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده ی لیلا مرا مجنون مکن
همچو زلف خود پریشانم مساز
همچو چشم خود به قلب دل متاز
حایل ره مانع مقصد مشو
بر سر راه محبت سد مشو
رو به خیمه خواهران بدرود کن
مادر از دیدار خود خشنود کن
شادمانه شد سوی خیمه روان
گفت نالان کی بلاکش خواهران
هین فراز آئید و بدرودم کنید
سوی قربانگه روان زودم کنید
ادامه مطلب
سیدحمیدرضا برقعی
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!
مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...
* جایی خواندم که روزی در کودکی شهزاده علی اکبر(ع) از پدر انگور خواستند و البته فصل این میوه نبود امام دست در ستون مسجد بردند، و با معجزه ای خوشه انگوری به فرزند خود دادند و فرمودند:خدا آن روز را نیاورد که تو از من چیزی بخواهی و م ...
ادامه مطلب
نیر تبریزی
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
تا که اکبر با رخی افروخته
خرمن آزادگان را سوخته
آمد و افتاد از ره با شتاب
همچو طفل اشک بر دامان باب
کای پدرجان همرهان بستند بار
مانده بار افتاده اند ز رهگذار
دیر شد هنگام رفتن ای پدر
رخصتی گر هست باری زودتر
در جواب از تنگ شکر قند ریخت
شکر از لبهای شکر خند ریخت
مادرا برخیز و مویم شانه کن
خود به دور شمع من پروانه کن
دست حسرت طوق کن بر گردنم
که دگر زین پس نخواهی دیدنم
این وداع یوسف و راحیل نیست
هاجر و بدرود اسماعیل نیست
من ز بهر دادن جان می روم
سوی مهمان گاه جانان می روم
ادامه مطلب
فؤاد کرمانی
علی اکبر(ع)-شهادت
روزی اندر دشت مجنون می گذشت
آهوئی بگرفت صیادی به دست
بهر این کز لحم آن آهو خورد
خواست صیادش که از تن سر برد
حال آن آهو را چون مجنون بدید
در بر صیاد چون آهو دوید
خویش را در پای صیاد او فکند
دست او بگرفت و گفت آن مستمند
گر تو را بر قتل این آهوست خوش
پیش از این آهو مرا اول بکش
این بگفت و آنقدر مجنون گریست
کز غمش صیاد چون جیحون گریست
گفت صیادش که ای شوریده حال
هست مهرت از چه رو با این غزال
چون ز صیاد این سخن مجنون شنید
از جگر سوزنده آهی بر کشید
گفت آهو را ندارم از چه دوست
که شبیه چشم لیلی چشم اوست
چون محمد بود وجه ذوالجلال
وآن علی اکبر شبیهش در جمال
داشتی زین رو حسین بن علی
با جمال آن پسر عشقی جلی
روز عاشورا چو هنگام قتال
در کف صیاد افتاد آن غزال
خواست چون صیاد قتل آن پسر
همچو مجنونش حسین آمد به سر
گفت ای صیاد از بهر خدا
این غزالم را مکن از من جدا
هین مکش او را که او جان من است
زان که حسنش حسن جانان من است
دان که عشق من از آن بر روی اوست
که بود رویش شبیه روی دوست
وجه او مرات نور سرمد است
صورت و سیرت شبیه احمد است
در سخن گفتن لبش جان پرور است
منطقش چون منطق پیغمبر است
ادامه مطلب
نیر تبریزی
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
دور عیش و کامرانی شد تمام
وقت مرگ است ای پدر بادت سلام
ای پدر اینک رسول داورم
داد جامی از شراب کوثرم
تا ابد گردم از آن پیمانه مست
جام دیگر بهر تو دارد به دست
شه ز خیمه تاخت باره با شتاب
دید حیران اندر آن صحرا عقاب
با همان آهن دلی گریان بر او
چشم خونین اشک جوشن مو به مو
چهر عالم تاب بنهادش به چهر
شد جهان تار از قِران ماه و مهر
سر نهادش بر سر زانوی ناز
گفت کای بالنده سرو سر فراز
ای بطرف دیده خالی جای تو
خیز تا بینم قد و بالای تو
این بیابان جای خواب ناز نیست
کایمن از صیاد تیر انداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
اینک بسوی خیمه ی لیلا رویم
رفتی و بردی ز چشم باب خواب
اکبرا بی تو جهان بادا خراب
ادامه مطلب
شهاب تضمین ایرج
علی اکبر(ع)-شهادت
در مجلسی شراره به جان می زد این بیابان
کای وای بر دل پدر از مرگ نوجوان
فریاد کرد سوخته جانی که در جهان
رسمست هر که داغ جوان دید دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را
گردند جمع در بر او یار و آشنا
یک دم نمی شوند از آن خسته دل جدا
تا از غم زمانه نیفتد پدر ز پا
یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
شاید که دشمنانش گیرند خوی مهر
از دشمنی برون شده آیند سوی مهر
کز هر سخن کند پدر احساس بوی مهر
القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را
چون کشته شد به تیغ جفا اکبر حسین
آمد به کربلا چه بلا بر سر حسین
آیا که بود در غم دل یاور حسین
آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خون طپیده را
فرزند رفت و باب از این غصه پیر شد
از شور غم ز گردش ایام سیر شد
بهر ستم سپهر کمانی دلیر شد
بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانه ی مرغ پریده را
ادامه مطلب
مظلوم پور صاعقه
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
از غمت لاله صفت خون شده ای گل دل من
سوخت از برق حوادث همه ی حاصل من
ای جوان بر سر نعش تو ز جان سیر شدم
آخر این غصه کند رخنه در آب و گل من
رو به روی تو نهم بلکه دل آرام شود
چه کنم هر چه کنم حل نشود مشگل من
نوح کو تا که بیاید نگرد طوفان را
که کنار لب خشک تو شده ساحل من
بهر قتلم دگر این نیزه و شمشیر چرا
که همین داغ جگر سوز شود قاتل من
بین ما و تو جدائی اگر افتاد چه غم
که شود تا به ابد در بر تو منزل من
کس ندانست چه بگذشت بمن جز زینب
دید چون خون جگر گشته روان از دل من
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


