چه كنم؟ تقدیم به دل خونین زینب س
پس از تو اي سحر من، سپيده را چه كنم؟
اگر كه بر تو نگريم دو ديده را چه كنم؟
اگر سپيدي مو را به خون خضاب كنم
دل شكسته و قد خميده را چه كنم؟
به روي مركب عريان اگر سوار شوم
حسين (ع)! اين گل در خون تپيده را چه كنم؟
وگر كه جان بسپارم كنار پيكر ماه
ستارگان به خون آرميده را چه كنم؟
اگر به خون دل خستهاش نيارايم
سرشك تازه به دامان چكيده را چه كنم؟
وگر به آهِ فغانپرورش بدل نكنم
بگو كه هستيِ بر لب رسيده را چه كنم؟
براي من غزلي چشم خونفشان كافيست
چرا قصيده بگويم؟ قصيده را چه كنم
ادامه مطلب
یک گلو خشکی و افتاده در این روزنه نی
رحل قرآن سرت بوده پس از ماءذنه نی
"آسمان بار امانت نتوانست کشید"
مست هفتاد و دو خورشید شده یک تنه نی
سرش از دامن نیزار جدا افتاده
در خودش دیده تو را آینه در آینه نی
از زمانی که سرت را به تماشا بردند
نت غم آمده از پاره ی پیراهن نی
زخم بسیار و غزل در طلب مثنوی ست
قافیه ریخته با خون تو در دامن نی
"پیرهن چاک و غزلخوان" و سری بر سینه
نی به جز ناله ندارد جگری در سینه
غزلم از غم تو رنگ جنون میگیرد
دهن قافیه ها مزّه ی خون میگیرد
از کمانی به قدی همچو کمان پل زده است
تیر دیوانه شده دور تسلسل زده است
آه گیسوی تو را باد پریشان کرده
لب حقگوی تو را داغ بیابان کرده
گفتی بودی همه جا بین حرم، بین صفوف
"انا اولاد نبیِک... و احبُّ المعروف"
از می ناب نبی جام پیاپی زده ای
با سری بی سر و سامان دهنی نی زده ای
جگر قافله از حرکت نی خون شده است
فصل شیدایی لیلایی و مجنون شده است
این قدر چرخ نزن میسره تا میمنه نی
یا به دامان حرم سر بِنه نی سر بِنه نی
***
عشق با مرگ قرین ، نیست من ایمان دارم
آخر قصه همین نیست ، من ایمان دارم...
ساجده جبارپور-محرم91
ادامه مطلب
نمایی از ظهرعاشورا
بوی عطر و گلاب و طــــعم نبات
بوی ذکر و نیایش و صـــــــــلوات
بوی اسفـــــــــــند می زند به مشام
رخت ماتم ، ولی به قامت عــــــام
شهر ها پُر ز جامه های ســــــــیاه
ســـــــــــینه ها پُر ز درد و ماتم آه
بر در تکــــــــــــیه ها کتیبه ی غم
دسته ها صف کــــــشیده پشت عَلَم
چشمها مستعــــــــد بارانند
گــــــــــــوشها ملک نوحه خوانانند
دسته ها گرم مرثیه خــــــــــــوانی
چشـــــــــــــــــمها بی بهانه بارانی
سینه زنها به سینه می کــــــــــوبند
عــــــــــده ای خاک راه می روبند
بوی اسفـــــــند و نذری از همه جا
می نوازد مشام انســــــــــــــان را
هر کــــــجایی که مرثیه خوانیست
دو سه تا گـــــــــــوسفند قربانیست
طبل و سنج وغمی که دلگیر است
همنوا با صدای زنجـــــــــیر است
نوحه خوانها چو نوحه می خوانند
گـونه ها تشنـــــــــــــــگان بارانند
مردم اینـــــــــــجا همه سیه پوشند
در عزای حسین(ع)خود جــــــوشند
عده ای گـــــــــــــرم تعزیه خوانی
خوانش شعــــــــــــــرهای کاشانی
تعزیه یک نمایش غم نیســـــــــت
صحـــبت ازدرد بیش یا کم نیست
صحـبت از مرگ با وفاهایی ست
که در آن روح کربلا جاریست....
گـــــــرچه من خود ز خیل ایشانم
خـــــــــــــــــــاک پای تمام اینانم
مصطفی معارف ظهرعاشورای سال 91 تهران
ادامه مطلب
زني ز خيمه دوان بود و...، آه! مي كشتند
ميـان آن هـمه ، در قتلگاه مي كشتند
به ياد حضرت خاتم كه بوسه مي زد بر
گلوي خشك تو، از بوسه گاه مي كشتند
تـو آفـتاب تمامي كه مانـده اي تـنها
تو را كه پيش دو دستان ماه مي كشتند!
و مشك تشنه ي لب هاي آيه خوانت بود
همان زمان كه تو را بي سپاه مي كشتند
مگر دوباره به تقويم كوفه قربان بود
كه آيه آيه تو را بين راه مي كشتند؟
هنوز وقت غروب آسمان در اين فكر است
تو را براي كدامين گناه مي كشتند !
ادامه مطلب
نفست در شمــــاره افتـــــاده پیکـــرت پاره پاره افتــاده
پیـرهــن را دوباره بــر تـن کـن فاطمــه در نظاره افتـــاده
سـوی میــدان علیِ اکبــر تــو زیـر سم سواره افتـاده
ایــن موذن که تکه شد بدنش گوییا از منـــاره افتــاده
نعــره ی حیدری به گــوش آیـد علـی از گاهـواره افتـاده
در نبودت عمود خیمه شکست خیمه ها در شراره افتاده
ایـن طرف نیزه و سپر ، جوشن آن طرف گوشـواره افتــاده
کودکی پشت خیمه ها دفن است ز آسمان یک ستاره افتاده
مادری بیـن غربــت اســـرا به غـــم شیرخـــواره افتاده
دختــــرت بعـــد دیدنت بـر نی تا بـــه کوفـــه همـاره افتــاده
ادامه مطلب
هر صبح و شام گریه کنم من برای تو
برآن غروب پرغم کرب و بلای تو
بر آن دمی که مثل مدینه شرر زدند
بر گوشه های چادر و بر خیمه های تو
وقتی که چشم غارت دشمن به خیمه رفت
دیدم میان تیغ وسنان دست وپای تو
گریه کنم برای تنت زیر دست وپا
بر جسم پاره پاره و ازهم جدای تو
من را کشد اسارت زینب به سلسله
از کربلا به کوفه وشام بلای تو
گاهی بروی نیزه وگاهی دل تنور
آتش گرفته قلبم از این ماجرای تو
تنگ غروب و گودی گودال و قتلگاه
روضه گرفته حضرت زهرا برای تو
آن روضه ای که با لب تشنه بروی خاک
ظالم برید راًس تورا از قفای تو
شعر از: نوید طاهری
ادامه مطلب
بعد از قتال خامس آل عبا،حسین
زینب کشید ناله ی واویلتا حسین
آمد کنار مقتل و چشمش نظاره کرد
در قتله گاه خویش فتاده زپا حسین
یادش فتاد خاطره ای از مدینه و
یک روز داغ و زینب غمدیده با حسین
خوابیده بود دخت علی زیر آفتاب
پوشاند روی خواهر خود با عبا حسین
زینب اشاره کرد که یک روز میشود
جبران کنم محبت امروز را حسین
زینب که دید روز،همان روز موعد است
در زیر آفتاب زند دست و پا حسین
ناچار دیده بست به جسم برادرش
گفتا فدای تو گل ریحانه یا حسین
چیزی که نیست من بکشم روی جسم تو
غارت نموده اند اثاث مرا حسین
رو کرد سمت آفتاب و غریبانه گریه کرد
یک دم اشاره کرد به خون خدا حسین
ای آفتاب کم کن از آن سوز آتشت
زیرا که سوخت جسم گل مصطفی حسین
ادامه مطلب
یا ذبیح العریان (ع)
او تمام اثرش را به زمين ميكوبيد
تشنه بود و جگرش را به زمين ميكوبيد
دست و پا ميزد و هِي مادر مادر ميكرد
بي حيايي كمرش را به زمين ميكوبيد
پنجه ي شمر محاسن كه برايش نگذاشت
بس كه نامرد سرش را به زمين ميكوبيد
ادامه مطلب
نوشته اند سنان ها به تو امان ندهند
نوشته اند که ره را به تو نشان ندهند
نوشته اند به یک دیده بنگری همه را
نوشته اند دو روزن به آسمان ندهند
نوشته اند خودت جذبه باش و حکم بران
نوشته اند به این تیرها کمان ندهند
اگر تمامی این رودها تنور شوند
نوشته اند تو را مثل آب نان ندهند
چه مختصر شده ای ای رشید سایه فروش
نگفته ای که به ما هیچ سایه بان ندهند
ز بس شکفته شدی لحظه ای گمان بردم
قرار شد که سرت را به نیزه بان ندهند
لبم نمیرسد این تیرها مزاحم ماست
چرا که فاصله ها بوسه را توان ندهند
نوشته اند که بر نی عمامه دار شوی
تو عالمی و به عالم جز این نشان ندهند
عمو به دیده ی طفلان همیشه سنگین است
خدا کند که سرت را به این و آن ندهند
خبر چو کاسه ی لرزان لب به لب چرخید
خدا کند خبرت را دوان دوان ندهند
نوشته اند که در یک ضریح جا نشویم
به یک مدار دو سیاره را عنان ندهند
گران فروش ترین مردمان دنیایند
که ساقی ام بگرفتند و آبمان ندهند
***محمد سهرابی***
ادامه مطلب
یا امام العطشان
دست و پا کمتر بزن ،زهرا نگاهت میکند
گریه ها را خواهر تو خرج راهت میکند
شمر نامرد است دستش را مگیری چونکه او
آنقدر زخمت زده دارد تباهت میکند
شاعر:جواد قدوسی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


