رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ
 
 
 
 
 
گاهی اوقات برای اینکه بتوانید دوباره متولد شده و مدلی قوی‌تر و باهوش‌تر از خودتان شوید، باید اول کمی از درون فرو بریزید.برای همه پیش می‌آید که در طول زندگی خود کسی که دوست دارند، به او نیاز دارند، یا چیزی که تصور می‌کردند برایشان می‌ماند را از دست بدهند. اما همین از دست دادن‌هاست که ما را قوی‌تر کرده و به سمت فرصت‌هایی برای رشد و شادی در آینده هدایت می‌کند.
 

در زیر درس‌های از زندگی برایتان عنوان می‌کنیم که کمکتان می‌کند با درکی بیشتر به جلو پیش روید.
 

alt ۱. شما آن چیزی نیستید که در گذشته برایتان اتفاق افتاده. گذشته شما هر چقدر هم که دردناک بوده باشد، آینده، روشن و پاک در مقابلتان است. شما دیگر عادت‌های گذشته‌تان نیستید. دیگر شکست‌های گذشته‌تان هم نیستید. دیگر آن چیزی نیستید که روزی دیگران با شما رفتار می‌کردند. شما همان چیزی هستید که همین الان تصور می‌کنید هستید. درست همان چیزی که همین الان مشغول انجام آنید.
 

alt ۲. به چیزهایی فکر کنید که دارید، نه چیزهایی که ندارید. شما همانی هستید که هستید و همان چیزهایی را دارید که همین الان دارید. آنقدرها هم نمی‌تواند بد باشد چون اگر غیر از این بود قادر به خواندن این مقاله در این لحظه نبودید. مسئله مهم این است که یک فکر مثبت پیدا کنید که الهام‌بخش شماست و به شما برای پیش رفتن در زندگی انگیزه می‌دهد. به این فکر بچسبید و روی آن تمرکز کنید. ممکن است تصور کنید که چیزهای زیادی ندارید یا اصلاً هیچ چیز ندارید، اما ذهنتان را دارید که می‌تواند به شما انگیزه دهد. برای پیش رفتن در زندگی همین برایتان کافی است.
 

alt ۳. دست و پنجه نرم کردن با مشکلات بخش طبیعی رشد و پیشرفت است. بخشی از زندگی و رشد کردن تجربه، مشکلات غیرقابل‌انتظار است. آدمها کارشان را از دست می‌دهند، بیمار می‌شوند و گاهی در تصادفات رانندگی جان خود را از دست می‌دهند. وقتی جوان‌تر هستید و همه چیز خوب پیش می‌رود، تجسم این واقعیت تلخ کمی دشوار است. هوشمندانه‌ترین و گاهی سخت‌ترین کاری که در چنین موقعیت‌هایی می‌توانیم انجام دهیم این است که عصبانی شویم. باید بدانید که این خشم احساسی فقط همه چیز را بدتر می‌کند. و این اتفاقات بد آنقدرها هم که به نظر می‌رسند بد نیستند و حتی اگر اینطور باشند، فرصتی برای قوی‌تر شدن به ما می‌دهند.
 

alt ۴. اشکالی ندارد که برای مدتی از هم بپاشید. لازم نیست همیشه وانمود کنید که قوی هستید و هیچ نیازی نیست که مدام ثابت کنید که همه چیز خوب پیش می‌رود. همینطور نباید نگران باشید که بقیه چه فکری می‌کنند. اگر لازم است گریه کنید، اشک ریختن عملی کاملاً سالم است. هر چه زودتر این کار را بکنید، زودتر خواهید توانست دوباره لبخند بزنید. و لبخند زدن همیشه به معنی خوشحال بودن فرد نیست. گاهی اوقات به این معنی است که آنقدر قوی هستند که در مواجهه با مشکلاتشان لبخند بزنند.
 

alt ۵. زندگی شکننده، ناگهانی و کوتاهتر از آن چیزی است که تصور می‌کنید. ممکن است فردایی نباشد. همین الان یک نفر مشغول ریختن برنامه‌ای برای فردای خود است بدون اینکه بداند همین امروز می‌میرد. ناراحت‌کننده است اما واقعیت دارد. پس سعی کنید از زمانتان هوشمندانه استفاده کنید و قدر زندگی را بدانید. هر لحظه از زندگی هدیه‌ای است از جانب خداوند برای شما. سعی نکنید با مشغول کردن خود به مسائل ناراحت‌کننده آن را هدر دهید. وقتتان را صرف چیزهایی کنید که شما را به سمت مقصدی که در نظر دارید پیش می‌برد.
 

alt ۶. گاهی اوقات شکست خواهید خورد. هرچه سریعتر این مسئله را قبول کنید، سریعتر می‌توانید در زندگی پیش بروید. هیچوقت نمی‌توانید ۱۰۰٪ مطمئن شوید که کاری موثر خواهد بود اما می‌توانید ۱۰۰٪ مطمئن باشید که هیچ کاری نکردن هیچ تاثیری نخواهد داشت. کاری انجام دادن حتی اگر اشتباه باشد بسیار کارامدتر از هیچ کاری نکردن است. پس، از منطقه امنتان بیرون بیایید و امتحان کنید. یا موفق می‌شوید و یا یک درس زندگی می‌گیرید. در هر دو حال برنده خواهید بود.

 
alt ۷. شما ظرفیت ساختن خوشبختی خود را دارید. احساسات تغییر می‌کنند، آدمها تغییر می‌کنند، و زمان پیش می‌رود. می‌توانید به اشتباهات گذشته‌تان بچسبید یا اینکه آنها را رها کرده و خوشبختی خود را بسازید. لبخند یک انتخاب است نه معجزه. اشتباه نکنید و صبر نکنید تا کسی یا چیزی به سراغتان بیاید و شادتان کند. خوشبختی واقعی از درون شما به وجود می‌آید.

 
 
alt ۸. خودتان را از نظر احساسی از مشکلاتتان جدا کنید. شما بسیار بزرگ‌تر از مشکلاتتان هستید. شما یک موجود زنده هستید که بسیار پیچیده‌تر از همه مشکلات شخصی‌تان در کنار هم است. و این یعنی شما بسیار قوی‌تر از آن هستید. شما توانایی تغییر دادن آنها را دارید.
 
 

alt ۹. مشکلتان را بزرگ‌تر از چیزی که هست نکنید. نباید بگذارید یک ابر سیاه همه آسمانتان را بپوشاند. خورشید همیشه در حال تابیدن روی قسمتی از زندگی‌تان است. گاهی‌اوقات باید احساستان را فراموش کرده و به این فکر کنید که لایق چه چیزهایی هستید.
 

alt ۱۰. هر اتفاقی که می‌افتد، یک درس زندگی است. هر آدمی که با او برخورد می‌کنید، هر چیزی که می‌بینید، همه، بخشی از تجربیات آموزنده شما از زندگی هستند. یادتان نرود که درس بگیرید، مخصوصاً وقتی اوضاع آنطور که شما می‌خواهید پیش نمی‌رود. اگر کاری که می‌خواستید را پیدا نکرده‌اید یا رابطه‌تان آنطور که می‌خواهید نیست، فقط به این معنی است که چیزی بهتر از آن، بیرون منتظر شماست. و درسی که گرفته‌اید اولین قدم برای پیش رفتنتان است.
 

alt ۱۱. به هر مشکل مثل یک تکلیف مدرسه نگاه کنید. از خودتان بپرسید، «این موقعیت چه درسی می‌خواهد به من بدهد؟» هر موقعیتی در زندگی ما درسی برای آموختن دارد. بعضی از این درس‌ها اینها هستند: قوی‌تر شوید. شفاف‌تر ارتباط برقرار کنید. به غریزه‌تان اعتماد کنید. عشقتان را ابراز کنید. ببخشید. بدانید چه زمان فراموش کنید. چیزی جدید را امتحان کنید.
 

ادامه مطلب



[ چهارشنبه 26 شهریور 1393  ] [ 10:42 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

یکی از دوستان شیوانا از راهی دور به همراه پسر جوانش به مدرسه شیوانا آمد و به شیوانا گفت: "این پسر من است و می‌خواهم به او درس تیراندازی با کمان را یاد بدهید. شش ماه دیگر مسابقه تیراندازی است و آرزو دارم پسرم در این مسابقه مقام خوبی به دست آورد."

شیوانا قبول کرد و روز اول به پسر جوان یک سبد تیر فلزی سنگین و کمانی بزرگ داد و به او گفت که مقابل دیوار مدرسه بایستد و در فواصل مساوی تیرهای فلزی را به دیوار بزند. طوری که هر تیر مثل یک میخ محکم در دیوار فرو رود و بتوان از آن میخ‌ها برای آویزان کردن سبدهای میوه تا سال بعد استفاده کرد."

پسر جوان با ناراحتی گفت: "پس کی اصول تیراندازی قهرمانی را به من می‌آموزید؟"

شیوانا با لبخند گفت: "زودتر از آن‌چه تصورکنی!"

پسر جوان به زحمت شروع به تیراندازی با سمت دیوار کرد و سرانجام بعد از بیست روز توانست تیرهای فلزی را مانند میخ و به صورت ردیفی در دیوار جای دهد.

روز بیست و یکم جوان نزد شیوانا آمد و گفت: "امروزدیگر وقتش رسیده که آموزش قهرمانی با تیر و کمان را به من بیاموزید."

شیوانا سری تکان داد و گفت: "اما امروز کاری مهم‌تر برایت دارم. این سبدهای تیر را بردار و به باغ برو و از باغبان بخواه درختان بلند نارگیل را به تو نشان دهد. بعد بی‌آن‌که از درخت بالا روی با این تیر و کمان سعی کن نارگیل‌ها را بزنی و آنها را روی زمین بیندازی. من برای تو هزار تیر آماده کرده‌ام و انتظار دارم حداقل صد عدد نارگیل با خودت بیاوری."

پسر جوان دوباره سبدهای تیر را برداشت و به باغ نارگیل رفت. یک ماه بعد خسته و کوفته در حالی که موفق شده بود دویست نارگیل را با تیر روی زمین بیندازد با نارگیل‌ها نزد شیوانا آمد.

او با ناامیدی گفت: "اگر دیرتر آموزش را شروع کنید فکر نکنم به مسابقه قهرمانی برسم؟"

شیوانا با لبخند گفت: "زودتر از آن‌چه تصور کنی درس‌ها را شروع خواهیم کرد!"

اما امروز باید برای اهالی مدرسه ماهی بگیریم. ماهی‌های بخش عمیق و خروشان رودخانه بزرگ و خوشمزه‌اند و برای شکار آنها تیر و کمان و طناب لازم است. باید به انتهای تیر طنابی ببندی و تیر را داخل آب به سمت ماهی شلیک کنی. تیر که به بدن ماهی خورد آن را با طناب بیرون می‌کشی. عجله کن تا شب نشده باید برای یک هفته اهل مدرسه ماهی شکار کنیم. آن روز پسر جوان تا غروب ماهی‌ صید کرد. روز بعد پسر خسته و افسرده نزد شیوانا آمد و گفت: "اگر نمی‌خواهید به من تیراندازی قهرمانی بیاموزید بگویید تا به زادگاه خودم برگردم و مدرسه را رها کنم؟"

 

شیوانا با تبسم گفت: "تو در طول این مدت در حال یاد گرفتن و تمرین تیراندازی حرفه‌ای و قهرمانی بودی و خودت خبر نداشتی. یک نفر زمانی در یک رشته به استادی و مهارت می‌رسد که آن رشته را با زندگی عادی و روزمره خود درهم آمیزد و تو در این مدت همین کار را انجام دادی. الان با تیر و کمان می‌توانی با دقت بی‌نظیری هر کاری را انجام دهی. فردا مسابقه‌ای ترتیب می‌دهم تا تو بتوانی مهارت خود را بیازمایی!"

روز بعد پسر جوان موفق شد بدون هیچ زحمتی در مسابقه تیراندازی دهکده رتبه نخست را به دست آورد. از آن روز به بعد او هرگز از تیر و کمانش جدا نشد و همیشه هر کار عادی زندگی‌اش را با تیر و کمان انجام می‌داد. سال بعد او در دیار شیوانا قهرمان تیراندازی شد. اما با این وجود هیچ‌گاه مدرسه شیوانا را ترک نکرد.

 

منبع: مجله موفقیت


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 20 شهریور 1393  ] [ 1:09 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

معلم های زیادی داشته ام كه هركدام چیزی را به من آموختند و مرا تا همیشه قدرشناس خود كردند. چطور است آن معلمی كه به من قدر شناسی آموخت را به تو معرفی كنم ؟!

سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سربردم و عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یك محوطه بزرگ با یك سرپناه و یك سگ. سگ پیر و قوی هیكلی كه برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.

ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می كرد تا روزی كه آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت. دامپزشك، درمان او را بی اثر دانست و گفت كه نگهداری او بسیار خطرناك است و باید كشته شود! 

صاحب سگ نتوانست این كار بكند.از من خواست كه او را از ملك بیرون كنم تا خود در بیابان بمیرد و من او را بیرون كردم! ابتدا مقاومت می كرد ولی وقتی دید اصرار دارم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.

مدتها او را ندیدم. تا اینكه روزی برگشت! از سوراخی مخفی وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود!! نمی دانم چكار كرده بود و یا غذا از كجا تهیه كرده بود. اما فهمیده بود كه چرا باید آنجارا ترك می كرده و اكنون كه دیگر بیمار و خطرناك نبود و بازگشته بود.

در آن نزدیكی چهار دیواری دیگری بود كه نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات كردم و او چیزی به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند :

او گفت كه سگ در آن اوقاتی كه بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینكه كسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب ...!

من نتوانستم از سكوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیكرانگی قلبش مرا در خود خرد كرد و فروریخت. آن سگ همیشه از معلم های من خواهد بود!

معلم من آن كسی است كه به من آموخت كه چگونه از همه بیاموزم.


ادامه مطلب



[ سه شنبه 11 شهریور 1393  ] [ 1:09 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 1


دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:


شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دوربان (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.


یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم. چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.


وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: "ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم." بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت  5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.


پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، "اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم." ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.


مچ مرا گرفت و گفت، "در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."


پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.

همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم.

 

غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم،

اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم،

مجازات میکرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم.

تصوّر نمیکنم.

از مجازات متأثّر میشدم امّا به کارم ادامه میدادم.

امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود

که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است.

 

این است قوّۀ عدم خشونت.

 

 

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 11 شهریور 1393  ] [ 9:29 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174892 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب