رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

آن بالا كه بودم، فقط سه پیشنهاد بود:
اول گفتند: زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد، خوشگل و پولدار! قرار بود خانه‌ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. تنها اشکالش این بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت! قبول نكردم. راستش تحملش را نداشتم ...

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد كردند: پاریس، خودم هنرپیشه میشدم و زنم مدل لباس! قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یكی از آنها نه سالگی در تصادفی كشته میشود، گفتم حرفش را هم نزنید ... بعد قرار شد كلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی كنیم. توی دخمه‌ای عینهو قبر! اما كسی تصادف نكند، كسی سرطان نگیرد، قبول كردم ...

حالا كلودیا، همین كه كنارم ایستاده است، مدام میگوید خانه نور كافی ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم ... میدانم اوضاع میتوانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف! كلودیا اما این چیزها را نمیداند. بچه‌ها هم نمیدانند..!
 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 21 دی 1396  ] [ 11:18 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

زوج جوانی به محل جدیدی نقل مکان کردند. صبح روز بعد، هنگامی که داشتند صبحانه می خوردند، از پشت "پنجره" زن همسایه را دیدند که دارد لباس هایی را که شسته است، آویزان می کند. زن گفت: "ببین! لباسها را خوب نشسته است!!! شاید نمی داند که چطور لباس بشوید یا اینکه پودر لباسشویی اش خوب نیست!".  شوهرش ساکت ماند و چیزی نگفت. هر وقت که خانم همسایه لباس ها را پهن میکرد، این گفتگو اتفاق می افتاد و زن از بی سلیقه بودن زن همسایه میگفت.

یک ماه بعد، زن جوان از دیدن لباس های شسته شده همسایه که خیلی تمیز به نظر می رسید، شگفت زده شد و به شوهرش گفت: "نگاه کن!!! بالاخره یاد گرفت چگونه لباس ها را بشوید." شوهر پاسخ داد: "صبح زود بیدار شدم و پنجره‌های خانه مان را تمیز کردم!"

 

 

زندگی ما نیز اینگونه است! آنچه را که ما از دیگران می بینیم، بستگی دارد به "پاکی پنجره" و "دیدی" که با آن نگاه میکنیم. زندگی ما بازتاب ذهن ما است.

 

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 19 دی 1396  ] [ 9:44 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

گفته‌اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند.

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار میکشم.

 میگویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای‌ اسب نحیف تر از خود میبرد. و در کنار اسب می‌نشست و راز دل می گفت.

چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد. صاحب اسب و مردم متعجب شدند. او را گفتند چطور برخواست. پیرمرد خنده‌ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم.

میگویند: از آن پس پیرمرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب میکردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمیکشیدند…

 

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 19 دی 1396  ] [ 9:41 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

بنجامین فرانکلین در هفت‌سالگی سخت عاشق یک سوت شده بود. اشتیاق او برای خرید سوت به‌ قدری زیاد بود که یک ‌راست به مغازه اسباب‌بازی ‌فروشی رفت و هرچه سکه در جیبش داشت، روی پیشخوان مغازه ریخت و بدون آنکه قیمت سوت را بپرسد همه سکه‌ها را به فروشنده داد! فرانکلین هفتاد سال بعد برای یک دوست نوشت: سوت را گرفتم و به خانه رفتم و آنقدر سوت زدم که همه کلافه شدن! اما خواهر و برادرهای بزرگم متوجه شدن که برای یک سوت پول فراوان پرداخته‌ام؛ و اساسى به من خندیدند...اوقاتم عجیب تلخ شده بود، و از ته دل گریه می‌کردم.

سال‌ها بعد که فرانکلین سفیر آمریکا در فرانسه و شخصیت معروف و جهانی شد هنوز آن را فراموش نکرده بود و میگفت: همانطور که بزرگ شدم و قدم به دنیای واقعی گذاشتم، اعمال انسان‌ها را دیدم و متوجه شدم بسیاری از آنها بهای گزافی برای یک سوت می‌پردازند. بخش اعظم ناراحتی افراد با ارزیابی غلط آن‌ها از ارزش واقعی چیزها فراهم آمده است.

 

 

بدبينى، نااميدى، كم‌تحمل بودن، غصه خوردن، تردیدها و انتخاب‌ها، اختلافات خانوادگی، مشاجره‌ها، بحث‌وجدال بر سر مسائلی که حتی ارزش فکر کردن ندارند. همه سوت‌هایی هستند که بیشتر افراد با ندانستن بهای گزافی برایش می‌پردازند...


ادامه مطلب



[ سه شنبه 19 دی 1396  ] [ 9:39 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174892 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب