رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

 

 

 dosti[WwW.Kamyab.IR]

 

 

دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند.

در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و

یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد.

آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد،

 اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار رودخانه نوشت:

«امروز بهترین دوستم به من سیلی زد

سپس راه خود را ادامه دادند و به قسمت عمیق رودخانه رسیدند.

آن دوستی که سیلی خورده بود پایش لغزید و

نزدیک بود با جریان آب به سمت پرتگاهی خطرناک برود که دوستش او را نجات داد.

وقتی نفسش بالا آمد سنگ تیزی برداشت و به زحمت روی صخره ای نوشت:

«امروز بهترین دوستم،جانم را نجات داد

 

دوستش با تعجب پرسید:

«چرا آن دفعه روی شن ها نوشتی و این بار روی صخره؟»

 دیگری لبخند زد و گفت:

وقتی بدی می بینیم باید روی شن ها بنویسیم

تا به راحتی با جریان آب شسته شود و 

وقتی محبتی در حق ما می شود

باید روی سنگ سختی حک کنیم تا برای همیشه بماند.

 


ادامه مطلب



[ جمعه 23 خرداد 1393  ] [ 2:05 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم

درویش خنده ای کرد و گفت : 

من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و

با تو همراه شوم .

 با گفتن این حرف درویش بلند شد و

به دنبال گدا به راه افتاد . 

او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: 

من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت: 

دوست من،

گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند.

 

 

در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی،

 حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _

 این را وارستگی می گویند.


ادامه مطلب



[ جمعه 23 خرداد 1393  ] [ 2:04 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم 

شما چطور مي‌فهميد که

 يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى،

 يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم

 و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد... 

شما مي‌خواهيد تختتان کنار پنجره باشد؟

 

 

********

 

1. راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست.

2. در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . 

در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي.

3.همه راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيست.


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 21 خرداد 1393  ] [ 10:18 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت.

 او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:

 "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم

و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن

وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن

می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

 

استاد گفت: 

"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: 

"اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد.

من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: 

"پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

استاد این را گفت و بلند شد تا برود.

 مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

 

استاد لبخندی زد و گفت:

 "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم 

چون اصلا دلم نمی آید حتی یک لحظه فرصت هم نفسی و حرکت همراه جریان حیات را ازدست بدهم. دردل افت و خیزهای هیجان آور زندگی است که آن آرامش عمیق و ناگفتنی بدست می آید.

اما این تو هستی که نهایتا باید انتخاب کنی که آرامش دائما در حال افت و خیز اما همزمان جاری بودن

برگ را بپذیری یا آرامش و وقار و سکون سنگ را.

در هر دو حالت داخل آب هستی."

 

 

ادامه مطلب



[ چهارشنبه 21 خرداد 1393  ] [ 10:17 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174948 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب