رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

"پادشاهی" هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز انگشت خود را "قطع" کرد.

وقتی که نالان طبیبان را می‌طلبید وزیرش گفت: «هیچ "کار خداوند" "بی‌حکمت" نیست.»

پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت‌ شد و فریاد کشید: 
«در بریده شدن انگشت من "چه حکمتی" است؟» 
و دستور داد وزیر را "زندانی" کنند.

روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آن جا آن قدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان "قبیله‌ای وحشی" تنها یافت. 
آنان پادشاه را "دستگیر" کرده و به "قصد کشتنش" به درختی بستند.

اما "رسم عجیبی" هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً "سالم" باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت. 

در حالی که به سخن وزیر می‌اندیشید، "دستور آزادی وزیر را داد."

وقتی وزیر به خدمت شاه رسید، شاه گفت: 
«درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز "رنج کشیدن" چه فایده‌ای داشته؟»

وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد: 
* «برای من هم "پر فایده" بود چرا که من "همیشه در همه حال" با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم.» *






[ پنج شنبه 22 شهریور 1397  ] [ 12:49 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174968 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب