رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

 

 

 

گنجی که عیسی(ع) پیدا کرد

 

 

گنج‌هایی که چه بسا در مقابل چشممان است ولی به راحتی از آن عبور می‌کنیم.


روزی حضرت عیسی(ع) در سیر و سفر به همراه حواریون در دشت‌های سوزان، به شهری نزدیک شدند. حواریون در مسیر راه گنجی را دیدند و از حضرت عیسی درخواست کردند که اجازه ماندن و استخراج گنج را بدهد.


عیسی به آنها اجازه داد و گفت: شما در اینجا بمانید و گنج خود را بیرون آورید من نیز فکر می‌کنم در این شهر گنجی هست و به سراغ آن می‌ِروم.


حواریون در آنجا مانند و حضرت عیسی وارد شهر شد. در مسیر خود خانه‌ی ویران شده و ساده‌ای دید که در آن پیرزنی زندگی می‌کرد عیسی(ع) از پیرزن اجازه خواست که مهمان او باشد و پیرزن پذیرفت. 

عیسی از او پرسید: آیا تنها زندگی می‌کنی؟

 

پیرزن گفت: نه، پسری دارم خارکن است به بیابان می‌رود و خارهای بیابان را جمع می‌کند و با فروش آن در شهر معاش زندگی ما تامین می‌شود.


پیرزن عیسی را نمی‌شناخت اما تا آمدن پسرش به او در اطاق جداگانه‌ای پذیرایی 

کرد. وقتی پسر رسید پیر زن به او گفت:

 فرزندم امشب مهمان ارجمندی داریم که نورهای زهد و پاکی و عظمت از صورتش می‌درخشد. خدمت و همنشینی با او ارا غنیمت بدان.


خارکن نزد عیسی رفت و به او خدمت کرد.


در یکی از شبها عیسی که خارکن را فردی باهوش و خردمند دریافته بود، از احوال او و غم بزرگش مطلع شد از او جویا شد و خواست که غمش را به او بگوید که شاید خداوند عوامل بر طرف کننده‌ی آن را به او الهام کند.


خارکن گفت: در یکی از روزها هیزم بر دوش از کنار کاخ شاه عبور می‌کردم چشمم به دختر شاه افتاد و عشق او در دلم جای گرفت و هر روز به این عشق افزوده می‌شود ولی هیچ راهی جز مرگ نیست.


عیسی گفت: اگر خواهان دختر شاه هستی من امکانش را فراهم می‌کنم.


صبح آن شب عیسی به خارکن گفت: نزد شاه برو و دخترش را از او خواستگاری کن.


وقتی خارکن به کاخ شاه رسید نگهبانان جلوی او را گرفتند و او به آنها گفت: برای خواستگاری دختر شاه آمده‌ام. نگهبانان خندیدند و برای اینکه دیگران را بخنداند او را نزد شاه بردند و او با جرات به شاه گفت: برای خواستگاری دخترت آمده‌ام.


شاه از روی استهزا گفت: مهریه دختر من فلان مقدار از یاقوت، گوهر وطلا و نقره است چیزی که در خزانه‌ی کشور هم وجود نداشت.


خارکن گفت: من می‌روم و جواب تو را میِ‌آورم خارکن به همراه عیسی به خرابه‌ای که سنگ‌های گوناگون بود رفت به اعجاز الهی آن سنگ‌ها به همان مقداری که شاه گفته بود به طلا، نقره، گوهر و یاقوت تبدیل شد.


خارکن آنها را نزد شاه برد شاه و اطرافیانش حیران زده شده بودند شاه از او خواست تا دوباره همان مقدار را بیاورد.


عیسی به خارکن گفت: به همان خرابه برو و همان مقدار بردار.


خارکن جواهرات را نزد شاه برد.

 شاه پس از گفتگو با او دریافت که همه‌ی این معجزات از ناحیه‌ی مهمانی است که در خانه خارکن است و آن مهمان جز عیسی شخص دیگری نیست.


به خارکن گفت: به مهمانت بگو به اینجا بیاید و عقد دخترم را برای تو بخواند.


همان شب عیسی عقد خارکن و دختر شاه را جاری ساخت 

شاه که دریافت خارکن دارای هوش و خرد سرشاری است او را ولیعهد خود کرد و

 زمان بیعت با او را صادر کرد.


فردای آن روز شاه درگذشت.


درباریان تازه داماد را بر تخت سلطنت نشاندند و تمام شوکت و امکانات کشور را به او سپردند.


روز سوم عیسی برای خداحافظی نزد او آمد خارکن سابق به او گفت:

 ای حکیم  تو بر من حقی داری که هرگز نمی‌توانم شکر گذار تو باشم.


سوالی دارم که اگر پاسخ آن را ندهی هر چه در اختیار نهادی برایم سودی ندارد.


اگر تو قدرت آن را داری که دو روزه مرا از خارکنی به پادشاهی برسانی 

چرا برای خودت یک زندگی ساده‌ی بیانگردی را برگزیدی؟


عیسی گفت:

 آن کس که خدا را شناخته و به خانه‌ی کرامت و پاداش او آگاهی دارد و نا پایداری دنیا را درک نموده به سلطنت فانی دنیا و امور ناپایدار آن دل نمی‌بندد ما در پیشگاه الهی دارای لذت های روحانی خاصی هستیم که این لذت‌های دنیا بسیار ناچیز است.


آنگاه حضرت عیسی(ع) کمی ازلذت های معنوی و درجات و نعمتهای ملکوتی را برای او توضیح داد. تحولی در خارکن ایجاد شد و با قاطعیت به عیسی گفت: من بر تو حجتی دارم و آن اینکه چرا خودت به راهی که بهتر و شایسته‌تر است رفته‌ی ولی مرا به این بلای بزرگ دنیا افکنده‌ای؟


عیسی گفت:

 من این کار را کردم تا عقل وهوش تو را بیازمایم و ترک این امور موجب پاداش برای تو وعبرت برای دیگران گردد.


خارکن همه ی سلطنت و تشکیلاتش را رها کرد و همان لباس خارکنی قبل را پوشید و به دنبال عیسی راه افتاد عیسی به همراه او نزد حواریون آمد و گفت: 

این مرد گنجی است که به  گمانم در این شهر وجود داشت به جست و جویش 

پرداختم و آن را یافتم و با خود نزد شما آوردم. این است گنج نه آن گنج مادی که شما را در اینجا زمین گیر کرده است.

 

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند 
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی 
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 29 خرداد 1393  ] [ 4:00 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

سلامتيه اون پسري که...

..

10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...

..

20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

... ... ... ... ..

30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!

..

باباش گفت چرا گريه ميکني..؟

..

گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(

 

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 29 خرداد 1393  ] [ 3:59 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

 

 

 

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ 

اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات،

کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
 

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، 

غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند!

 

ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو،

خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو،

بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه‏ات کم مباد ای پدرم!
 

همواره سایه‏ات آن‏قدر بزرگ است که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گیرد.
 

دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. 

ساعت جیبی‏ات را که نگاه می‏کنی،

یادم می‏آید که وقت غنچه‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.
 

این، تصادف قشنگی است که

 امروز در تقویم، کلمات هم‏ معنی، کنار هم چیده شده‏اند.

یعنی در دائرة المعارف عشق، پدر، ترجمه علی علیه ‏السلام است.

پشت‏گرمی من در ادامه مطلب


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 29 خرداد 1393  ] [ 3:56 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

مرد جوانی، از دانشکده فارغ‌التحصیل شد. ماه‌ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‌های یک نمایشگاه توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می‌کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ‌التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. 
او می‌دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ‌التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی‌اش فراخواند و به او گفت: 
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی‌نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. 
سپس یک جعبه به دست او داد.
 پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت:
 با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ 
کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. 
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. 
خانه‌ای زیبا و خانواده فوق العاده‌ای داشت. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ‌التحصیلی دیگر او را ندیده بود؛
 اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و 
حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است؛
 بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید،
در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. 
اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، 
همان جعبه قدیمی را باز یافت؛ در حالیکه اشک می‌ریخت انجیل را از جعبه خارج کرد و 
کلید یک ماشین را زیر آن پیدا کرد! 
در کنار آن، یک فاکتور با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت؛ 
روی فاکتور تاریخ روز فارغ‌التحصیلی‌اش بود و
روی آن نوشته شده بود: 
 
تمام مبلغ پرداخت شده است.
 

ادامه مطلب



[ جمعه 23 خرداد 1393  ] [ 2:06 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 1
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174890 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب