وا حسيناه
تا كه او بيشتر نفس ميزد
بيشتر ميزدند زينب را
تيغشان مانده بود در گودال
با سپر ميزدند زينب را
يكنفر بود و يك بدن اما
صدنفر ميزدند زينب را
خوابشان بُرد بچه ها سَر ِ شب
تا سحر ميزدند زينب را
(حسن لطفي)
ادامه مطلب
چه ها که با دل زینب (س) نکرده این کوفه؟
تو نی سوار و منم کوچه گرد این کوفه
چه سنگها که نشد پرت سوی محمل من
به دستهای زن و طفل و مرد این کوفه
من از فراق نگارم عزا گرفته امُ اما
گرفته جشن ظفر فرد فردِ این کوفه
ادامه دار شده خاطرات کرب و بلا
چه آتشی ست به پا در نبرد این کوفه
به جای نان و رطبهای هر شب بابا
چه لقمه ها که نصیبم نکرده این کوفه
به خاندان رسول خدا کنایه زدند
چه داغ کرده دلم، قلب سرد این کوفه
نخوان دگر سرنیزه برایشان قرآن
که سکه می خورد آقا به درد این کوفه
بخوان دعای فرج تا بیاید آن مردی
که پاسخی ست خدایی، به عهد این کوفه
شاعر: حسين ايماني
ادامه مطلب
کاروان می رسد از راه، ولی آه
چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب
دل سنگ شده آب ، از این نالهی جانکاه
زنی مویه کنان ، موی کنان
خسته، پریشان، پریشان و پریشان
شکسته ، نشسته ، سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیه خوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبهی ایمان
همان قاری قرآن ، سر نیزهی خونبار
همان یار ، همان یار ، همان کشتهی اعدا.
کاروان می رسد از راه ، ولی آه
نه صبری نه شکیبی
نه مرهم نه طبیبی
عجب حال غریبی
ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی
ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی
ز داغ غم این دشت بلاپوش
به دلهاست لهیبی
به هر سوی که رفتند
نه قبری نه نشانی
فقط می وزد از تربت محبوب
همان نفحهی سیبی
که کشانده ست دل اهل حرم را.
کاروان می رسد از راه
و هرکس به کناری
پر از شیون و زاری
کنار غم یاری
سر قبر و مزاری
یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته
به دنبال مزار پسر فاطمه رفته
یکی با دل مجروح
و با کوهی از اندوه
به دنبال مه علقمه رفته
یکی کرب و بلا پیش نگاهش
سراب است و سراب است
دلش در تب و تاب است
و این خاک پر از خاطره هایی ست
که یک یک همگی عین عذاب است
و این بانوی دلسوختهی خسته رباب است
که با دیدهی خونبار و عزاپوش
خدایا به گمانش که گرفته ست
گلش را در آغوش
و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:
«گلم تاب ندارد
حرم آب ندارد
علی خواب ندارد»
یکی بی پر و بی بال
دل افسرده و بی حال
که انگار گذشته ست چهل روز
بر او مثل چهل سال
و بوده ست پناه همه اطفال
پس از این همه غربت
رسیده ست به گودال
همان جا که عزیزش
همان جا که امیدش
همان جا که جوانان رشیدش
همان جا که شهیدش
در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر
در آن غربت دلگیر
شده مصحف پرپر
و رفته ست سرش بر سر نیزه
و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا
رها مانده خدایا.
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب (س) با برادر
حرم را در به در کردی و رفتی
مرا بی بال و پر کردی و رفتی
خودت گفتی نکن گریه برادر
چرا پس دیده تر کردی و رفتی
حرم با داغ تو بی بال و پر شد
برادر ناله هایم بی اثر شد
خدا را شکر کردم که رفتی
ندیدی قسمتم درد کمر شد
چه ظلمی می کند چنگال قاتل
شده انگشتر تو مال قاتل
عبا از پیکر تو می ربودند
همین شد روزی امسال قاتل
هوابس ناجوانمردانه بد شد
ببین راه من بی چاره سد شد
همینک دخترت را می زنند و
همینک قسمت من هم لگد شد
برادر جان ، به رویم داد می زد
به پیش نیزه ات فریاد می زد
بسی مهمان نوازی کرد با من
مرا با سیلی خود باد می زد
صفای نیزه مدیون تو باشد
به روی گونه ام خون تو باشد
نه تنها زینب غمدیده مجنون
تمام خلق مجنون تو باشد
صفای نیزه ها را کم نکردی
به پیش دشمنان سر خم نکردی
کنار دزد انگشتر برادر
چرا انگشت خود را جم نکردی
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
بحر طویل خطبه ی حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه – حاج غلامرضا سازگار
کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه ای از کرب و بلا، خلق ز اطراف و زاکناف روان گشته سوی شهر، گروهی به جگر سوز و گروهی به بصر اشک و گروهی زخوارج همهخشنود زخشم احد قادر معبود، همه منتظر عترت پیغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که ازجور و جفا و ستم و گردش ایام، رسیدند به آیین اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه، بهاشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که ببینند اسیران شه کرب و بلارا
در آن هلهله و شور، گروهی شده محزون و گروهی شده مسرور، گروهی زخدا دور، در آنعرصه ی محشر صدف بحر ولایت، ثمر نخل ولا، دخت علی، شیر خدا جلوه ی مصباح، هدا،شیرزن کرب و بلا، زینب کبرا، به همان شیوه ی حیدر، به همان عزت مادر، به بلندایمقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو یکی کوه مقاوم، به خروشدل دریا، به نهیبی که صلای علوی داشت به نام احد قادرمنان به چنین خطبه سخن گفت کهدیدند به نطق اش نفس شیر خدا را
بعد حمد احد و نعت محمد همه دیدند که آن عصمت دادار ندا داد که ای وای بر احوالشما مردم غدارِ ستم پیشه ی مکارِ جنایت گرِ بی عار، عجیب است که دارید بدین ننگ بهدل ناله به رخ اشک الهی نشود اشک شما خشک و بگریید به این ننگ که بردامن آلودهنهادید، شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشته ی خود را و شما سبزی فاسد شده درمزبله هایید، شما همچو گچ روی مزارید، ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی که خودآراسته مانند زنان در اجنبیانید، بگریید که پستید نخندید که مستید همین لکه ی ننگیکه نهادید به دامن، به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگشما را
وای بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره ی پیغمبر اسلام چه کردید که از آن، جگرِختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانید که از آتش بیداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه یپیغمبر اکرم، به خود آیید و ببینید چه خون های شریفی زِ دم تیغ شما ریخته برخاک،چه تن های لطیفی که زشمشیر شما شد همه صدچاک، چه بی باک کشیدید به آتش حرم آل نبیرا و کشاندید به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از کثرتوحشت به بیابان و دویدند روی خار مغیلان و زدید از ره بیداد به کعب نی و سیلیّ ستمدر حرم آل علی فاطمه ها را به خدا پیش تر از این ستم و ظلم و جنایت چه به مکه چهمدینه چه سر کوچه و بازارندیدند ندیدند قدو قامت ما را
گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش وباران همه خون گردد و چون سیل ببارد به زمینیا که سماوات شوند از همه سو پاره و ریزند زافلاک به روی کره ی خاک و یا باز شودکام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبی نیست، شما نامه نوشتید که فرزندپیمبر به سوی کوفه بیاید، در رحمت به سوی خلق گشاید، همه گفتید که باید پسر فاطمهبرما ره توحید نماید، به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه وتزویر همه نیزه وشمشیر، گه از سنگ و گهی تیر، کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی افسوسکه کشتید پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدارا
کوفه رفته است فرو یکسره درننگ، از این خطبه شده زاده ی مرجانه دگر شیشه ی عمرشهدف سنگ، که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان گشت همان روبه روی محمل زینب همهگفتند امان از دل زینب، به جبین خون و به رخ زخم و به لب آیه ی قرآن، چه دل انگیزصدایی، چه ندایی، چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته نه همین برد دل خواهرخود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند در آنجلوه گری محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به انگشت نشانش، نگه او به رویزینب و زینب نگه افکند به رویش که هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض وسما را
گل احمد، گل حیدر، گل زهرا، همه ی آرزوی من به سر و صورت خونین و به پیشانیبشکسته ولب های به خون شسته و چشمان خدابین و به اشکی که روان است زچشمت به رگ پارهو خونی که روان است ز رگ های گلویت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد ازنغمه ی قرآنِ سرت بر سر نیزه، عجبا فاطمه می گفت به من قصه ی داغ تو، نمی گفت کهروزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند، لب بگشا ای به لبت آیه ی قرآن نهبه من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنشروح نرفته است بخوان بار دگر آیه ی قرآن و بگو ذکر خدا را
ادامه مطلب
فتواي زينب(س)
اهل عالم بشنويد اين مطلبم/بي خودازخود گشته درتاب وتبم
مجتبايي(ع) من مسلمان گشته ام / حقّ پرستم مدّعايم يا ربم
رهرو راه محمد(ص) هستم و / حيدريم(ع) شيعه ي اين مكتبم
لطف زهرا(س) شامل حالم شده / نوكري آل احمد(ص) منصبم
مِي پياپي تا گلو نوشيده ام / آن چنان كه مي چكد مِي از لبم
مِي كه مي گويم مِي ثارالَّهيست / آري آري از حسين(ع) لبالبم
جنّت من هيات و شكرخدا/با حسين(ع)طي مي شودروزو شبم
به وفاي قمر هاشميان / فاش مي گويم حسيني(ع) مذهبم
سر براي غم بي سر شكنم / پيرو فتواي بي بي زينبم(س)
«3 شنبه ، 30 خرداد 91 ، 28 رجب 1432»
حمید رضا گلرخی
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه - علی اکبر لطیفیان
هرگز نمی شد خواهرت اینجا نیاید
بهر عزاداری این لب ها نیاید
امکان ندارد اینکه مجنونی بخواند
اما برای دیدنش لیلا نیاید
بستند به زنجیر راه گریه ها را
شاید صدایی از گلوی ما نیاید
از دخترت می خواستم وقتی می آید
یا چشمهایش را بگیرد یا نیاید
ای صوت لب های پر از آیات غمگین
پایین بیا تا خیزران بالا نیاید
دیدند می خوانی ولی کاری نکردند
تا خیزران روی لبت با پا نیاید
کنج تنور آمد کنارت چهره نیلی
کردم دعا اینجا دگر زهرا نیاید
چشمان اینجا سخت ناپرهیزگارند
اما نمی شد خواهرت اینجا نیاید
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه - محسن عرب خالقی
قبله نما
ای سرت سعیِ صفای سنگها
نیزه ات قبله نمای سنگها
روی نی قرآن نمی خواندی اگر
در نمی آمد صدای سنگها
تا که پیدایت نمایم شهر را
گشته ام با ردّ پای سنگها
می خورند و می خورند و می خورند
وای از این اشتهای سنگها
دشمنانت بی حیا هستند، لیک
ای برادر کو حیای سنگها
گاه آتش، گاه خاکستر زدند
بر سرت از لا به لای سنگها
لحظه ای بر دامنم بنشین خودم
در مسیر بی هوای سنگها...
... هم سپر گردم برایت هم ز اشک
می نهم مرهم به جای سنگها
زخم می زد بر دلم زخم زبان
لحظه لحظه، پا به پای سنگها
محسن عرب خالقی
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت به کوفه - اشعار روضه حضرت زینب (س)
می سوزم و نمانده مرا راه دیگری
آری فرشته ام که ندارم دگر پری
سنگین شده عبور نفسهای خسته ام
انگار بین سینه من رفته خنجری
من میچشم مقابل ابروی زخم تو
بی رحمی و جسارت سنگ ستمگری
ما را به نام خارجیان سنگ می زنند
حتی اگر که آیه قرآن بیاوری
قرمز طلوع کرده ای از مشرق تنور
اینجا نبوده است مگر جای بهتری؟
دلتنگ عطر زخمی پیراهن تو ام
خورشید آسمان من ای عشق مادری!
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت به کوفه - روضه حضرت زینب(س) - مهیجی
قرآن نخوان فراز سکوت مناره ها
دیگر امید نیست به این استخاره ها
بر نیزه ها اذان خداحافظی نگو
در گوش های زخمی بی گوشواره ها ...
آه ای یقینِ بی سر و بی دست در سماع
ابروی آفریده برای اشاره ها
طاقت نمانده دیدن لبخند نیزه را
با کاروان خسته ی «لبخند پاره » ها
بادی که بوی خون تو را در میان نهاد
یکباره با مشام غمین سواره ها
لالایی وداع شبانگاه خوانده در
آغوش ساکت و تهی گاهواره ها
پشت مسیر رفته جا مانده روی خاک
یغمای پیرهن به تن خوش قواره ها
این نعش های سوخته ٬ ققنوس های مست
آیا دوباره می رویند از شراره ها ؟
در آسمانِ ظلمتِ گمکرده آفتاب
خورشید را چگونه ببینم دوباره ؟ ها؟
اما ...سرک کشید ز گودال قتلگاه
خورشید رو به سوسوی تلخ ستاره ها
مهیجی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


