رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد .
خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:ای جوان!سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!

دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد . کسی در خانه احمد را زد .

داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛

این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت:

تاکنون به راه خطا می رفتم . یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت.

مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم. کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت.


تذکرة الاولیاء

✍عطار نیشابوری


ادامه مطلب



[ شنبه 29 آبان 1395  ] [ 9:15 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


مردی ثروتمند پسر سربه هوا و بدرفتارش را نزد شیوانا آورد تا او را در مدرسه خودش بپذیرد و به او درس زندگی بیاموزد. پسر به شدت با حضور در مدرسه مخالف بود اما پدر با زور و تهدید او را وادار می‌کرد که در مدرسه ثبت‌نام کند. شیوانا از مرد پرسید: "چرا مدرسه ما را انتخاب کردی در حالی که می‌دانی این‌جا به درد پسر سربه هوا و بازیگوش تو نمی‌خورد؟"
پدر گفت: "چون می‌خواهم پسرم رشد کند و تربیت شود و به شخصی لایق و درستکار تبدیل گردد. برای این کار حاضرم هر چه لازم است سکه طلا خرج کنم و هرچه را ضروری است برای او بخرم. هر شرایطي را که بخواهید حاضرم برای او فراهم سازم. فقط چون تعداد افراد صالح و روشن‌ضمیر در مدرسه شما زیاد هستند خواستم او در این مدرسه درس بیاموزد تا سربه راه شود و رفتارهای ناپسندش را کنار بگذارد. در یک کلام می‌خواهم رشد کند و از این چیزی که هست جدا شود!"
شیوانا مرد ثروتمند را به مرغدانی مدرسه برد. در آن‌جا مرغی را نشان داد که روی تخم‌هایی نشسته بود. مرغ را کناری زد و تخمی را برداشت و مقابل خورشید گرفت و جنین داخل آن را به مرد نشان داد و گفت: این‌جا را نگاه کن. درون این تخم جوجه ای است که دارد تقلا می کند از درون به پوسته تخم نوک بزند و آن را سوراخ کند تا بیرون بیاید. جوجه برای اینکه رشد کند خودش باید به وقت خودش از درون به این پوسته آهکی ضربه بزند. هر نوع ضربه زدن از بیرون به تخم باعث شکستن زودهنگام آن و مرگ جنین جوجه می شود. من و تو اگر مانند این مرغ بهترین محیط را برای رشد فرزندت فراهم کنیم ولی او خودش نخواهد که از درون رشد کند و خودش ماندگاری داخل لاک سربه هوایی را انتخاب کند هرگز تولدی صورت نخواهد گرفت."
از مدرسه من برای پسر تو کاری ساخته نیست ، چون خودش طالب آمدن به اینجا نیست. هر وقت خودش علاقه مند شد آن وقت بیا تا بهترین محیط را برای رشد او آماده کنیم. همیشه به خاطر داشته باش رشد واقعی از درون است. کمک از بیرون وقتی با طلب درونی همراه نباشد فقط اوضاع را از قبل بدتر می سازد."

 


ادامه مطلب



[ شنبه 29 آبان 1395  ] [ 9:11 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


شیوانا از شهری می گذشت.برای خرید آذوقه وارد مغازه کوچکی شد. مغازه دار را دید که تابلوی سیاه بزرگی به دیوار داخل مغازه اش چسبانده و روی آن ریزترین جزئیات کارهایی که باید در هر ساعت روز انجام دهد را دقیقه به دقیقه نوشته است. شیوانا با تعجب پرسید:" این ها چیست که می نویسی؟"
مغازه دار گفت:" سال گذشته استادی از این جا عبور می کرد. به او گفتم درآمد مغازه ام کم است و کاروبارم کساد. از او چاره خواستم. او هم گفت باید وقت و زمانم را مدیریت کنم و در طول شبانه روز دقیقا مشخص کنم که هر دقیقه می خواهم چه کنم. از آن روز نصف روزم صرف نوشتن دقیقه به دقیقه برنامه ام می شود.اما افسوس که نه تنها کارو بارم رونق نیافت ، بلکه درآمد صبح را هم از دست داده ام!"
شیوانا با تبسم گفت: " دوست من چیزی به اسم مدیریت وقت و زمان وجود ندارد. تو باید مدیریت کار و فعالیت داشته باشی. هر روز ببین چه کارهای درآمد زایی از تو برمی آید آن ها را جایی یادداشت کن و بعد هر روز عملی ترین و قابل اجراترین کارها را انجام بده. به جای "مدیریت وقت"، "مدیریت فعالیت" کن و تلاش هایت را جهت بده ، خیلی سریع جواب می گیری!"


ادامه مطلب



[ شنبه 29 آبان 1395  ] [ 9:04 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


شخصى سوار بر اسب به نهرى رسید که آب کمى داشت و اسب مى‏توانست به راحتى از آب عبور کند لکن اسب ایستاد. صاحب اسب هرچه افسار حیوان را کشید، اسب جلو نرفت، به پشت او کوبید باز هم اسب نرفت. مرد حکیمى که این صحنه را مشاهده مى‏کردبه او گفت: آب را گل آلود کن، اسب از نهر رد مى‏شود. او آب را گل کرد، اسب حرکت کرد و از نهر گذشت. صاحب اسب، حکمت این کار را پرسید، مرد حکیم گفت: آب که تمیز است، اسب خود را در آب مى‏بیند و حاضر نمى‏شود پا روى خود بگذارد، لذا حرکت نمى‏کند.
 

 

انسان‏هایى هم که خود را ببینند (مقام خود، منافع خود، قبیله خود، حزب خود و...) حاضر نمى‏شوند پا روى آن بگذارند، لذا حرکت و تکاملى ندارند.

 


ادامه مطلب



[ شنبه 29 آبان 1395  ] [ 8:24 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174962 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب