رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

زن و شوهری با کشتی به مسافرت رفتند.
کشتی چند روز را آرام در حرکت بود که ناگهان طوفانی آمد و موج های هولناکی به راه انداخت، کشتی پر از آب شد.
ترس همگان را فراگرفت و ناخدا می گفت که همه در خطرند و نجات از این گرفتاری نیاز به معجزه خداوندی دارد.
زن نتوانست اعصاب خود را کنترل کند و بر سر شوهر داد و بی داد زد اما با آرامش شوهر مواجه شد، پس بیشتر اعصابش خورد شد.
و او را به سردی و بیخیالی متهم کرد
شوهر با چشمان و روی درهم کشیده به زنش نگریست.
خنجری بیرون آورد و بر سینه زن گذاشتو با کمال جدیت گفت:آیا از خنجر می ترسی؟
گفت: نه
شوهر گفت: چرا؟
زن گفت: چون خنجر در دست کسی است که به او اطمینان دارم و دوستش دارم
شوهر تبسمی زد و گفت: حالت من نیز مانند تو هست،
این امواج هولناک را در دستان کسی می بینم که بدو اطمینان دارم و دوستش دارم!!
آری!
****زمانیکه امواج زندگی تو را خسته و ملول کرد طوفان زندگی تو را فرا گرفت همه چیز را علیه خود می دیدی نترس!
زیرا خدا‌یت تو را دوست دارد و اوست که بر همه طوفانهای زندگیت توانا و چیره است...


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  ] [ 12:15 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


شیوانا با کاروانی در راهی طولانی همراه بود. هر روز غروب کاروان به منزلی می‌رسید و مسافرین به استراحت می‌پرداختند و هرروز پس از صرف شام، مسافرین برای ساعتی گرد هم جمع می‌شدند و از خاطرات خود و دانسته‌ها و تجربیاتشان چیزی نقل می‌کردند و بقیه را سرگرم می‌ساختند. در بین مسافرین مرد موسفید قد‌بلندی بود که هر وقت نوبت او می‌شد در مورد بد‌پوشش بودن زنان کاروان‌هایی که با آنها هم‌سفر بوده و فساد مردمان شهرهای سرراه صحبت می‌کرد و عده زیادی را نیز مجذوب کلام خویش می‌ساخت.
ده روزی که از سفر گذشت، یکی از مردان عیال‌وار کاروان نزد شیوانا و کاروان‌سالار آمد و گفت: «شب گذشته با زن و بچه در چادر متعلق به خودمان خواب بودیم که ناگهان دختر کوچکم با ترس مرا بیدار کرد و گفت فردی از لابه‌لای چادر دارد درون آن را نگاه می‌کند. به سمتی که دخترم اشاره کرد خیره شدم و دیدم درست می‌گوید و مردی که فقط چشمانش معلوم بود، داشت درون چادر ما را وارسی می‌کرد. تا من و پسرانم خودمان را جمع‌و‌جور کردیم او فرار کرد. می‌ترسم نکند راهزنان دارند ما را تعقیب می‌کنند تا در فرصتی مناسب ما را غارت کنند.
شیوانا با تعجب گفت: «آنها می‌توانستند از غفلت ما استفاده کنند و همان شبانه به ما حمله کنند، چرا باید این‌قدر ناشیانه ما را متوجه حضور خود کنند؟»
دوباره شب شد و کاروان به استراحت پرداخت. همگی دور آتش جمع شدند و موضوع شب قبل را برای هم تعریف کردند. مرد موسفید قدبلند هم با هیجان گفت: «شنیده‌ام که در این منطقه راهزنانی هستند که در کمین زنان و دختران بدلباس و سبک‌سر می‌گردند. آنها آدم‌هایی تیز و هشیارند و خوب بلدند شکار خود را انتخاب کنند!»
شیوانا که این را شنید، کاروان‌سالار را به گوشه‌ای کشید و آرام به او گفت: «مواظب این همسفر قدبلند ما باشید. به نظر می‌رسد کسی که دنبالش هستیم همین فرد باشد.»
چند شب بعد نگهبانان در تاریکی مرد قدبلند را که صورت خود را پوشانده بود در حال دیدزنی خیمه‌های مردم دستگیر کردند. او را نزد شیوانا آوردند. مرد قد‌بلند با تعجب از شیوانا پرسید: «شما از کجا فهمیدید که راهزن ناموس مردم من هستم؟»
شیوانا با تبسم گفت: «خودت در داستان‌هایی که تعریف می‌کردی، این موضوع را برملا ساختی. تو دائم دنبال موضوعات فساد بودی و رد رفتارهای ناشایست در تمام قصه‌های تو به‌روشنی دیده می‌شد. تو آن‌قدر در یافتن و پرداختن حکایات خیانت و روابط نادرست با شوق و هیجان غرق شده بودی که فراموش کردی خودت هم در طول این جست‌وجوهای پر هیجان به یکی از آنها تبدیل شده‌ای. هر کسی در دراز‌مدت به همان چیزی تبدیل می‌شود که جست‌وجو می‌کند. تو جوینده باطن خودت در دنیای بیرون شدی. با همه دانش و قصه‌هایی که بلدی، دیگر به درد این جمع سالم نمی‌خوری. به اولین آبادی که رسیدیم تو را از کاروان جدا می‌کنیم و دیگر اجازه نداری همراه ما بیایی. نگران قصه‌های شبانه ما هم نباش. تو که نباشی قصه‌گوهای سالم‌تر خودشان را نشان می‌دهند.»


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  ] [ 12:13 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. 
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر. 
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو: 
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ


کیمیای سعادت، ج1
#امام محمد غزالی

 


ادامه مطلب



[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1396  ] [ 10:29 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0



دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت

چرا به جای تحصیل علم،چوپانی می کنی؟

چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.

دانشمند گفت :خلاصه دانشها چیست ؟

چوپان گفت :پنج چیز است:

1- تا راست تمام نشده دروغ نگویم
2- تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم
3- تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم.
4- تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
5- تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم

دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است.


ادامه مطلب



[ یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  ] [ 9:28 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174974 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب