رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ


🔰 به خاطر سقوط از کوه یکی از دوستان، که بقول سعدی، یارِ شاطر است و نه بارِ خاطر؛ یک هفته‌ای مجبور به اُتراق در بیمارستان شهید بهشتی کاشان بودم. 
تختِ کناریِ بیمارِ ما آقای میان‌سالی بود که از چهار طبقه ساختمان سقوط کرده بود و از گردن به پایین، کاملاً در گچ بود. اعتیاد به الکل و مُخدر داشت و به‌خاطر خماری و نیز افسردگیِ ناشی از بیمارستان‌زدگی و مدت زیادی که بی هیچ تحرکی روی تخت درازکش بود، و البته بی‌ادبیِ عادت شده‌اش، به شدت بددهن و بداخلاق بود.  اصلا هم خواب نداشت. مدام حرف می‌زد و بد و بیراه می‌گفت. با مراقبینش دایم در جنگ بود. به ‌جای تشکر از کارهایی که در حقش می‌کردند، طلبکارانه زبان به بددهانی می‌چرخاند. همه از او کلافه و متنفر و خسته بودند. حتی من هم که به خاطرِ مزاجِ بلغمی‌‌ام، توان و حالِ هیچ حرکتِ اضافی را ندارم  و برای عصبانی شدن انرژی هدر نمی‌دهم (خصوصا در این گرانیِ انرژی که پیاز از موز گران‌تر شده است)، به ستوه آمده بودم. یک بیمار تمام‌عیارِ روانی که هیچ اِبا و پرهیزی هم در خرده فرمایش‌هایش نداشت. هر کسی از آنجا که رد می‌شد، حالا می‌خواست جراح باشد یا مستخدم و یا یک رهگذرِ از همه جا بیخبر (چه زن و چه مرد)، با بی‌ادبی صدایش می‌کرد و مثلاً می‌گفت کفِ پایم را بخاران. یا برای تخلیه، لگن زیرم بگیر و ... 
 نه اینکه فکر کنید دیوانه بود. نه، ابداً. 

🔰 در این میان یک پرستارِ قد بلند با پوستِ سبزه توجهم را جلب کرد. با اینکه برای سرکشیِ دارویی به تمام به اتاق‌ها سر میزد، هر وقت آن آقای بی‌ادب صدایش می‌کرد جلو می‌رفت و عینهو لحن و گفتارِ یک مادرِ مهربان با طفل لجباز سه ساله‌اش، صبورانه و بدون هیچ رو ترُش کردنی به او می‌گفت: "عززززیززززم. چی شده؟ باز کجات درد می‌کنه"
او هم با پررویی مثلا می‌گفت پایم را بخاران. با کمال صبوری و بدون هیچ تلخی کردنی کنار تخت می‌نشست و فرمایشش را تا وقتی راضی می‌شد، انجام می‌داد. حتی اعتراض را در درونش نمی‌شد ببینی. 
یکبار سرش فریاد زد "درُست بِخاران؛ بلند میشم از پنجره پرتت میکنم پایینا".
پرستار هم با لبخند می‌گفت "چششششم. تو زود خوب شو که پاشی منو پرت کنی پایین".

🔰 مدام درخواست مُرفین می‌کرد. پرستار صورتش را می‌بوسید و می‌گفت به این دلیل و آن دلیل نمی‌شود. و وقتی فحاشی می‌کرد در یک حرکت نمایشی سرنگ خالی را به سرمش می‌زد که انگار زده‌ام. چنان مهری می‌کاشت که نتیجه‌اش را درو کرد. آن مریضِ روانیِ بدهن، دیگر با او نرم شده بود. مدام این غزل مولوی را با خودم تکرار می‌کردم: از محبت تلخ‌ها شیرین شود ...

🔰 در آن چند روز محوِ اخلاقِ آن آقا بودم. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که موقع ترخیص به او بگویم "من از بیمارستان‌ها و دکترها و پرستارها دلِ خوشی ندارم، اما به شرافت و صبوری تو کمتر انسانی را دیده‌ام. با دیدنِ آدم‌هایی مثل تو هستش که این زندگیِ تکراری آدمیزاد ارزشِ زیستن پیدا می‌‌کنه". از تحسین من تعجب کرد. انگار محبت کردن خلق و خوی او بود. حُکم اکسیژن برایش داشت. اگر محبت نمی‌کرد، احساس کمبود می‌کرد، نه اینکه محبت کردن یک کارِ خارق العاده برای او باشد.

🔰 یک نکته‌ی جالبِ دیگر هم بگویم. دست‌کم در آن ایامی که ما در بیمارستان بودیم،  رسیدگی چشمگیری داشتند. طوری که مریض‌دانِمان تعجب کرده بود. جلوی دربِ سی‌تی اسکن از یک نفر پرسیدم "آقا اینجا چرا اینقدر به آدم می‌رسند؟ این خیلی برای طبیعی نیست؛ یکهو آدم از این همه رسیدگی و محبت سکته می کند" . طرف که شوخ‌تر از من بود، با همان لهجه‌ی کاشانی گفت: "آقا خون‌ها داده شده تا این بیمارستان بیمارستان بشه". گفتم "یعنی چی؟".  گفت: "اینجا قرار بود بیمارستان خصوصی بشه. مردم کاشان چند روز تظاهرات کردند تا اینکه مسئولین کوتاه آمدند".  
نمی‌دانم درست می‌گفت یا نه. اما برداشتش از کنشِ اجتماعی و اراده‌ی جمعی جالب بود.

یادداشتی از دکتر محسن زندی، (با اندکی تلخیص)


ادامه مطلب



[ شنبه 31 تیر 1396  ] [ 3:09 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

یکی از شاگردان شیوانا در جمع بقیه شاگردان از دایی باسوادش تعریف می‌کرد. شیوانا هم کناری نشسته بود و گوش می‌کرد. شاگرد گفت: "دایی من خیلی سواد دارد. نزد استادان بزرگی درس گرفته است و از هر کدام آنها مدرکی دارد که نشان می‌دهد سواد و دانش او خیلی بالاست. اما این دایی من یک مشکل کوچک دارد و آن این است که موقع حرف زدن مثل آدم‌های عامی سخن می‌گوید و بعضی مواقع نیز حرف‌های زشت و ناپسند بر زبانش جاری می‌شود. مادرم می‌گوید دایی‌ام از کودکی این‌گونه بوده است و می‌خواهد با فحش دادن و دشنام دادن، عادی جلوه کند و در واقع دارد خودمانی و سطح پایین حرف می‌زند تا بگوید با بقیه افراد خانواده فرقی ندارد. اما من که این تضاد و دوگانگی را درک نمی‌کنم."
شیوانا که تا این لحظه ساکت بود تبسمی کرد و گفت: "ارزش انسان به سواد و دانش اوست و ارزش سواد و دانش فرد به ادب و انسانیت اوست. وقتی سواد و دانش نتواند در انسان ادب و اخلاق نیک ایجاد کند پس باید در آن شک کرد و انسان بی‌ادب حتی اگر کوه دانش را هم بر دوش‌هایش حمل کند، هیچ ارزشی ندارد. خود را فریب ندهید. دایی شما باید دوباره به مدرسه برود و درس بیاموزد تا سوادی یاد بگیرد که به صورت اخلاق و رفتار و ادب در او متجلی شود."


ادامه مطلب



[ سه شنبه 27 تیر 1396  ] [ 3:45 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .
حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید... 
حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد، گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت . 
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.

حاکم پرسید : مرا می شناسی؟
بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل با دوستی به پابوس سلطان کرامت و جود حضرت_رضا (علیه السلام) رفته بودی؟ 
دوستت گفت خدایا به حق این آقا مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! 
من سالهاست از آقا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟

یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.

حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده تلافی همان کشیده ای که به من زدی.

فقط می خواستم بدانی که برای آقا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. 
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد.


ادامه مطلب



[ دوشنبه 26 تیر 1396  ] [ 10:07 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

❤️از یه متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟
گفت: کنار دریا، مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود.
اومد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید،
پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد.
اینطوری پای خود را گچ گرفت!
فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده...
به خودت نگاه کنی خداشناس میشوی...
مغرور نشوید!
وقتی پرنده ای زنده است مورچه را میخورد، 
وقتی میمیرد مورچه او را میخورد.
شرایط به مرور زمان تغییر میکند،
هیچوقت کسی را تحقیر نکنید.
شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان از شما قدرتمندتر است.
یک درخت، هزاران چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت میتواند هزاران درخت را بسوزاند!

پس خوب باشیم و خوبی کنیم..
 


ادامه مطلب



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 11:32 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174899 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب