سید حسن رستگار

علی اکبر(ع)-شهادت

آمد٬ رسید بر سر رعنا جوان خویش
خون شد دلش به دیدن جان داده جان خویش
بشکسته دید ساغر در خون فتاده را
صد پاره دید پیکر روح و روان خویش
زانوی عرشی اش به زمین خورد ناگهان
بی جلوه دید طلعت هفت آسمان خویش
باور نمی شدش که چنین اوفتاده است
بر خاک داغ پشت جهان پهلوان خویش
خم شد به سجده، بر رخ ماهش نماز کرد
در آخرین وداع سراسر فغان خویش
بوسید تکه های ز هم دور گشته را
گلبرگ های لاله ی خونین نشان خویش
آری زمانه بر سر جنگ است و بی گمان
پرّانده است تیر بلا از کمان خویش


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:43 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر(ع)-شهادت

 

رفتی و لرزه به جان پدرت افتاده

از نفس، خواهر من پشت سرت افتاده

همه ی دشت پر از عطر پیمبر شده است

هر طرف تکه ای از بال و پرت افتاده

این فزع کردن من دست خودم نیست علی

چشمم آخر به تن مختصرت افتاده

یک نفر بیش نبودی که به میدان رفتی

این همه نیزه چرا دور و برت افتاده

نفسی تازه کن و باز دلم را خوش کن

روی جسمت پدر محتضرت افتاده

کوچه ای باز نمودند که راحت بزنند

بین لشگر علم و هم سپرت افتاده

قدری آهسته بگویید به امّ لیلا

خنجر و تیغ به جان پسرت افتاده


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محسن کاویانی

علی اکبر(ع)-شهادت

 

کوفیان منتظر و در صدد آزارند

نکند داغ تو را روی دلم بگذارند

پسرم خیمه همین جاست مرا گم نکنی

پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند

پسرم دست خودت نیست اگر تنهایی

این جماعت همه از اسم علی بیزارند!

این جماعت همه امروز فقط آمده اند

داغ هفتاد و دو تا گل به دلم بگذارند

سنگ ها... هلهله ها... پیکر تو... یک لشگر...

وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟

آه، پرپر مزن آن قدر دلم می گیرد

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

عصر امروز جوانان حرم جسمت را...

باید از هر طرف دشت بلا بر دارند

دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم

باید این بار تو را پیش خودم بسپارند...


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محسن کاویانی

علی اکبر(ع)-شهادت

 

کوفیان منتظر و در صدد آزارند

نکند داغ تو را روی دلم بگذارند

پسرم خیمه همین جاست مرا گم نکنی

پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند

پسرم دست خودت نیست اگر تنهایی

این جماعت همه از اسم علی بیزارند!

این جماعت همه امروز فقط آمده اند

داغ هفتاد و دو تا گل به دلم بگذارند

سنگ ها... هلهله ها... پیکر تو... یک لشگر...

وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟

آه، پرپر مزن آن قدر دلم می گیرد

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

عصر امروز جوانان حرم جسمت را...

باید از هر طرف دشت بلا بر دارند

دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم

باید این بار تو را پیش خودم بسپارند...


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی ماهوش

علی اکبر(ع)-شهادت

 

بیا که شبه رسولت شبیه زهرا شد

علی به کوفه دوباره غریب و تنها شد

 میان تنگه فوج سپاه این صحرا

دوباره کــوچه سیلی زدن مهـــیا شد

هزار قنفذ و صدها مغیره بود اینجا

که جسم اکبرت این گونه ارباً اربا شد

فقط لبی که به لب های تو زدم باقی است

و گر نه تیر جفا بر همه تنم جا شد

دلم زجــور زمــانه گرفتـــه بود اما

نشست نیزه به پهلویم و دلم وا شد


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

ای زاده ی زهرا جگرت می رود از دست

امروز که دارد پسرت می رود از دست

ای کاش که بالای سرش زود بیایی

گر دیر بیایی ثمرت می رود از دست

بد نیست بدانی اگر از خیمه می آیی

با دیدن اکبر کمرت می رود از دست

×××

افتادنت از زین پدرت را به زمین زد

برخیز و گر نه پدرت می رود از دست

برخیز که عمه نبرد دست به معجر

برخیز به جان من و این عمه ات، اکبر


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رحمان نوازنی

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

این نیزه ها که روی تنت قد کشیده اند

انگار تیغ به روی محمد کشیده اند

تا این که خوب خوب جدایت کنند، آه!

هر گوشه هر طرف که نباید کشیدنت

بالای زین بمان که و گر نه به رسم کفر

این ها اگر سوار بیفتد کشیده اند

فزت و رب کرب و بلا را بخوان که باز

این ابن ملجمان همگی قد کشیده اند

حتماً نماز شکر ادا کرده اند چون

تکبیرهای ممتد و بی حد کشیده اند

حتی فرشته های خدا هم قلم به دست

بر تکه تکه های تو گنبد کشیده اند

از پا نشستم از غم و پایین پای من

تنها برای توست که مرقد کشیده اند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:40 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمود کریمی

علی اکبر(ع)-شهادت

 

تو که از روز ولادت دل بابا بردی

دل اهل حرم و حضرت مولا بردی

تا علی گفت بگوش تو اذان شیر شدی

دم تکبیر شدی و دم شمشیر شدی

تا نظر کرد به رخسار تو گفتا حیدر

چون علی اکبر ما دهر نزاید دیگر

روز میلاد تو بابا چه خوش احوالی بود

حیف جای نبی و مادر من خالی بود

جای لالایی خواب تو عزیز دل من

صد و ده مرتبه یا فاطمه می گفت حسن

عمّه را بوی خوش فاطمه از بوی تو بود

پنجه ی امّ بنین شانه ی گیسوی تو بود

هر زمان تشنه شدی دست علم جام تو بود

تا دم پخته شدن خشت فلک خام تو بود

تا در آغوش بزرگان حرم مرد شدی

کیسه بر دوش علی اصغر شب گرد شدی

به جلال و به جمال احمد و زهرا بودی

گل لیلا همه مجنون و تو لیلا بودی

تو گلاب همه گل های پیمبر بودی

الحق از روز ازل هم علی اکبر بودی

آسمانی است اگر بر سر جنّات و نهر

من و عباس مه و مهر و تویی نجم سحر

جای من کار حرم یک سره در دست تو بود

میمنه دست عمو میسره در دست تو بود

تا تو را تشنه به آغوش شهادت دادم

یاد انگور طلب کردن تو افتادم

تو که دیدی پدر آن روز دمی دست گشود

بین فردوس وَ من فاصله یک دست نبود

شد ستون های حریم نبوی خاک جنان

دست بردم به دل شاخه ای از تاک جنان

خوشه ای چیدم و دادم به تو ای شور بهشت

شهد شد از نمک لعل تو انگور بهشت

حال امروز که عطشان ز حرم می رفتی

بار آخر که خرامان ز برم می رفتی

از پس اشک پدر محو تماشای تو شد

و حیا مانع بوسیدن لب های تو شد

خیمه ها مکّه و من کعبه و چشمم زمزم

با صدای عرفاتیت حرم ریخت به هم

من به دنبال صدای تو رسیدم به برت

چشم بگشا و ببین حالِ خرابِ پدرت

رخ زیبات پر از خاک و لبانت پر خون

بدن پاک تو صد چاک و دهانت پر خون

تا سراسیمه کنار تو رسیدم پسرم

لخته ی خون ز دهان تو کشیدم پسرم

تو که با پهلوی زخمیت چو مادر شده ای

با شکاف سر خود حیدر دیگر شده ای

ای اذان گوی حرم وقت نماز است بمان

به من و بی کسی عمه ی خود روضه بخوان

عمه در راه بیا تا نرسیده به برم

مددی کن که تنت را ببرم تا به حرم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:40 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اصغر ذاکری

حضرت علی اکبر (ع)-شهادت

 

 ای غرق عطش! دشت پر از هُرم تن توست

خورشید فقط لحظه ای از سوختن توست

هر چند پر از خون شده، از تشنگی اما

خشکیده ترین نقطه ی دنیا دهـن توست

این جسم به جز لخته ی خون هیچ ندارد

هر چند که من هم جگرم مثل تن توست

می سوزم و با سوختنم باز صبورم

زیرا که خدا شاهد پرپر زدن توست

چیدم همه اعضای تو را در بغـل هم

این تکه ولی مال کجای بدن توست؟

از این همه زخم بدنت ریخته بیرون

این گوشت که آمیخته با پیرهن توست

□□□

پرواز کن، اصرار ندارم که بمانی

در عرش خدا منتظر آمدن توست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:40 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بشری موحد

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

پیچید در بین عبایش جسم اکبر را

"یا ایها المزّمّل" ی عین پیمبر را

صورت به صورت آیه هایش را تلاوت کرد

از بای بسم الله تا لبخند آخر را

دارد تمنا می کند از چشم خونین اش

یک پلک، یک گوشه و یا یک ناز دیگر را

شان نزول لحظه ی "امن یجیب" این جاست

این جا که می بوسد لبش، لب های مضطر را

مانده است برگرداند از میدان شهیدش را

یا نه!  بگیرد زیر بازوهای خواهر را


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 3:39 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 41 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید