سید محمد جوادی
امام حسین(ع)-در مسیر كوفه و شام
می برد غریبانه سر نیزه سرش را
می دید به خاكستر و خون بال و پرش را
خورشید ندیده است فلك در همه دوران
این گونه برد پشت سر خود قمرش را
شب بود و ندیدند به سجاده ی آتش
می خواند سری مست، نماز سحرش را
بی غسل و كفن مانده تن آینه بر خاك
از باد بگیرید پس از این خبرش را
با فاطمه ای كاش نگویند كه بردند
انگشتر و انگشت و ردای پسرش را
ادامه مطلب
پروانه نجاتی
امام حسین(ع)-در مسیر كوفه و شام
قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد
آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد
روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سرِ نیزه، سر از جسم جدا می گذرد
چشم هاتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد
ننگِ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد
می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید؟
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد
ادامه مطلب
یوسفعلی یوسفی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
تشنه را از روی ناقه آب دادن مشکل است
روی اشک دلبر خود پا نهادن مشکل است
با طنین باز تر قرآن بخوان قاری من
با صدای سنگ قرآن گوش دادن مشکل است
شوق دیدار رخ خواهر تو در سر داشتی
ور نه روی نیزه با سر ایستادن مشکل است
ادامه مطلب
نیر تبریزی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
برادر بی تو در چشمم جهان تنگست مینالم
فلک را بی سبب با من سر جنگست مینالم
بصید آشیان گم کرده مرغ بی پر و بالی
زهر سو دامن قومی پر از سنگست مینالم
نه زنجیر جفا در گردنم تنگ است از آن گویم
که عنقا را زطوق آهنین ننگست مینالم
بنالد بلبل از هجران گل اما من از وحشت
هنوزم دامن وصل تو در چنگست مینالم
بجانان درد دل ناگفته ماند ای اشگ امدادی
که دل در اضطراب از نالة زنگست مینالم
برادر مرده را با ناله دمسازی کنند اما
سلامت باد من نای و دف و چنگست مینالم
بیابان دور مقصد ناپدید و رهزنان در پی
جهان تاریک و ره پر سنگ و پا لنگست مینالم
ادامه مطلب
سید هاشم وفایی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
آهم زصحن سینه اگر پرکشیده است
اشکم به شوق دیدن رویت دویده است
بغضی گرفته سخت ره حنجر مرا
پیش سر بریده صدایم بریده است
مانند پیکرت که طپیده به خاک وخون
این دل میان داغ وغم وخون طپیده است
جز من که دیده ام سرخورشید را به نی
خورشید سربریده به نیزه که دیده است
زان حنجری که بوسه گه زینب تو بود
خون از رگ بریده به نیزه چکیده است
خواهم که بوسه ای بستانم ز روی تو
نیزه بلند و قامت زینب خمیده است
با یک نگاه خویش به طفلان توان ببخش
جانهای کودکان تو بر لب رسیده است
یادآوری کند به من از عمر مادرم
هجده سری که بر روی نی خصم چیده است
آید صدای گریۀ زهرا به گوش من
هرجا رویم ناله ای از آن شهیده است
همچون «وفائی» است سفیر پیام ما
هرکس حدیث غربت مارا شنیده است
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه
یا الله
ای کاش بریده می شد از تن سر من
می تاخت هزار اسب بر پیکر من
ای وای به من که پیش چشمان ترم
بستند سرت به نیزه با معجر من
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
چکیده قطره ی خونی ز چشم سلسله ای
شکسته بغض گلوگیر تلخ آبله ای
میان خنده ی قابیلیان چه مظلوم است
صدای ضجّه ی جانسوز زنگ قافله ای
تمام آینه ها را به نیزه ها زده اند
عجب جماعت خوش ذوق و اهل حوصله ای
دم غروب که یک آینه زمین افتاد
وزید باد عجیبی، گرفت زلزله ای
به روی ناقه نشسته زنی کبود آسا
خمیده مثل رکوع بلند نافله ای
فقط نظاره گر انعکاس آینه هاست
بدون هیچ شکایت و شِکوه یا گله ای
در امتداد نگاهش مدینه معلوم است
هنوز مانده به ذهنش وقوع غائله ای
ادامه مطلب
سیدحبیب نظاری
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
به یاد سرپناه خود بیفتد
کنار خیمهگاه خود بیفتد
متاب ای ماه بر دستان زینب
مبادا یاد ماه خود بیفتد
***
نداری دستِ از پیکر جدا تو
نمیگیری علم بر شانهها تو
تو هم بر خیمهها میتابی اما
کجا ماه بنیهاشم کجا تو؟
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه _ علیرضا شریف
هلالِ يك شبه بر نيزه دلبري داري
به شهرِ كوفه ظهوري پيمبري داري
چقدر زخمي و خاكستري شدي پيداست
عجيب دردِ سر از نورِ سروري داري
طلوعِ مغربِ خون بي خبر كجا رفتي؟
در اين سه روزه نگفتي كه خواهري داري؟
چه ديده اند كه دست از تو بر نمي دارند؟
جز اين سرِ سرِ ني، چيزِ ديگري داري؟
خروش أمْ حَسِبَت كوچه كوچه را پُر كرد
چه بغضِ خسته اي و گريه آوري داري!
دلم هواي دمي روضه خوانيت كرده
اگر هنوز سرِ نيزه حنجري داري؟
دراين تجمع شادي و هلهله با من
براي سينه زدن خسته مادري داري
ز طاقِ گيسويت آياتِ نور مي ريزد
به دامنم تبعاتِ تنور مي ريزد
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه _ علیرضا شریف
مي رفت و زيرِ ماه دلي را پسند كرد
در كُنجِ دِيرِ، سرزدهاش در كمند كرد
خوش كرده بود دل ببرد پيرمرد را
از سجدههاي پايِ صليبش بلند كرد
زُنّار و روح و اِبن و اَبش را گرفت و بعد
از فيضِ نورِ فاطمياش بهرمند كرد
ذكرِ شهادتينِ لبِ زخمياش چشيد
گوئي دهانِ خويش پُر از حَبّه قند كرد
مي برد رشكِ تازه مسلمانيش، مسيح
آن شب سري بريده رهايش ز بند كرد
چه عزّتي براي حسين انتخاب شد
كاهي كه داده بود ، به كوهي حساب شد
اي ماهِ خون گرفته كه از در درآمدي
اي عرشِ نِي به دامن من با سر آمدي
من مِثلي اي عزيزِ خدا وقتِ ديدنم
بر بالِ اشك، مادرِ نيلوفر آمدي
بر مَقدمِ تو مژدهي طوبي لَكُم رسيد
شَيب الخضيب گشتهترين، دلبر آمدي
بر چهرهي تو اين همه ابرو چه مي كند؟
از زيرِ پايِ غارتِ لشكر در آمدي؟
عيسي براي غربتِ تو لطمه مي زند
آه اي گلو بريده كه يحييتر آمدي
اين گيسوانِ سوخته نه، درخورِ تو نيست
مي شويمت كه از دلِ خاكستر آمدي
اعجازِ خشكيِ لبِ روحاني توام
از اين به بعد مستِ مسلماني توام
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


