رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

چه بخواهید چه نه، لحظات سخت نیز بخشی از زندگی شما هستند. موقعیت‌هایی مانند از دست دادن کار، ورشکستگی، بیماری؛ اما امید داشتن در این لحظات بسیار مهم است. تنها با امید است که می‌توانید از سختی این لحظات کم کرده و موقعیت خود را بهبود بخشید؛ در غیر اینصورت، تنها بیشتر عقب می‌افتید و در یک چرخه منفی در وضع بدتری قرار می‌گیرید.

 

باید همواره برای لحظات ناخوشایند آماده باشید. برای اینکه امید خود را در چنین شرایطی از دست ندهید، موارد زیر می‌تواند به شما کمک کند:

۱- ایمان داشته باشید
پایه و اساس از دست ندادن امید، داشتن ایمان است. شما باید به کاری که می‌کنید ایمان داشته باشید. برای مثال، من به خدا و قدرتی که روی کنترل زندگی‌ام دارد معتقدم. مهم نیست که شرایط چقدر بد به نظر برسد، من فقط سعی کرده‌ام یاد بگیرم که به او اطمینان داشته باشم. حتی اگر نتوانم کارکرد امور مختلف را درک کنم زمان و شرایط همیشه بدون اینکه حتی متوجه شوم، تغییر می‌کنند. شما هم می‌توانید به خودتان، کاری که انجام می‌دهید و هر چیزی که فکر می‌کنید می‌توانید به آن اعتقاد واقعی داشته باشید تکیه کنید. بدین ترتیب همیشه امیدوار خواهید بود.

ممکن است شما هم تجربیات بدی را پشت سر گذاشته باشید که در حال حاضر تمام شده‌اند. اما نکته مهم آنجاست که بدانید آن تجربه بد، شما را نیرومندتر و ایمان‌تان را قوی‌تر کرده است و می‌تواند شما را در لحظات بدتر هم محافظت کند.

۲- همیشه -چراها را به خاطر داشته باشید
به گفته ویکتور فرانکل آنها که همیشه یک˜چرا برای زندگی خودشان دارند، "چگونه"ها را برای خود حل می‌کنند.

دو نقطه‌نظر در اینجا اهمیت دارد:
 
همیشه دلیلی برای آنچه انجام می‌دهید داشته باشید. برای سادگی درک این نکته، اگر نتوانستید یک چرا  برای انجام کاری پیدا کنید، انجامش ندهید.
 
همیشه به یاد داشته باشید که علت انجام هر کاری چیست و آن را پس ذهنتان نگه دارید تا از مسیر اصلی خارج نشوید.

برای گرفتن نتیجه مناسب، سعی کنید چیزی بزرگتر از آنچه در توان‌تان هست را انتخاب کنید. چیزی که از سطح شما پایین‌تر باشد حتی اگر به انجام رسد هیجان و رضایتمندی درونی برای شما ایجاد نخواهد کرد و رشدی هم برای شما نخواهد داشت.

۳- با افراد مثبت دمخور شوید
ماندن در شرایط و لحظات سخت بسیار مشکل است، اما تنها ماندن در چنین شرایطی، وضع را به مراتب مشکل‌تر و سخت‌تر می‌کند. بهتر است به گروه‌ها و تیم‌هایی ملحق شوید که اعضای آنها به یکدیگر اهمیت می‌دهند. اگر چنین افرادی را اطراف خود ندارید، توصیه می‌کنیم از همین امروز به دنبال حداقل یک نفر باشید. منتظر روز نیاز نمانید که دیر است. شما پیش از بروز وضعیت‌های سخت نیازمند چنین افرادی هستید. آنها می‌توانند به انحای مختلف شما را در گذر از شرایط کمک کنند.

۴- به دیگران کمک کنید
از مزایای بودن با گروه‌ها و افراد مثبت، کمک به بقیه است. این مساله را وقت تلف کردن نبینید. کمک به دیگران به شما نیز کمک می‌کند. می‌توانید برای مدتی کوتاه هم که شده تمرکز را از خودتان بردارید. در نتیجه شرایط ناخوشایند خودتان را در مقایسه با شرایط دیگران هیچ می‌بینید. اغلب موقعیت‌ها خیلی بدتر از چیزی که هستند به نظر می‌رسند. سعی کنید حتی در شرایط بد، توجه‌تان را به موارد دیگر (توجه به شرایط دیگران و کمک به آنها) متمرکز کنید. این مساله دید خوبی در یافتن راه حل به خود شما نیز خواهد داد.

نهایتاً به یاد داشته باشید که شرایط سخت و ناخوشایند، نیازمند داشتن امید هستند. داشتن امید ضرورت دارد. به محض اینکه امیدتان را از دست بدهید، بازی را هم باخته‌اید. از این گذشته، از دست ندادن امید، مهمترین مسئولیتی‌ست که بر دوش شماست. سعی کنید بیشتر از آنکه به از دست دادن امید فکر کنید، به ساختنش بیاندیشید.


ادامه مطلب



[ شنبه 27 اردیبهشت 1393  ] [ 5:20 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

 در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

 آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛

آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”

مشتری پرسید: “چرا؟

آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟

 بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟

 

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”

 

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ 

چون نمی‌خواست جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

 در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و

 ریش اصلاح نکرده..

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

 “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”

آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”

مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ 

چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است،

 با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”

آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند،

 موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”

مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. 

 

 

خدا هم وجود دارد!

 فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.”


ادامه مطلب



[ شنبه 27 اردیبهشت 1393  ] [ 5:18 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.

باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.

او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

"برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي…”

باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد.

اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.

باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد

منبع: کتاب بال‌هايي براي پرواز


ادامه مطلب



[ شنبه 27 اردیبهشت 1393  ] [ 5:16 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


استاد کوزه گری بود که خیلی با تجربه بود و کوزه های لعابی که می ساخت خیلی مشتری داشت .

شاگردی نزد وی کار می کرد که زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربه های کاری خود را به او یاد داد .

شاگرد وقتی تمام کارها را یاد گرفت . شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت مزد من کم است . و کم کم زمزمه کرد که من می توانم بروم و برای خودم کارگاهی راه اندازی کنم و کلی فایده ببرم .

هرچه استاد کوزه گر از او خواهش کرد مدتی دیگر نزد او بماند تا شاگردی پیدا کند و کمی کارها را یاد بگیرد تا استاد دست تنها نباشد ، پسرک قبول نکرد و او را دست تنها گذاشت و رفت .

شاگرد رفت و کارگاهی راه اندازی کرد و همانطور که یاد گرفته بود کاسه ها را ساخت و رنگ کرد و روی آن لعاب داد و در کوره گذاشت .

ولی متوجه شد که رنگ کاسه های او مات است و شفاف نیست .


دوباره از نو شروع کرد و خاک خوبتر انتخاب کرد و در درست کردن خمیر بیشتر دقت کرد و بهترین لعاب را استفاده کرد و آنها را در کوره گذاشت ولی باز هم مشکل قبلی بوجود آمد .

شاگرد فهمید که تمام اسرار کار را یاد نگرفته . نزد استاد رفت و مشکل خود را گفت . و از استاد خواهش کرد که او را راهنمائی کند .

استاد از او پرسید که چگونه خاک را آماده می کند و چگونه لعاب را تهیه می کند و چگونه آنرا در کوره می گذارد . شاگرد جواب تمام سوالها را داد .

استاد گفت : درست است که هر شاگردی باید روزی استاد شود ولی تو مرا بی موقع تنها گذاشتی . بیا یک سال اینجا بمان تا شاگرد تازه هم قدری کار یاد بگیرد و آن وقت من هم تو را راهنمائی خواهم کرد و تو به کارگاه خودت برو .

شاگرد قبول کرد یکسال آنجا ماند ولی هر چه دقت کرد متوجه اشتباه خودش نمی شد . یک روز استاد او را صدا زد و گفت بیا بگویم که چرا کاسه های لعابی تو مات است .

استاد کنار کوره ایستاد و کاسه ها را گرفت تا در کوره بگذارد به شاگردش گفت چشمهایت را باز کن تا فوت وفن کار را یاد بگیری .

استاد هنگام گذاشتن کاسه ها در کوره به آنها چند فوت می کرد . بعد از او پرسید : ” فهمیدی " . شاگرد گفت : نه . استاد دوباره یک کاسه دیگر برداشت و چند فوت محکم به آن کرد و گرد وخاکی که از آن برخاسته بود به شاگرد نشان داد و گفت : این فوت و فن کار است ، این کاسه که چند روز در کارگاه می ماند پر از گرد و خاک می شود در کوره این گرد وخاک با رنگ لعاب مخلوط می شود و رنگ لعاب را کدر می کند . وقتی آنرا فوت می کنیم گرد وغبار پاک می شود و لعاب خالص پخته می شود و رنگش شفاف می شود . حالا پی کارت برو که همه کارهایت درست بود و فقط همین فوت را کم داشت .

این مثل اشاره به کسی دارد که بسیار چیزها می داند ولی از یک چیز مهم آگاهی ندارد . مثلهای که به این موضوع دلالت دارند عبارتند از :

فلانی هنوز فوتش را یاد نگرفته

اگر کسی فوت این کار را به ما یاد می داد خوب بود

برو فوت آخری را یاد بگیر

همه چیز درست است و فقط فوتش مانده


ادامه مطلب



[ شنبه 27 اردیبهشت 1393  ] [ 5:14 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174931 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب