رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ


شیوانا در بازار قدم می‌زد. دامداری را دید که کنار مغازه آهنگری ایستاده است و با غرور و تکبر به آهنگر و شاگردانش می‌گوید: "شما چقدر زندگی بدی دارید!؟ از صبح تا شب باید پای کوره آهنگری بسوزید و برای اسب من و امثال من نعل درست کنید و برای کارگران من بیل و چکش و کلنگ بسازید و برای زنان مزرعه من سیخ و منقل و انبر؛ در عوض من زندگی خیلی خوبی دارم و از شما برترم!"
شیوانا کنار او ایستاد و گفت: "‌ای که از ما برتر و بهتری! برایمان بگو صبح که از خواب برمی‌خیزی تا غروب چه می‌کنی؟"
مرد دامدار سرفه‌ای نمود و صدایش را صاف کرد و گفت: "‌خوب باید به حساب و کتاب‌هایم برسم. به مزارع و دامداری‌ها سرکشی کنم. میزان شیرهای دوشیده و گوسفندهای ذبح‌شده و پشم‌های‌چیده‌شده را ثبت کنم. باید برای زمستان دام‌ها غذا فراهم کنم و برای تامین حقوق چوپان و کارگرها فکر کنم؛ خلاصه سخت مشغولم. الان هم ان جا آمده‌ام تا لوازم آهنگری دامداری و اصطبل را تهیه کنم."
شیوانا لبخندی زد و گفت: "‌و این همه تلاش مگر غیر از این است که نهایتا غذایی به دست آوری و شکم خودت و خانواده‌ات را سیر کنی و آینده‌ای راحت برای خودت فراهم کنی؟"
مرد دامدار گفت:"‌بدیهی است که چیزی غیر از این نیست!؟"
شیوانا گفت: "‌پس دیگر چه جایی برای فخرفروختن و رجزخواندن باقی می‌ماند. این دوستان هم در این آهنگری با همین هدف کار می‌کنند تا پولی از تو و دیگران بگیرند و شکم زن و بچه و خودشان را سیر کنند و عمر بگذرانند. آن دست‌فروش کنار خیابان هم به همین هدف از صبح به بازار آمده است. در این دنیا چه شیر باشی چه آهو فرقی نمی‌کند! صبح که شد باید بدوی. شاید شیر برای شکار و آهو برای نجات جان خود می‌دود؛ اما در هر دو حالت دویدن بخشی ضروری از زندگی هر دوست و هر دوی آن‌ها خوب می‌دانند که اگر هر کدامشان از دویدن باز بمانند از بین می‌روند. تو هم بهتر است به جای فخرفروشي و ناراحت‌كردن دیگران مانند بقیه فقط بدوی تا زنده بمانی! ناراحت ساختن دیگران هنگام دویدن باعث می‌شود تا راه بر ما سخت‌تر شود و همراهی بقیه را ازدست بدهیم؛ کما اینکه سرزنش‌های تو ممکن است برای آهنگر و شاگردانش ناگوار بیایید و سبب گردد وسایلی ضعیف و نامرغوب را به قیمت بالاتر به تو بفروشند!"
شیوانا این را گفت و راهش را کشید و رفت. مرد دامدار باحیرت رو به آهنگر کرد و گفت: "‌این که بود و چه می‌گفت؟"
آهنگر لبخند معنی داری زد و گفت:"‌اسمش شیواناست. روش دویدن و خوب دویدن را به شیرها و آهوها می‌آموزد. "


ادامه مطلب



[ یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  ] [ 3:17 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0



حکایت کرده‌اند که مردى در بازار دمشق، گنجشکى رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: «در من فایده‌اى براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى، تو را سه نصیحت مى‌گویم که هر یک، همچون گنجى است. دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى‌گویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخ درختى نشستم، مى‌گویم. مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده‌اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به یک درهم مى‌ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت: «پندهایت را بگو.»
گنجشک گفت: «نصیحت اول آن است که اگر نعمتى را از کف دادى، غصه مخور و غمگین مباش زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى‌شد. دیگر آن که اگر کسى با تو سخن محال و ناممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر.»
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پر کشید و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده‌اى کرد. مرد گفت: «نصیحت سوم را بگو!»
گنجشک گفت: «نصیحت چیست!؟ اى مرد نادان، زیان کردى. در شکم من دو گوهر هست که هر یک بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر مى‌دانستى که چه گوهرهایى نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمى‌کردى.»
مرد، از خشم و حسرت، نمى‌دانست که چه کند. دست بر دست مى‌مالید و گنجشک را ناسزا مى‌گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت: «حال که مرا از چنان گوهرهایى محروم کردى، دست کم آخرین پندت را بگو.»
گنجشک گفت: «مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتى را از کف دادى، غم مخور اما اینک تو غمگینى که چرا مرا از دست داده اى. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر اما تو هم اینک پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى‌گویم که قدر آن نخواهى دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد.»


ادامه مطلب



[ یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  ] [ 2:20 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.

 

 

********ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.


ادامه مطلب



[ یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  ] [ 9:09 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

مردی ناراحت و عصبانی نزد شیوانا آمد و گفت: "از دست بچه‌های بی‌ادب و تربیت‌نشده همسایه‌های دوروبر مزرعه‌ام عاصی شده‌ام. فرزندان من تا مدتی پیش مطیع و سربه‌زیر بودند اما از زمانی که با بچه‌های هم‌سن‌وسال همسایه‌ها رفت‌وآمد می‌کنند خلق‌وخویشان دگرگون شده و اعصاب مرا به هم ریخته‌اند. بگویید با این بچه‌ها چه کنم؟"
شیوانا مرد را به آرامش دعوت کرد و گفت: "همسایه‌ها چه می‌گویند؟"
مرد با عصبانیتی بیشتر گفت: "باور نمی‌کنید! آنها می‌گویند این بچه‌های من هستند که بی‌ادب و بداخلاق‌اند و این رفتار بچه‌های آنهاست که بعد از مراودت با فرزندان من به هم ریخته است!"
شیوانا با لبخند گفت: "خوب برای مدتی فرزندانت را از بچه‌های همسایه دور کن. آنها را به جایی دیگر بفرست و یا به کاری مشغول کن. ببین با این قطع ارتباط چه اتفاقی می‌افتد؟"
مرد قبول کرد و رفت. بعد از چند ماه ناراحت و آزرده نزد شیوانا آمد و گفت: "بچه‌های من همان رفتار را دارند و حتی بدتر شده‌اند و من علت این کار را رابطه پنهانی آنها با بچه‌های همسایه می‌دانم. اما نکته این‌جاست که همسایه‌ها دیروز نزد من آمدند و از من تشکر کردند که بچه‌هایم را زندانی کرده‌ام و نگذاشته‌ام فرزندانشان بیش از این از راه به در روند. این واقعا برای من غیرقابل تحمل است. آنها برای نابودی خانواده من نقشه ریخته‌اند."
شیوانا با خنده گفت: "هفته بعد این‌جا بیا تا جوابش را به تو بدهم."
آن مرد یک‌هفته بعد نزد شیوانا آمد. شیوانا بی‌مقدمه دست او را گرفت و به انباری گوشه مدرسه برد و آن‌جا او را به داخل اتاقکی هدایت کرد که تمام درز و پنجره آن را با توری پوشانده بودند. وسط اتاق یک ظرف غذای گندیده قرار داشت و داخل اتاقک پر از پشه بود."
شیوانا به مرد گفت: "برای محافظت از ساکنین این اتاقک گفتیم تمام در و پنجره را توری بزنند و هیچ موجودی اجازه ورود به این محوطه را نداشته باشد. اما همان‌طوری که می‌بینی پشه‌های داخل اتاقک چندصدبرابر بیرون آن هستند و چنین به نظر می‌رسد که نصب این توری‌ها به نفع ساکنین بیرون تمام شده است چون مانع آن شده که پشه‌ها به بیرون بروند!"
مرد با خنده گفت: "مشکل که پشه‌ها نیستند! مشکل این ظرف غذای گندیده است که شما داخل اتاق گذاشته‌اید. ظرف را دور بریزید و داخل اتاق را تمیز کنید پشه‌ها دیگر فرصت زادوولد پیدا نمی‌کنند و خود‌به‌خود از بین می‌روند!"
شیوانا پرسید: "اما یکی می‌‌گفت عده‌ای از بیرون این پشه‌ها را به داخل می‌فرستند تا اسباب ناراحتی ساکنین اتاقک را فراهم کنند!؟"
مرد دوباره خندید و گفت: "اگر توری نبود حرف شما درست بود. اما وقتی توری زدید و باز هم تعداد پشه‌ها و مگس‌ها داخل اتاقک زیاد شدند این نشانه آن است که غذای گندیده داخل اتاق است نه بیرون آن!"
شیوانا از مرد به‌خاطر راهنمایی‌اش تشکر کرد و با او از انبار بیرون آمد و تا در خروجی مدرسه هدایتش کرد و گفت: "تو که خودت به این خوبی توانستی مشکل پشه‌های داخل اتاقک انبار مدرسه ما را حل کنی پس حتما برای حل مشکل خودت خیلی بهتر می‌توانی عمل کنی! "
مرد هاج‌وواج شیوانا را نگاه کرد و با خنده تلخی گفت: "یعنی همسایه‌ها راست می‌گفتند!؟"
شیوانا خودش را به نشنیدن زد و گفت: "حق با شماست! انگاری واقعا حصار کشیدن به دور اتاقک پُرپشه باعث شد بقیه که بیرون اتاق هستند راحت‌تر باشند! چقدر جالب!"
و مرد سرش را پایین انداخت و رفت. او انگار فهمیده بود علت اصلی مشکل او کجاست!

 


ادامه مطلب



[ شنبه 30 اردیبهشت 1396  ] [ 1:03 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174957 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب