رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

🌿🌿🌿
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ نصیحت ﺩﺍﺭﻡ؛ امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ نصیحت ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!

1- ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!
2- اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!
3- ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ، ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!
ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!
ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ؛ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ. ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ! ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ! ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ...
و می خواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﻣﻮﺕ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﺨﺪﺭ اینچنین شده ﺑﻮﺩ!
ﺧﺪﺍیش ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ.

 

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 24 اسفند 1396  ] [ 12:16 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

نزد يكي از دوستانم كه مدير كارخانه بزرگي در اصفهان بود سفارش پسر جواني را براي استخدام در قسمت حسابداري كارخانه كردم.

پسر جوان در كارخانه مشغول كار شد و پس از دو هفته نزد من آمد و گفت: «مگر قرار نبود در قسمت حسابداري مشغول كار شوم؟»

گفتم: «چرا.»

گفت: «اكنون دو هفته است كه در سالن توليد كنار كارگران مشغول كارهاي طاقت فرسا هستم و ديگر به كارخانه نخواهم رفت.»

پس از مدتي دوست كارخانه دار خود را ديدم و جريان را از وي سوال كردم كه جواب داد: «كارمندي كه مي خواهد در قسمتهاي دفتري كارخانه من كار كند بايد بداند كارگران خط توليد چگونه و با چه مشقتي كار مي كنند، همانطور كه خودم قبلا اينگونه بوده ام.»


🔴شرح حكايت

هر كس به راحتي به جايي برسد نمي تواند زير دستان را به خوبي درك كند لذا با عدم رضايت زيردستان مواجه شده و به راحتي كار خود را از دست خواهد داد.

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 24 اسفند 1396  ] [ 11:40 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

روزی یکی از شاگردان شیوانا که جوانی بسیار پرشور و پرانرژی بود، نزد او آمد و گفت: «می‌خواهم کاری کنم که هیچ‌یک از شاگردان مدرسه نتوانند به من برسند! یعنی اگر هم بخواهند همیشه از من عقب‌تر باشند و من تا آخر عمر با فاصله زیاد از آن‌ها در آن کار خاص، پیشتاز  باشم، اما از روز اولی که اینجا آمدم، همان درس‌هایی را می‌گیرم که بقیه هم آموزش می‌بینند. این مسئله باعث می‌شود که من همیشه در سطح آن‌ها باشم.»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «برای اینکه یکه‌تاز شوی باید اولا استعداد ذاتی خودت را پیدا کنی و دوم اینکه سعی کنی همین امروز با استفاده از استعدادت کاری را انجام دهی که بقیه نسبت‌به آن بی‌علاقه هستند یا به‌خاطر دشواری و سختی سراغش نمی‌روند!»
شاگرد مشتاق با سرخوردگی پرسید: «یعنی چه؟ وقتی دیگران سراغ کاری نمی‌روند و آن را انجام‌نشده به حال خود رها می‌کنند، این یعنی آن کار سخت است و از پس آن برنمی‌آیند. چرا باید از بین کارهای ساده و راحت سراغ کاری بروم که کسی آن را انتخاب نمی‌کند؟»
شیوانا گفت: «خودت گفتی که می‌خواهی پیشتاز، یکه‌تاز و بی‌رقیب شوی. تا وقتی که کارهای معمولی و راحت انجام می‌دهی، همیشه یک رقیب جلوتر از تو هست که می‌تازد و پیش می‌رود! اما وقتی کارسخت را برگزینی و آن را به روش خودت و با استفاده از مهارت و استعداد منحصر‌به‌فرد خودت انجام دهی، در این حالت فقط خودت یکه‌تاز میدان هستی و دیگران هم اگر بخواهند بیایند، با فاصله زیاد از تو و در جاده‌هایی دیگر خواهند بود!»
شاگرد پرشروشور پرسید: «الان مهارت من تیز‌و‌تند و چالاک و سریع‌بودنم است. کدام کار را انتخاب کنم که بقیه از آن اکراه دارند و سراغش نمی‌روند؟»
شیوانا با لبخند گفت: «چرا از من می‌پرسی؟ این کار دشوار را هم باید خودت پیدا کنی، زیرا تنها تو هستی که با تکیه بر استعدادت احساس می‌کنی که از پس انجام آن کار سخت برمی‌آیی.»
شاگرد پرشور و چالاک مدتی فرصت خواست و از شیوانا دور شد. ساعتی بعد، در‌حالی‌که چشمانش برق می‌زد، برگشت و گفت:«کار خاص خودم را پیدا کردم. گوشه باغ مدرسه یک فضای دنج است که می‌تواند محل تمرین و مطالعه شخصی من شود. فقط باید خار و خاشاک آنجا کنده و دور انداخته شود و مقداری خاک نرم روی زمین پهن شود و با الوار و تخته یک اتاقک کوچک سرپا شود. همه این کارها از من برمی‌آید. به‌زودی من در مدرسه تنها شاگردی خواهم بود که صاحب یک اتاقک شخصی و ساکت خواهم بود.»
یک هفته بعد شاگرد به خواسته خود رسید. بقیه شاگردان با بی‌اعتنایی به او، تلاش بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیرش را نگاه می‌کردند. وقتی کلبه خصوصی او آماده شد، همه شاگردان با حسرت به او نگاه می‌کردند و آرزو داشتندکه ای‌کاش مثل او بودند و می‌توانستند محلی اختصاصی برای استراحت، تمرین و مطالعه داشته باشند.چندماه بعد او به‌خاطر اینکه فرصت و سکوت کافی برای مطالعه داشت، در اکثر درس‌ها بالاترین نمره را آورد و موفق شد به جایگاه ارشدی در مدرسه برسد. او برای هم‌قطارهایش دیگر دست‌نیافتنی شده بود.

 

مجله موفقیت

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 24 اسفند 1396  ] [ 11:34 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي كرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي كرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه اين پادشاه با مشكلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد. همسر اول پادشاه، شريكي وفادار و صادق بود كه سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.
روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.
ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»


🔴شرح حكايت:

در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميكند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيكه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است.
همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد.

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 24 اسفند 1396  ] [ 10:58 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174934 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب