"پادشاهی" هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز انگشت خود را "قطع" کرد.
وقتی که نالان طبیبان را میطلبید وزیرش گفت: «هیچ "کار خداوند" "بیحکمت" نیست.»
پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت شد و فریاد کشید:
«در بریده شدن انگشت من "چه حکمتی" است؟»
و دستور داد وزیر را "زندانی" کنند.
روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آن جا آن قدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان "قبیلهای وحشی" تنها یافت.
آنان پادشاه را "دستگیر" کرده و به "قصد کشتنش" به درختی بستند.
اما "رسم عجیبی" هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً "سالم" باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت.
در حالی که به سخن وزیر میاندیشید، "دستور آزادی وزیر را داد."
وقتی وزیر به خدمت شاه رسید، شاه گفت:
«درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز "رنج کشیدن" چه فایدهای داشته؟»
وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد:
* «برای من هم "پر فایده" بود چرا که من "همیشه در همه حال" با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم.» *