رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

پیرمرد تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می‌گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس‌اش ریخت و پیرمرد گوشه‌های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می‌گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می‌گفت و برای گشایش آنها فرج می‌طلبید و تکرار می‌کرد: «ای گشاینده گره‌های ناگشوده، عنایتی فرما و گره‌ای از گره‌های زندگی ما بگشای.»
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می‌کرد و می‌رفت، یکباره یک گره از گره‌های دامنش گشوده شد و گندم‌ها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
«من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود»
پیرمرد نشست تا گندم‌های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه‌های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:

تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه


ادامه مطلب



[ یک شنبه 28 آذر 1395  ] [ 11:19 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0




مرد ثروتمندی به عالمی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.


عالم گفت:


بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک گوسفند برایت نقل کنم.


گوسفند روزی به گاو گفت:

مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و

تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی.

زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟…


من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را.

حتی از پوست و موی بدن من هم استفاده می کنند.

با وجود این کسی از من مثل تو خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:


شاید علتش این باشد که“هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”

گاهی دستگیری از نیازمندان را به بازماندگانمان میسپاریم،

درحالی که الان خودمان باید انجام دهیم...
 


ادامه مطلب



[ یک شنبه 28 آذر 1395  ] [ 8:49 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


شیوانا و شاگردش از راهی می‌گذشتند. آن‌ها متوجه دود و آتش شدیدی شدند که از مزرعه گندمی‌ به هوا بلند شده بود و دامنه آتش به‌تدریج به کلبه‌های مجاور کشیده می‌شد. صاحب یکی از کلبه‌ها که مرد ثروتمندی به نظر می‌رسید، با زن و فرزندان کنار جاده دور از آتش ایستاده بود و سوختن خانه و اموالشان را تماشا می‌کردند؛ اما ساکنان کلبه دوم که به آتش نزدیک‌تر بود با جان‌ودل سعی می‌کردند مانع از سوختن کلبه و وسایلشان شوند. مرد خانواده و یکی از پسرانش درحالی‌که از رهگذران با فریاد تقاضای کمک می‌کردند‌، هم‌زمان سعی داشتند با بیل و کلنگ خاک زمین بین کلبه و مزرعه آتش را بکنند و مانع از نفوذ آتش به داخل مزرعه خود شوند. زن و بقیه فرزندان او نیز با ریختن خاک و آب سعی می‌کردند بخش‌های آتش‌گرفته را خاموش کنند. شیوانا و شاگردش با همراهی چند نفر از رهگذران ابتدا به کمک آن خانواده که تلاش می‌کردند اموالشان را نجات دهند، رفتند و بعد از مهار آتش به سراغ کلبه نزد مرد ثروتمند رفتند، اما کار از کار گذشته بود و کار زیادی از دستشان برنیامد.
بعد از اینکه آتش به‌صورت کامل مهار شد، مرد ثروتمند با گله‌مندی نزد شیوانا آمد و گفت: «چرا اول کلبه مرا خاموش نکردید؟! چرا همگی برای کمک همسایه فقیر من رفتید و کلبه او را که بسیار کم‌ارزش‌تر از من بود را نجات دادید؟ اگر به سرووضع من و خانواده‌ام نگاه می‌کردید می‌فهمیدید که من حاضر بودم برای نجات کلبه‌ام به شما پول دهم؛ در‌حالی‌که شما مجانی به این مرد فقیر و خانواده‌اش کمک کردید؟»
شیوانا تبسمی ‌کرد و گفت: «خودت چرا کنار جاده ایستادی و تلاشی نکردی؟»
مرد ثروتمند گفت: «آتش زیاد بود و احتمال خطر بالا و امکان موفقیت پایین! پس با خودم گفتم، بگذار بسوزد! در بدترین حالت بخش کوچکی از مزرعه‌ام را می‌فروشم و با آن دوباره یک کلبه جدید می‌سازم و برایش وسایل نو می‌خرم!»
شیوانا گفت: «به کمک همسایه‌ات رفتیم؛ چون اولا باتمام‌وجود درخواست کمک می‌کرد و مهم‌تر از همه اینکه آن‌ها خودشان برای کمک به خود، اول پیش‌قدم شدند. آن‌ها با جان‌و‌دل برای نجات خانه و وسایلشان تلاش کردند؛ چون برای تک‌تک آن‌ها زحمت کشیده و سختی‌های زیادی را تحمل کرده بودند و حاضر نبودند مفت‌ومجانی حاصل عمر و زحمت خود را تقدیم آتش کنند. تو ازدست‌دادن اموالت برایت مهم نبود؛ چراکه آن را یا بدون زحمت به دست آورده‌ای یا مفت‌ومجانی به ارث برده‌ای! مطمئن باش تا انسان خودش برای کمک به خود پیش‌قدم نشود‌، دیگران هرگز به کمکش نمی‌آیند.»


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 24 آذر 1395  ] [ 2:40 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

پسرجوانی نزد شیوانا رفت و درحالی‌که از شدت ناراحتی نمی‌توانست اشک‌هایش را پنهان کند، گفت: «سال‌ها بود به یکی از دختران محله‌‌مان علاقه داشتم، ولی درمورد این موضوع به هیچ‌کس‌، حتی خود دختر هم چیزی نگفتم، گرچه در دلم برای خودم و او کاخی پر از آرزوهای قشنگ درست کرده بودم. هر وقت از دور او را می‌دیدم یا از نزدیک خانه‌شان رد می‌شدم، قلبم به تپش می‌افتاد. بارها سعی کردم قصه این عشق و علاقه را برای دوست یا عزیزی نزدیک افشا کنم، اما از ترس اینکه علیه خودم استفاده شود، هیچ نگفتم! البته وضع زندگی‌ام متوسط است و با خودم می‌گفتم بگذار به ثروت و مکنت عالی دست پیدا کنم و بعد خواستگاری بروم.»
شیوانا گفت: «حال چه اتفاقی افتاده است؟»
پسرجوان سرش را پایین انداخت و گفت: «یکی از پسرهای همسایه که در شهری دوردست و آن‌سوی کوهستان زندگی می‌کرد و برای خود زندگی متوسطی سرپا کرده بود، برای ازدواج به اینجا آمد و درعرض یک هفته از دختر آرزوهای من خواستگاری کرد و جواب مثبت گرفت و ازدواج کرد و به‌همراه او با شادی و خوشحالی به شهر خودشان رفتند. همین!»
شیوانا گفت: «و تو حالا از طبیعت و دنیا ناراحت و طلبکاری که چرا برای آن‌همه علاقه و دلدادگی، پشیزی ارزش قائل نشد؟»
پسرجوان گفت: «چراکه نه! آن مردی که به خواستگاری آمد وضع مالی‌اش از من هم بدتر بود. قیافه و شکل ظاهر جذابی نداشت؛ مثل من اهل عشق و عاشقی و شعرسرودن نبود! دست‌هایش زخمی ‌کار بود و حتی همین یک هفته‌ای که مهمان پدر و مادرش بود، صبح تا غروب سقف کلبه و چرخ ارابه تعمیر می‌کرد. چگونه است که کائنات مرا با این همه لطافت و حساسیت کنار گذاشت و او را با این‌همه بی‌احساسی به آنچه می‌خواست رساند؟!»
شیوانا لبخندی زد و گفت: «چون در دنیا آنچه به حساب می‌آید و شمرده می‌شود، فکرهایی نیست که در سر می‌پرورانیم بلکه اقدام‌ها و عمل‌هایی است که انجام می‌دهیم؟! تو می‌توانی بزرگ‌ترین و کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین طرح‌ها و ایده‌ها را در فکر خود بپرورانی‌، اما تا وقتی یک قدم کوچک برنداری، هیچ‌کدام از آن‌ها واقعی نمی‌شوند و به حساب نمی‌آیند! اگر عاشق و طالب واقعی بودی بلافاصله عشق خود را ابراز می‌کردی و این‌همه مدت قضیه را کش نمی‌دادی. برای تو احساسی که داشتی از خود آن دختر مهم‌تر بود و برای همین هر وقت می‌خواستی انتخابی کنی، اول احساس خودت را انتخاب می‌کردی. الان آن دختر همسر فرد دیگری است که اهل عمل است و با آدم‌های اهل‌عمل نمی‌توان شوخی کرد! از این قضیه درس بگیر و دست از خیال‌بافی بردار و کاری بکن! دنیا فقط از آن‌هایی که کاری می‌کنند، حمایت می‌کند.


ادامه مطلب



[ سه شنبه 23 آذر 1395  ] [ 2:05 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174953 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب