شیوانا و یکی از شاگردانش با کاروانی همراه بودند. در میان راه شاگرد با مرد جوانی دوست شد و او را نزد شیوانا آورد و گفت: "این دوست جدید من است و با همسر باردار و دو فرزندش در این کاروان هستند. او یک شانه سر دستساز جالب دارد که من به آن علاقه پیدا کردهام و قیمت بالایی براي خريد آن پیشنهاد کردهام اما او نمیپذیرد و شانه را نمیدهد و میگوید که یادگار عزیزی است و میخواهد نزد خودش نگه دارد. از شما میخواهم با او صحبت کنید تا قبول کند شانهاش را به من بدهد."
شیوانا با تبسم گفت: "وقتی میگوید یادگار است یعنی دلش پی آن است و در نتیجه چیزی که دل دیگری پی آن باشد به کار تو نمیآید. بیجهت دوست جدیدت را اذیت نکن."
چند روز که گذشت، کاروان به نزدیک شهری رسید. شاگرد شیوانا به شهر رفت و با دو عدد انار بازگشت. وقتی کاروان به راه افتاد و از شهر دور شد، مرد جوان با همسر و فرزندانش نزد شاگرد شیوانا آمد و گفت: "دوست من! همسرم هوس انار کرده است. تنها تویی که از شهر انار خریدی. اگر اناری باقی مانده آن را به من بفروش."
شاگرد شیوانا با شیطنت گفت: "فقط دو انار درشت خریدهام و آنها را خیلی دوست دارم. اما اگر تو شانه خود را بدهی حاضرم به رایگان یکی از انارها را به تو بدهم."
مرد جوان لختی مردد ماند و سپس شانه را داد و انار را گرفت و به همسرش داد. در این هنگام فرزندان کوچک مرد از سروکول مادر بالا رفتند و تقاضای انار کردند. مادر چند دانه انار خورد و بقیه را به طور کامل به فرزندانش داد و به همسرش که با تعجب به او نگاه میکرد گفت: "حال که خوب فکر میکنم میبینم انار را دوست ندارم. این بچهها انگار بیشتر از من به انار علاقه دارند."
مرد جوان سرش را پايین انداخت و با همسر و فرزندانش از شیوانا و شاگردش دور شدند.
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت: "به من بگو معنای دوست داشتن چیست؟"
شاگرد با غرور گفت: "آدم چیزی را که دوست دارد با چیزی که بیشتر دوست دارد عوض کند! مثل من که انار را دوست داشتم ولی شانه را بیشتر دوست داشتم و انار را با شانه عوض کردم!"
شیوانا گفت: "اما آن مرد جوان انگار بیشتر از تو معنای عشق را فهمیده بود چون نشان داد که دوست داشتن یعنی آدم به خاطر کسی که دوستش دارد از چیزی که عزیز میشمارد دل بکند."
شاگرد شیوانا گفت: "آن عزیزی که میگويید همسرش بود که جوابش را داد و گفت انار را دوست ندارد!؟"
شیوانا با تبسم گفت: "و آن بانو بهتر از هر دوی شما عشق را معنا کرد. او با رفتار خود گفت که دوست داشتن یعنی انسان به خاطر آنها که دوستشان دارد چیزی که برایش عزیز است را پس بزند و به آنها بدهد تا شادشان کند!"
شاگرد با حیرت به شیوانا خیره شد و گفت: "چه میخواهید بگويید؟"
شیوانا نیمنگاهی به افق انداخت و گفت: "هیچ، معنای عشق و دوست داشتن را گفتم!"
شاگرد نگاه معنیداری به شانه و انار دوم انداخت و با خنده گفت: "مثل اینکه من هم زیاد این شانه و انار را دوست ندارم. بهتر است شانه را به صاحبش برگردانم و انار دوم را هم به زور به او بدهم تا شاید شانه را قبول کند!"
شاگرد این را گفت و به سوی مرد جوان و خانوادهاش رفت. شیوانا نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت: "و من در حیرتم که این محبت چیست که هر روز که میگذرد معنای جدیدتری برای آن پیدا میشود!؟"
ادامه مطلب