رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

شیوانا و شاگردش از راهی می‌گذشتند. در مسیر حرکت خود نزدیک یک آبادی جمعیت زیادی را دیدند که اطراف کلبه‌ای کنار جاده صف کشیده‌ و منتظر بودند تا به داخل کلبه روند؛ پس کنجکاو شدند و از یکی از اهالی درمورد کلبه و جمعیت منتظر پرس‌وجو کردند. آن فرد گفت: «این موقع سال پیر خردمندی از کوهستان به آبادی ما می‌آید و در این کلبه می‌نشیند، باحوصله به درددل اهالی گوش می‌دهد و خواسته آن‌ها را می‌پرسد و به فراخور هر فرد جمله‌ای امیدوار‌کننده به او می‌گوید؛ خلاصه اینکه او کلام گرم و دل‌نشینی دارد و باعث می‌شود بیشتر خواسته‌های اهالی بعد از دیدار با او به خواسته خود برسند. اهالی هم به‌ازای جمله‌ای که او می‌گوید هدیه‌ای را به او می‌دهند. او وقتی به‌اندازه‌کافی هدایایش را جمع کرد، دوباره به کوهستان برمی‌گردد و به زندگی عادی‌اش در آنجا ادامه می‌دهد!»
شاگرد شیوانا باتعجب گفت: «چگونه چنین چیزی ممکن است! من می‌خواهم خودم از نزدیک نتیجه را امتحان کنم و حقیقت را بفهمم.»
شاگرد این را گفت و در صف کنار کلبه ایستاد. بعد از ساعتی نوبت او رسید. درون کلبه رفت و چند دقیقه بعد با شادی از کلبه بیرون آمد و به شیوانا گفت: «واقعا مرد خردمندی است؟!»
شیوانا باتبسم گفت: «از کجا فهمیدی؟»
شاگرد گفت: «به او گفتم که می‌خواهم در هنرهای رزمی ‌در مدرسه نفر اول شوم و او به من گفت که اگر تمرین کنم و در اول‌شدن خودم شک نداشته باشم، بدون هیچ تردیدی و صددرصد نفر اول خواهم شد! من هم چند سکه طلا که همراهم بود، به او دادم!»
شیوانا پرسید: «چیز دیگری نگفت؟!»
شاگرد با اعتمادبه‌نفس شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «نه! همین برای من کافی است! می‌خواهم زودتر به مدرسه برگردم و تمرینات شبانه‌روزی را شروع کنم!»
از این قضیه چند ماه گذشت. شاگرد هر روز چنان با امیدواری و اطمینان به موفقیت تلاش می‌کرد که حتی بقیه شاگردان هم از سخت‌کوشی او به این نتیجه رسیده بودند که بدون شک او نفر اول خواهد شد. سرانجام روز مسابقه فرارسید و شاگرد بعد از مبارزه‌هایی سخت توانست جزو نفرات اول شود.
او وقتی جایزه مسابقه را دریافت کرد، نزد شیوانا آمد و گفت: «شک ندارم که کلام آن پیرمرد کوهستان‌نشین امروز مرا پیروز کرد؟»
اما شیوانا باتبسم گفت: «آن پیرمرد فقط باور پیروزی را در ذهن تو شعله‌ور کرد و به تو یاد داد فقط افکار هم‌راستا با موفقیت صددرصد را به ذهن خود راه دهی. او قبل از پیروزی به تو قبولاند که پیروز می‌شوی. همین و بس! بقیه‌اش را خودت انجام دادی!»
شاگرد باتعجب پرسید: «یعنی کلام آن پیرمرد، امروز هیچ تاثیری در پیروزی من نداشت؟!»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «درواقع تو پیروزی‌ات را مدیون تمرینات شبانه‌روزی و وقفه‌ناپذیر و سخت‌کوشی مستمر و پایان‌ناپذیرت هستی! کلام آن پیرمرد قدرت حرکت یک ذره خاک از روی زمین را ندارد، چه برسد به اینکه چنین حریفان سخت جانی را بر زمین بزند! اگر غیر از این بود که برای گرفتن هدیه از کوهستان پایین نمی‌آمد! او به امثال تو باور می‌فروشد و سکه دریافت می‌کند. باوری هم که به تو می‌فروشد، از بیرون نمی‌آورد و در درون خود توست و او فقط آن را آشکار می‌کند. از آن‌ روزی که به کلبه رفتی تا امروز که پیروز شدی، همه‌اش کار خودت بود. آن پیرمرد فقط باور موفقیتی را که درون ذهنت و زیر افکار منفی مدفون شده بود، بیرون کشید و آن را مقابل چشمانت گذاشت! همین و بس!»


ادامه مطلب



[ سه شنبه 30 آذر 1395  ] [ 2:02 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

معلم های زیادی داشته ام كه هركدام چیزی را به من آموختند و مرا تا همیشه قدرشناس خود كردند. چطور است آن معلمی كه به من قدر شناسی آموخت را به تو معرفی كنم ؟!

سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سربردم و عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یك محوطه بزرگ با یك سرپناه و یك سگ. سگ پیر و قوی هیكلی كه برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.

ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می كرد تا روزی كه آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت. دامپزشك، درمان او را بی اثر دانست و گفت كه نگهداری او بسیار خطرناك است و باید كشته شود! 

صاحب سگ نتوانست این كار بكند.از من خواست كه او را از ملك بیرون كنم تا خود در بیابان بمیرد و من او را بیرون كردم! ابتدا مقاومت می كرد ولی وقتی دید اصرار دارم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.

مدتها او را ندیدم. تا اینكه روزی برگشت! از سوراخی مخفی وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود!! نمی دانم چكار كرده بود و یا غذا از كجا تهیه كرده بود. اما فهمیده بود كه چرا باید آنجارا ترك می كرده و اكنون كه دیگر بیمار و خطرناك نبود و بازگشته بود.

در آن نزدیكی چهار دیواری دیگری بود كه نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات كردم و او چیزی به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند :

او گفت كه سگ در آن اوقاتی كه بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینكه كسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب ...!

من نتوانستم از سكوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیكرانگی قلبش مرا در خود خرد كرد و فروریخت. آن سگ همیشه از معلم های من خواهد بود!

معلم من آن كسی است كه به من آموخت كه چگونه از همه بیاموزم.

 


ادامه مطلب



[ دوشنبه 29 آذر 1395  ] [ 12:58 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


مردی هوس باز، زیبارویی را در راه دید. زیبایی دختر سبب شد که مرد به شدت عاشق او شود. چون دختر اظهار علاقهٔ او را شنید، خندید و گفت: «هم اکنون خواهر من از راه می‌رسد. او آنقدر زیباست که زیبایی من به اندازهٔ یک تار موی او نیز نمی‌شود. زیبایی چشمگیر او چنان است که صد زیباروی مانند من دربرابر او چیزی به حساب نمی‌آییم.»
مرد بوالهوس ساده‌اندیش سخنان دختر زیبا را که شنید وسوسه شد و به راه نگریست تا خواهر زیبای دختر را ببیند اما کسی را در راه ندید. مرد منظور دختر را فهمید و از اشتباه خود پوزش خواست.
دختر بر سر او فریاد کشید و گفت: «تو سخنان بیهوده می‌گویی. عاشق راستین تنها به معشوق خود می‌نگرد و تنها به او می‌اندیشد. شرط اصلی دوست داشتن این است که تنها به یکی بیندیشی و بس. این شیوهٔ جدید عشق است که به جای اندیشیدن به یکی، به دو تن دل ببازی؟»

تحفة_الحرار

 


ادامه مطلب



[ دوشنبه 29 آذر 1395  ] [ 10:02 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.

این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کار را کرده، پاسخ داد(( همه امور بدان گونه که می نمایند، نیستند!))

 

شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند، گاو آنها که تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.

 

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟

خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد!

فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم!

 

همه امور به دان گونه که نشان می دهند، نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

 

پس به گوش باشید شاید کسی که زنگ در خانه تو را می زند فرشته ای باشد و یا نگاه و لبخندی که تو بی تفاوت از کنارش می گذری، آنها باشند که به دیدار اعمال تو آمده اند!


ادامه مطلب



[ دوشنبه 29 آذر 1395  ] [ 9:32 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174913 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب