رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ


عابدی بود که در کوه های لبنان عبادت می کرد🙏🏻
 و هر شب از عالم غیب برای او افطاری آماد می شد🍪
تا این که شبی برای او افطاری نیامد🙁 و این شخص عابد از کوه پایین آمد و در خانه گبری رفت و در آن جا هم سگی زندگی می کرد🐶
 عابد از گبر تقاضای نان نمود🍪 و آن گبر کافر سه قرص نان به او داد،
 سگ به دنبال عابد آمد و عابد یکی از سه قرص نان را به او داد
 ولی باز هم سگ به دنبال عابد می آمد و ناچار قرص دوم نان را هم به سگ داد
ولی باز هم سگ به دنبال عابد می آمد و بالاخره عابد عصبانی شد 😠و گفت: تو چقدر بی حیا هستی؟! من از صاحب تو سه قرص نان گرفته ام و دو تای آن را به تو داده ام ولی باز هم تو مرا رها نمی کنی؟!

 سگ بصدا درآمد و گفت: تو بی حیا هستی من سالها بر در خانه این گبر بوده ام و خیلی وقت ها به من غذا نداد، ولی با وجود این او را رها نکردم ولی تو یک شب بی غذا ماندی از پای کوه آمدی در خانه گبر.

📚کشکول شیخ بهایی  ج 1 ص  219


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 31 خرداد 1396  ] [ 1:44 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:
خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!
 خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود...
پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو پخت.
سپس نشست و منتظر ماند...
چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد...
پیرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد
پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست
نیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز کرد 
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش دهد
پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت
نزدیک غروب بار دیگر درب خانه به صدا در آمد
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد
شب شد و خدا نیامد...!
پیرزن با یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید
پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!
خدا جواب داد:
بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی...!
آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند . .یک جمله زیبا از طرف خدا :“قبل از خواب دیگران را ببخش ومن قبل از اینکه بیدار شوید شما را می بخشم.خدایا! آنچه* که دادی تشکر! ! آنچه که ندادی تفکر!به آنچه که گرفتی تذکر!که:داده ات نعمت!نداده ات حکمت!و گرفته ات عبرت است!یا رب؛ آنچه خیر است تقدیر ما کن!وآنچه شر است از من و دوستانم جدا کن.
دست هایم به آرزوهایم نرسید آنها بسیار دورند !
اما درخت سبز صبرم می گوید : امیدی هست ؛ دعایی هست ؛ خدایی هست ...


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 31 خرداد 1396  ] [ 9:36 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

شیوانا و جمعی از شاگردان برای تعمیر پلی در رودخانه بالادست دهکده، صبح زود از مدرسه خارج شدند و نزدیکی‌‌های ظهر به پل رسیدند. ساعتی که گذشت، یکی از شاگردان که مشغول اره‌کردن و تعمیر پل بود، ناگهان بر دستانش کوبید و با صدای بلند گفت: «وای بر من، یادم رفت جریان آب چشمه را عوض کنم. تا غروب که برگردیم، باغچه سبزیجات زیر آب غرق می‌شود.»
همه شاگردان از این اتفاق ناراحت شدند و دست از کار کشیدند. شیوانا گفت:«این اتفاق از صبح رخ داده است؛ اما الان برای تعمیر پل به وجود همه ما نیاز است؛ حتی یک نفر از ما هم که مدرسه بازگردد، کار پل نیمه‌تمام باقی می‌ماند و زحماتمان هدر می‌رود. سعی کنید سریع‌تر کار کنید و تا غروب نشده است، پل را تعمیر کنید تا حداقلاگر سبزی‌ها را از دست داده‌ایم، پل را نگه داریم و از دست ندهیم!»
اما شاگردی کهمقصرغرقاب‌شدن باغچه سبزیجات بود، آرام نمی‌گرفت و دست‌ودلش به کار نمی‌رفت.»
شیوانا وضعیت کاری او را که دید، نزدش رفت و به او گفت: «آیا ناراحتیِ الآنِ تو باعث می‌شود آب از روی سبزی‌های باغچه برداشته شود و سبزی‌ها سالم بمانند؟!»
شاگرد باتعجب گفت: «نه! برای آن سبزی‌هاازمندیگر کاری برنمی‌آید. تا الآن هم به‌خاطر جریان آب باید از بین رفته باشند!»
شیوانا گفت: «خب تو با رفتاری که در پیش گرفته‌ای، کاری می‌کنی که تعمیر این پل هم ناقص انجام شده و خرابی‌های امروز مضاعف شود. همه می‌دانیم که از دست تو برای سبزی‌ها کاری از تو برنمی‌آید، اما برای پل می‌توان کاری کرد. آدم عاقل کسی است که تمام هم‌وغم خود را روی چیزی بگذارد که روی آن کنترل دارد، نه چیزی که اصلاحش از دست او خارج است. باغچه سبزی را چون کاری دیگر از تو برایش برنمی‌آید، فراموش کن و به پل بچسب که می‌توانی کاری برایش انجام دهی! برای خرابی باغچه کسی تو را سرزنش نمی‌کند؛ چون عمدی نیست و اصلاح آن از کنترل تو خارج است. اما برای هدررفتن پول الآن مقصری و اگر اتفاقی بیفتد، باید خودت پاسخ‌گو باشی. انسان‌ها مسئول پاسخ‌گویی به کارهایی هستند که روی آن‌ها کنترل دارند و کاری برای اصلاح‌کردن از آن‌ها برمی‌آید.»


ادامه مطلب



[ سه شنبه 30 خرداد 1396  ] [ 4:19 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

زندگی ست دیگر
همیشه که همه رنگ هایش جور نیست
همه سازهایش کوک نیست
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید
حتی با ناکوک ترین نا کوکش
اصلا رنگ ورقص وساز وکوکش
را فراموش کن
حواست باشد به این روزهای که 
دیگر بر نمی گردند
به فرصت هایی که مثل باد می ایند
و میروند وهمیشگی نیستند 
به این سالها که به سرعت برق گذشتند
به جوانی که رفت
میانسالی که می رود
حواست باشد به کوتاهی زندگی
به زمستان که رفت
بهاری که دارد تمام می شود
کم کم ، ریز ریز
ارام ارام ، نم نمک
زندگی به همین اسانی می گذرد
ابرهای اسمان زندگی گاهی می بارد
گاهی هم صاف است
بدون ابر بدون بارندگی
هر جور که باشی می گذرد
روزها را دریاب
روزگاریادت می دهد 
با نا کوک ترین سازش چطور برقصی..


ادامه مطلب



[ سه شنبه 30 خرداد 1396  ] [ 12:53 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174898 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب