عابدی بود که در کوه های لبنان عبادت می کرد🙏🏻
و هر شب از عالم غیب برای او افطاری آماد می شد🍪
تا این که شبی برای او افطاری نیامد🙁 و این شخص عابد از کوه پایین آمد و در خانه گبری رفت و در آن جا هم سگی زندگی می کرد🐶
عابد از گبر تقاضای نان نمود🍪 و آن گبر کافر سه قرص نان به او داد،
سگ به دنبال عابد آمد و عابد یکی از سه قرص نان را به او داد
ولی باز هم سگ به دنبال عابد می آمد و ناچار قرص دوم نان را هم به سگ داد
ولی باز هم سگ به دنبال عابد می آمد و بالاخره عابد عصبانی شد 😠و گفت: تو چقدر بی حیا هستی؟! من از صاحب تو سه قرص نان گرفته ام و دو تای آن را به تو داده ام ولی باز هم تو مرا رها نمی کنی؟!
سگ بصدا درآمد و گفت: تو بی حیا هستی من سالها بر در خانه این گبر بوده ام و خیلی وقت ها به من غذا نداد، ولی با وجود این او را رها نکردم ولی تو یک شب بی غذا ماندی از پای کوه آمدی در خانه گبر.
📚کشکول شیخ بهایی ج 1 ص 219
ادامه مطلب