شیوانا و شاگردش از راهی میگذشتند. در مسیر حرکت خود نزدیک یک آبادی جمعیت زیادی را دیدند که اطراف کلبهای کنار جاده صف کشیده و منتظر بودند تا به داخل کلبه روند؛ پس کنجکاو شدند و از یکی از اهالی درمورد کلبه و جمعیت منتظر پرسوجو کردند. آن فرد گفت: «این موقع سال پیر خردمندی از کوهستان به آبادی ما میآید و در این کلبه مینشیند، باحوصله به درددل اهالی گوش میدهد و خواسته آنها را میپرسد و به فراخور هر فرد جملهای امیدوارکننده به او میگوید؛ خلاصه اینکه او کلام گرم و دلنشینی دارد و باعث میشود بیشتر خواستههای اهالی بعد از دیدار با او به خواسته خود برسند. اهالی هم بهازای جملهای که او میگوید هدیهای را به او میدهند. او وقتی بهاندازهکافی هدایایش را جمع کرد، دوباره به کوهستان برمیگردد و به زندگی عادیاش در آنجا ادامه میدهد!»
شاگرد شیوانا باتعجب گفت: «چگونه چنین چیزی ممکن است! من میخواهم خودم از نزدیک نتیجه را امتحان کنم و حقیقت را بفهمم.»
شاگرد این را گفت و در صف کنار کلبه ایستاد. بعد از ساعتی نوبت او رسید. درون کلبه رفت و چند دقیقه بعد با شادی از کلبه بیرون آمد و به شیوانا گفت: «واقعا مرد خردمندی است؟!»
شیوانا باتبسم گفت: «از کجا فهمیدی؟»
شاگرد گفت: «به او گفتم که میخواهم در هنرهای رزمی در مدرسه نفر اول شوم و او به من گفت که اگر تمرین کنم و در اولشدن خودم شک نداشته باشم، بدون هیچ تردیدی و صددرصد نفر اول خواهم شد! من هم چند سکه طلا که همراهم بود، به او دادم!»
شیوانا پرسید: «چیز دیگری نگفت؟!»
شاگرد با اعتمادبهنفس شانههایش را بالا انداخت و گفت: «نه! همین برای من کافی است! میخواهم زودتر به مدرسه برگردم و تمرینات شبانهروزی را شروع کنم!»
از این قضیه چند ماه گذشت. شاگرد هر روز چنان با امیدواری و اطمینان به موفقیت تلاش میکرد که حتی بقیه شاگردان هم از سختکوشی او به این نتیجه رسیده بودند که بدون شک او نفر اول خواهد شد. سرانجام روز مسابقه فرارسید و شاگرد بعد از مبارزههایی سخت توانست جزو نفرات اول شود.
او وقتی جایزه مسابقه را دریافت کرد، نزد شیوانا آمد و گفت: «شک ندارم که کلام آن پیرمرد کوهستاننشین امروز مرا پیروز کرد؟»
اما شیوانا باتبسم گفت: «آن پیرمرد فقط باور پیروزی را در ذهن تو شعلهور کرد و به تو یاد داد فقط افکار همراستا با موفقیت صددرصد را به ذهن خود راه دهی. او قبل از پیروزی به تو قبولاند که پیروز میشوی. همین و بس! بقیهاش را خودت انجام دادی!»
شاگرد باتعجب پرسید: «یعنی کلام آن پیرمرد، امروز هیچ تاثیری در پیروزی من نداشت؟!»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «درواقع تو پیروزیات را مدیون تمرینات شبانهروزی و وقفهناپذیر و سختکوشی مستمر و پایانناپذیرت هستی! کلام آن پیرمرد قدرت حرکت یک ذره خاک از روی زمین را ندارد، چه برسد به اینکه چنین حریفان سخت جانی را بر زمین بزند! اگر غیر از این بود که برای گرفتن هدیه از کوهستان پایین نمیآمد! او به امثال تو باور میفروشد و سکه دریافت میکند. باوری هم که به تو میفروشد، از بیرون نمیآورد و در درون خود توست و او فقط آن را آشکار میکند. از آن روزی که به کلبه رفتی تا امروز که پیروز شدی، همهاش کار خودت بود. آن پیرمرد فقط باور موفقیتی را که درون ذهنت و زیر افکار منفی مدفون شده بود، بیرون کشید و آن را مقابل چشمانت گذاشت! همین و بس!»
ادامه مطلب