رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

وقتی شرایط انسان تغییر میکند، فکرش هم دگرگون می شود. تنها اندک افرادی هستند که گذشته شان را فراموش نمی کنند و در همه حال حتی در سخت ترین موقعیت ها حضور دارند.

 

زندگی یک نعمت است.

 

امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلم نیستند.

 

قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.

 

قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زاری می کند.

 

امروز پیش از آنکه از زندگیتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام به بهشت رفته است.

 

قبل از آنکه از فرزندانتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که آرزوی بچه دار شدن دارد اما عقیم است.

 

قبل از آنکه شکایت کنید که چرا کسی خانه تان را تمیز نکرده یا جارو نزده، به آدمهایی فکر کنید که

مجبورند شب را در خیابانها بخوابند.

 

پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید، به کسی فکر کنید که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند.

 

و پیش از آنکه از شغلتان خسته شوید و از آن شکایت کنید، به افراد بیکار و ناتوان و کسانی که در آرزوی داشتن شغل شما هستند فکر کنید.

 

اما قبل از اینکه به فکرِ گرفتن انگشت اتهام به سوی کسی یا محکوم کردن او بیفتید، بیاد بیاورید که هیچ کدام از ما بی گناه نیستیم و همه به یک خالق جواب پس می دهیم.

 

و زمانی که افکار ناامید کننده در حال درهم کوبیدن شماست، لبخندی بزنید و خدا را بخاطر زنده بودنتان شکر کنید.

 

زندگی یک نعمت است،

از آن لذت ببرید، آن را جشن بگیرید و ادامه اش دهید.


ادامه مطلب



[ جمعه 26 اردیبهشت 1393  ] [ 9:20 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

 در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 25 اردیبهشت 1393  ] [ 9:41 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

يك صوفي, سفره‌اي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است.

صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي مي‌كرد و جامه خود را مي‌دريد و شعر مي‌خواند:

«نانِ بي‌نان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان مي‌كند».

شور و شادي او زياد شد.

صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو مي‌زدند و از شدت شور و شادي چند نفر مست و بيهوش افتادند.

مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما مي‌كنيد؟

 رقص و شادي براي سفره بي‌نان و غذا چه معني دارد؟

صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست.

 عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند.

آنان بي سرمايه, سود مي‌برند.

 آنها «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را.

آنها مرداني هستند كه بي‌بال دور جهان پرواز مي‌كنند.

عاشقان در عدم ساكن‌اند ،مانند عدم يك رنگ هستند

و جانِ واحد دارند.

 

مثنوی-دکتر محمود فتوحی


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 25 اردیبهشت 1393  ] [ 9:03 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می‌شدم.

وارد شدن به دهه‌ای جدید از زندگیم نگران کننده بود، چون می‌ترسیدم که بهترین سال‌های زندگیم را پشت سر گذاشته‌ام.
عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرین به یک ورزشگاه می‌رفتم. من هر روز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه می‌دیدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می‌کردم، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم.

 به همین خاطر، علت امر را جویا شد.به او گفتم که از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می‌کنم.

 با خود فکر می‌کردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم،

به زندگی گذشته‌ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم : ببینم، بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟

نیکولاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:

جو، دوست عزیز،

 پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:


- وقتی که کودکی بیش نبودم و در اتریش تحت مراقبت کامل و زیر سایه پدر و مادرم زندگی می‌کردم،

 آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

- وقتی که به مدرسه می‌رفتم و چیزهایی یاد می‌گرفتم که الان می‌دانم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.


- وقتی که برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.


- وقتی که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.


- جنگ دوم جهانی شروع شد، من و همسرم برای نجات جانمان مجبور به ترک وطن شدیم. موقعی که با هم صحیح و سالم، روی عرشه کشتی نشسته، عازم امریکای شمالی شدیم، 

آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.


- موقعی که به کانادا آمدیم و صاحب اولاد شدیم، آن زمان بهترین دوران زندگی من بود.
- موقعی که پدری جوان بودم و بچه‌هایم جلوی چشمانم بزرگ می‌شدند، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.


- و حالا، جو، دوست عزیزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحیح و سالم هستم، احساس نشاط می‌کنم و زنم را به اندازه‌ای که روز اول دیده بودمش، دوست دارم، و این بهترین دوران زندگی من است.

هیچ چیز ارزشمند‌تر از همین امروز نیست.


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 25 اردیبهشت 1393  ] [ 9:01 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174949 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب