رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

روزی یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید: ”استاد چگونه است که هر انسانی یک شغل و قیافه خاصی را زیبا و قشنگ می‌پندارد...

یکی قد بلند و ابروی باریک را دوست دارد و دیگری ابروهای پرپشت و چشمان درشت را می‌پسندد و فردی دیگر به تیپ و قیافه کاملا متفاوتی دل می‌بندد. دلیل این همه تنوع در تفسیر زیبایی چیست؟ و از کجا بدانیم که همسر آرمانی ما چه شکل و قیافه ای دارد!؟“

شیوانا پاسخ داد: ”موضوع اصلا شکل و قیافه نیست. موضوع خاطره خوش و اثرگذار و مثبتی است که آن شخص در زندگی کودکی و جوانی خود داشته است. همه این‌ها بستگی به این دارد که آن شخص یا اشخاصی که به انسان توجه داشته‌اند و با او صمیمی شده‌اند قیافه‌شان چه شکلی بوده است. در واقع وقتی انسان به چهره‌ای خیره می‌شود در لابه‌لای رنگ چشم و شکل ابرو و اندام فرد محبت و شور و شوق و مسرتی را جست‌وجو می‌کند که در ذهن خود قبل از آن از صاحب چنان هیبتی تجربه نموده و یا در خاطره‌اش حک شده است. انسان‌ها همه شبیه همدیگرند و هیچ‌کسی زیباتر از دیگری نیست. این ذهن ماست که در لابه‌لای شکل و قیافه و رفتار و حرکات آدم‌ها به دنبال گمشده رویاهای خود می‌گردد و آن را به چشم زیبا و تیر مژگان ترجمه می‌کند!“

آن‌گاه شیوانا لختی سکوت کرد وسپس لبخندی زد و گفت: ”خوب در اطراف خود دقیق شوید! مردی را می‌بینید که از سرزمینی دور همسری را برای خود انتخاب کرده است. در چهره آن دختر دقیق شوید! می‌بینید که شباهت‌هایی غیر قابل انکار با همشهریان و اهل خانواده و فامیل آن مرد دارد. در واقع او این شباهت‌ها را در قیافه آن زن دیده است و همه خاطرات خوبی که در کودکی با صاحبان چنین مشخصاتی داشته را به یک‌باره در چهره آن زن دیده است و به او دلباخته است. برای همین است که زیبایی مورد اشاره دیگران برای شما عادی جلوه می‌کند و اهالی یک قبیله خاص، اشخاص با شکل و قیافه ثابت و مشخصی را زیبا و جذاب می‌پندارند. در واقع هیچ‌کس زیباتر از دیگری نیست. این خاطرات متصل به شکل و چهره و ادا و اطوارهاست که توهم تفاوت زیبایی را در ذهن ها ایجاد می‌کند.“

منبع:مجله موفقیت

 


ادامه مطلب



[ یک شنبه 13 دی 1394  ] [ 12:14 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان‌کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن‌ها از پیرمرد بپرسد!!

شیوانا در حالی که سعی می‌کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: ”این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمتکش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می‌زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه‌ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می‌رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟“

شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: ”این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می‌کردید!؟“

دخترک با خنده گفت: ”من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش‌تیپ و خوش‌لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند.“

زن نیز گفت: ”من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه جیز او افتخار کنیم!؟“

شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه‌اش زد و به او گفت: ”آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی‌ادب و مادر گستاخش می‌گفتم که اگر مردی جوان و قوی‌هیکل و خوش‌هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم‌های بی‌ادب و زشت طینت نمی‌آمدم و همنشین اشخاصی می‌شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟“

پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی که آکنده از بغض گفت: ”اگر این حرف را بزنم دلشان می‌شکند و ناراحت می‌شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان‌ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آن‌ها نباشم!“

پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.

 شیوانا آهی کشید ورو به زن ودختر کرد و گفت: ”آن‌چه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم و زبان‌ها و دشنام‌ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند.“

منبع: فرامرز کوثری ، مجله موفقیت

 


ادامه مطلب



[ یک شنبه 13 دی 1394  ] [ 11:48 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.
درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174922 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب