رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.
گفتند:...
آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید
گفت:آری

جزء نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،

دوم آنچه مقدر است بودنی است،

سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.

چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،

پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،

پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.

ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد

چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.


ادامه مطلب



[ سه شنبه 27 مهر 1395  ] [ 4:29 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 27 مهر 1395  ] [ 4:27 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


روزی روزگاری پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می‌کرد.
انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند.
با وزیر خود مشورت کرد و هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانه گل داد و گفت: من مدتی به سفر می‌روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی‌گردم این دانه‌گل‌ها را تر و تازه به من باز گردانید و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.

پسر اول دانه‌ها را در صندوقچه‌ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد.
پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار می‌روم و دانه های تازه می‌خرم و به او بازمی‌گردانم.
پسر سوم دانه‌ها را به باغچه برد و همه را کاشت.

بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت.
پسر اول در صندوقچه را باز کرد.
تمام دانه‌ها پوسیده و از بین رفته بودند!
پسر دوم زود به بازار رفت و دانه‌های تازه خرید و به نزد پدر آورد.
پادشاه کار او را تحسین کرد.
و اما پسر سوم، پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه‌ها را به شما خواهم داد.
پدر به هوش و زیرکی پسر سوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد.
زیرا که این دقیقاً کاری بود که با دانه گل باید می‌کرد.

دانه گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است و درون همه ما خداوند دانه‌های استعدادهای بسیاری گذارده است.
آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند.
به بطالت هم از دستشان ندهیم.
بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم، تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند.
اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس‌مان را داشته باشیم، روزی این گیاه به گل خواهد نشست.
گلی زیبا و معطر!
دانه عشق و محبت را در دل بکاریم!

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 27 مهر 1395  ] [ 11:14 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

 

این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

 

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.!
 


ادامه مطلب



[ دوشنبه 26 مهر 1395  ] [ 12:23 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174897 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب