رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

 

 

:پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم

که بتواند مرا معالجه کند

.تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا

ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد ،

اما هیچ  یک ندانست

:تنها یکی از مردان دانا گفت

.که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند ، 

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید ،

 پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید ،شاه معالجه می شود

.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد

.آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند

.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد

.آن که ثروت داشت، بیمار بود 

آن که سالم بود، در فقر دست و پا می زد

.یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت . و یا اگر

فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند

.خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند

آخرهای یک شب ،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید

یک نفر دارد چیزهایی می گوید

.شکر خدا که کارم را تمام کرده ام سیر و پر غذا خورده ام و

می توانم دراز بکشم و بخوابم»

«!چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟

!پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند

!!! اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت

(۱۸۷۲)

لئو تولستوی

 


ادامه مطلب



[ دوشنبه 30 شهریور 1394  ] [ 2:10 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور.

قبلاً در دی‌موآندر ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

 

رابی در آوریل 1995 در بمب گذاری بی رحمانه ی‎ ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

 

 

ادامه مطلب



[ چهارشنبه 25 شهریور 1394  ] [ 1:11 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

1-چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذراندی،

برای انجام دادن آن شتاب کن، وگرنه تو را پشیمان می کنم.

2-اگر با نامحرمان و بیگانگان نشستی،

غافل از من مباش که تورا به گمراهی وا می دارم.

3-چون خشم و غضب بر تو مستولی شد،

جای خود را عوض کن وگرنه فتنه به پا می کنم.

 

اعوذ باالله من الشیطان الرجیم

لاحول و لا قوة الا بالله


ادامه مطلب



[ دوشنبه 23 شهریور 1394  ] [ 11:00 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 1

معلم های زیادی داشته ام كه هركدام چیزی را به من آموختند و

مرا تا همیشه قدرشناس خود كردند.

چطور است آن معلمی

كه به من قدر شناسی آموخت را به تو معرفی كنم ؟!

سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سربردم و

عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد.

یك محوطه بزرگ با یك سرپناه و یك سگ.

سگ پیر و قوی هیكلی كه برای بودن

در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.

ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم

و او مرا از دزدان شب محافظت می كرد تا روزی كه آن سگ بیمار شد.

به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت

و هر روز عود كرد تا كرم برداشت.

دامپزشك، درمان او را بی اثر دانست و

گفت كه نگهداری او بسیار خطرناك است و باید كشته شود! 

صاحب سگ نتوانست این كار بكند.

از من خواست كه او را از ملك بیرون كنم تا خود در بیابان بمیرد و

من او را بیرون كردم! ابتدا مقاومت می كرد ولی وقتی دید اصرار دارم

رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.

مدتها او را ندیدم. تا اینكه روزی برگشت!

از سوراخی مخفی وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود.

بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و

برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود!!

نمی دانم چكار كرده بود و یا غذا از كجا تهیه كرده بود.

اما فهمیده بود كه چرا باید آنجارا ترك می كرده و

اكنون كه دیگر بیمار و خطرناك نبود و بازگشته بود.

در آن نزدیكی چهار دیواری دیگری بود كه نگهبانی داشت و

چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات كردم و

او چیزی به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند :

او گفت كه سگ در آن اوقاتی كه بیرون شده بود

هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و

صبح پیش از اینكه كسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته.

هرشب ...!

من نتوانستم از سكوت آن بیابان چیزی بیاموزم

اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیكرانگی قلبش مرا در خود خرد كرد

و فروریخت. آن سگ همیشه از معلم های من خواهد بود!

 

معلم من آن كسی است كه به من آموخت كه چگونه از همه بیاموزم

 


ادامه مطلب



[ دوشنبه 23 شهریور 1394  ] [ 10:49 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174892 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب