پرپر زدى به پيش نگاهم حسين من

من ماندم و صبورى آهم حسين من

يك مَحرمى نمانده كه يارى كند مرا

تنها خداست پشت و پناهم حسين من

هنگام رفتن است جوابى به من بده

اعجاز كن كه چشم به راهم حسين من

از تازيانه ها كه توقع جز اين نبود

بايد چشيد گرچه نخواهم حسين من

جايى براى بوسه اگر جستجو كنم

بايد ز حنجر تو بخواهم حسين من

دارد عجيب دختر تو شكوه مى كند

آخر چه بوده جرم و گناهم حسين من

اين گوشواره ها كه به دردى نمى خورند

سيلى كجا و چهره ماهم حسين من

گرچه حريف چادر و معجر نمى شوند

رحمى نما به موى سياهم حسين من

هرجا كه خويش را سپر كودكان كنم

تهديد مى كنند مرا هم حسين من


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وقتی آن بی صفت از چشم حیا را انداخت

با عزیز دل زهرا سر دعوا انداخت

دید در کوچه به دنبال حرم می‌گردد

تازیانه زد و از پشت عبا را انداخت

ذکر یا فاطمه روی لبش داشت ولی

ضربه ی سیلی آن مرد صدا را انداخت

سر برهنه وسط جمع حرامی رفت و

مرکب تند رو آن مرد خدا را انداخت

به زمین خورده صدا زد وای از

تیرهایی که شه کرببلا را انداخت


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آشفته، میان باغ گلها می گشت
دنبال جواب یک معما می گشت
آن ظهر عطش میان سرها،زینب(س)
دنبال امانتی زهرا(س)می گشت

 

معصومه مهری قهفرخی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این قد خمیده ای که به گودال خیره است

مظلومه ی تمام زنان عشیره است

او صاحب مراتب ایمان و غیرت است

اسطوره ی مقاومت و صبرو عفت است

این بانویی که لطمه زنان گریه می کند

همراه او زمین و زمان گریه می کند

قدِّ خم و دو چشم ترش غصه خوردنیست

آثار تاول کف پایش شمردنیت

او با برادری که شکسته چه می کند؟

با پیکری جدا و گسسته چه می کند؟

با این خیال لحظه ی آخر قیام کرد

زینب توسلی به مقام امام کرد

او پاره ی تنش که نه قبلا امام اوست

چون رشته ی ولایت دین در ضمام اوست

دامن گرفت و عزم زیارت نمود و بعد

آمد به شیب مقتل و در این حدود و بعد

هر کس رسید هم خودش را کشید و رفت

آخر سنان نشست و گلویی برید و رفت.......

 

شاعر : عبدالحسین مخلص آبادی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد از حراء گریان رسیده

تن پاکت عدو، در خون کشیده

خدا داند که چشمِ چرخ گردون

شهیدی مثل تو، عریان ندیده

 

برادر...! صبر من   لبریز  باشد

چرا دشمن چنین خونریز باشد؟

الهی کــور گردم تا نبینـم

سرت از مرکبـی آویـز باشد

 

 

 

تمام کربلا را این خبر بود

صدای خواهر تو بی اثر بود

نخاع گردنت را قطع کردند

نمیدانم...که خنجر یا تبر بود...؟؟

 

شاعر : حیدر عیسایی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پاشیده از هم لشگرت ای داد بی داد

افتاده از پا خواهرت ای داد بی داد

 

افتاده بی دست و علم با مشک خالی

در علقمه آب آورت ای داد بی داد

 

دیدم به دست ساربان انگشترت را

غارت شده انگشترت ای داد بی داد

 

گیسو پریشان می کند در بین گودال

آن پر شکسته مادرت ای داد بی داد

 

خولی و اخنس نیزه بارانت نمودند

وای از نگاه دخترت ای داد بی داد

 

یک بی حیا آمد به روی جسمت آقا

با چکمه زد بر حنجرت ای داد بی داد

 

دیدم کنارت پیر مردی با عصایی

با خنده می زد بر سرت ای داد بی داد

 

شمر لعین آمد و خنجر را در آورد

سر را برید از پیکرت ای داد بی داد

 

علی حسنی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دشت مى بلعيد كم كم پيكر خورشيد را

 بر فراز نيزه مى ديدم سر خورشيد را

آسمان گو تا بشويد با گلاب اشكها

 گيسوان خفته در خاكستر خورشيد را

بوريايى نيست در اين دشت تا پنهان كند

 پيكر از بوريا عريان تر خورشيد را

چشم هاى خفته در خون شفق را وا كنيد

 تا ببيند كهكشان پرپر خورشيد را

نيمى از خورشيد در سيلاب خون افتاده بود

 كاروان مى برد نيم ديگر خورشيد را

كاروان بود و گلوى زخمى زنگوله ها

 ساربان دزديده بود انگشتر خورشيد را


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مگر بكرببلا آب قيمت جان بود

كه از عطش به فلك ناله يتيمان بود

كفن دريغ مگر بود بهر شاه شهيد

كه تا سه روز تنش روي خاك عريان بود

به زير سايه چتر زر ابن سعد لعين

عزيز فاطمه در آفتاب سوزان بود

زكينه فرقه بي آبرو زدند آتش

سرادقيكه در او جبرئيل دربان بود

بروي نعش علي اكبر جوان ليلا

چون موي خويشتن آشفته و پريشان بود

گلوي جمله تر از آب خوشگوار فرات

بحلق خشك علي اصغر آب پيكان بود

ز آب و نان همه سيرو ز كربلا تا شام

سكينه تشنه آب و گرسنه نان بود

سپاه شام سراسر سوار بر مركب

پياده عابد بيمار زار و نالان بود

به شام جمله خلايق بخواب خوش همه شب

ز شام تا بسحر زينب اندر افغان بود

نهاد خولي بي دين بروي خاكستر

سريكه مهر رخش رشگ باغ رضوان بود

فغان كه ريخت يزيد شراب خوار شراب

بر آن رخي كه لبش به ز آب حيوان بود

چه آتشي است بنظم تو جوديا كه بدهر

 بهر كه ديدمي از آتش تو سوزان بود

                                               مرحوم ميرزا عبدالجواد جودي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در دشت كين چو پا شه دين در ركاب كرد

ز اشك ملك بساط فلك را خراب كرد

سلطان دين بخانه زين چون گرفت جاي

گفتي مكان ببرج اسد آفتاب كرد

آورد چون سمند بجولان سپهر گفت

قصد هلاك خيل عدو بو تراب كرد

چون ذو الفقار شير خدا از ميان كشيد

شير فلك ز صولت او زهره آب كرد

آمد كنار معركه لب خشك و ديده تر

با آن گروه كفر شعار اين خطاب كرد

كاي قوم من مگرنه حسينم كه جبرئيل

از كائنات خدمت من انتخاب كرد

جدم مگر نه احمد و بابم نه حيدر است

كان مه دو نيم كرده و او فتح باب كرد

من آن نيم كه از غم يكتار موي من

زهرا مدام گريه بسان سحاب كرد

تقصير من چه و گنهم چيست اي گروه

كه امروز تشنگي جگرم را كباب كرد

رحمي كنيد و قطره آبي به من دهيد

كاندر حرم سكينه غش از بهر آب كرد

در مهد ناز اصغرم از سوز تشنگي

ناخن ز خون سينه مادر خضاب كرد

جودي خموش باش كزين نظم گريه خيز

سيل سرشك خانه عالم خراب كرد


                                            مرحوم ميرزا عبدالجواد جودي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید