سرآغاز🌸 📚مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ،فَهذاعَلِىٌّ مَوْلاهُ🌸 📚

 

سرآغاز

امروز، وقتی خورشید، سر از بالین کوه‏ها بردارد و طلوع کند، همتای خود را در زمین خواهد یافت؛ مولای نخلستان‏های سکوت و چاه، مولای شبگرد کوچه‏های کوفه را که بار امانت بر دوش، خلافت خدا را بر زمین مجسم خواهد کرد.
فردا، یتیمان، طعم نان دست‏های فاطمه را در بخشش شبانه او، بی‏منّت خواهند چشید.
ببار ای ابر رحمت؛ که میلاد تو، آغازگر انگشتان ذوالفقاری نور است و فتح خیبر، دری است که به روی بازوان عدالت گشوده است تا آن را برای همیشه، در تاریخ قلوب مؤمنین ثبت کنی.


تا که بر لب نامت ای زیباترین، می‏آورم

           آسـمـان‏ها را تو گویی بر زمین می‏آورم


 تـــو طـــــلــوع آفــتابی، من اذان مغربم

زیر لــــب نــــام امــیرالمؤمنین می‏آورم

 

خواهشمندیم در صورت داشتن وبلاگ یا وب به وبلاگ

🌸 📚مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ،فَهذاعَلِىٌّ مَوْلاهُ🌸 📚

  لینک دهید.

 

از اینکه از وبلاگ 🌸 📚حضرت علی علیه السلام🌸 📚 دیدن نموده اید کمال تشکر و قدردانی را دارم.

و ما را در نظرات و انتقادهای خود یاری بفرمایید.

 

کپی کردن از مطالب وبلاگ آزاد است. ان شاء الله لبخند حضرت زهرا حاکم قلب تمامی شیعیان مولا علی شود.

🌸 📚مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ،فَهذاعَلِىٌّ مَوْلاهُ🌸 📚

🌸 📚حضرت علی علیه السلام🌸 📚



[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 3:19 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): خوابی یا بیدار؟

Related image

داستانهای ائمه امام علی (ع):

خوابی یا بیدار؟

حبه ی عرنی و نوف بكالی، شب را در صحن حیاط دارالاماره ی كوفه خوابیدند. بعد از نیمه شب دیدند امیرالمؤمنین علی علیه السلام آهسته از داخل قصر به طرف صحن حیاط می آید، اما با حالتی غیرعادی: دهشتی فوق العاده بر او مستولی است، قادر نیست تعادل خود را حفظ كند، دست خود را به دیوار تكیه داده و خم شده و با كمك دیوار قدم به قدم پیش می آید و با خود آیات آخر سوره ی آل عمران را زمزمه می كند:

«إِنَّ فِی خَلْقِ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلافِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی اَلْأَلْبابِ» همانا در آفرینش حیرت آور و شگفت انگیز آسمانها و زمین و در گردش منظم شب و روز نشانه هایی است برای صاحبدلان و خردمندان.

«اَلَّذِینَ یَذْكُرُونَ اَللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ اَلنّارِ» آنان كه خدا را در همه حال و همه وقت به یاد دارند و او را فراموش نمی كنند، چه نشسته و چه ایستاده و چه به پهلو خوابیده، و درباره ی خلقت آسمانها و زمین در اندیشه فرو می روند: پروردگارا این دستگاه باعظمت را به عبث نیافریده ای، تو منزهی از اینكه كاری به عبث بكنی، پس ما را از آتش كیفر خود نگهداری كن.

«رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ اَلنّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ ما لِلظّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ» پروردگارا! هركس راكه تو عذاب كنی و به آتش ببری بی آبرویش كرده ای، ستمگران


ادامه مطلب
[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 5:57 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): مهمان قاضی

Related image

داستانهای ائمه امام علی (ع):

مهمان قاضی

مردی به عنوان یك مهمان عادی، بر علی علیه السلام وارد شد. روزها در خانه ی آن حضرت مهمان بود. اما او یك مهمان عادی نبود. چیزی در دل داشت كه ابتدا اظهار نمی كرد. حقیقت این بود كه این مرد اختلاف دعوایی با شخص دیگری داشت و منتظر بود طرف حاضر شود و دعوا در محضر علی علیه السلام طرح گردد. تا روزی خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف و محاكمه را عنوان كرد.
علی فرمود:
- پس تو فعلا طرف دعوا هستی؟ .
- بلی یا امیرالمؤمنین! .
- خیلی معذرت می خواهم، از امروز دیگر نمی توانم از تو به عنوان مهمان پذیرایی كنم، زیرا پیغمبر اكرم فرموده است:
«هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است، قاضی حق ندارد یكی از متخاصمین را ضیافت كند، مگر آنكه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند». [1]

[1] . وسائل ، ج /3ص 395.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.





[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 5:47 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): کابین خون

Related image

داستانهای ائمه امام علی (ع):

کابین خون

نزدیك بود جنگ صفین پایان یابد و به شكست نهایی سپاه شام منتهی شود كه حیله ی عمرو بن العاص جلو شكست شامیان را گرفت و مبارزه را متوقف كرد.

او پس از اینكه احساس كرد چیزی به شكست قطعی باقی نمانده است، دستور داد قرآنها را بر سر نیزه ها كنند به علامت اینكه ما حاضریم كتاب خدا را میان خود و شما حاكم قرار دهیم.

همه ی افراد بابصیرت، از اصحاب علی، می دانستند حیله ای بیش نیست، منظور متوقف كردن عملیات جنگی برای جلوگیری از شكست است، زیرا مكرر- قبل از آنكه كار به اینجاها بكشد- همین پیشنهاد از طرف علی شده بود و آنها قبول نكرده بودند.

اما گروهی مردم قشری و ظاهربین، بدون آنكه انضباط نظامی را رعایت كنند و منتظر دستور فرمانده كل بشوند، عملیات جنگی را متوقف كردند. به این نیز قناعت نكرده پیش علی علیه السلام آمدند و با منتهای اصرار از آن حضرت خواستند فورا دستور دهد عملیات جنگی در جبهه ی جنگ بكلی متوقف شود. آنها معتقد بودند در این حال اگر كسی بجنگد با قرآن جنگیده است! ! ! علی علیه السلام فرمود: «گول این كار را نخورید كه خدعه ای بیش نیست. دستور قرآن این است كه ما به جنگ ادامه دهیم. آنها هرگز حاضر نبوده و نیستند به قرآن عمل شود. اختلاف ما و آنها بر سر عمل به قرآن است. اكنون كه نزدیك است ما به نتیجه برسیم و آنها را ریشه كن كنیم دست به این نیرنگ زده اند. » گفتند: «پس از آنكه آنها


ادامه مطلب
[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 5:44 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

برنامه ی کار

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه  امام علی (ع):

برنامه ی کار

پس از قتل عثمان و زمینه ی انقلابی كه فراهم شده بود كسی جز علی علیه السلام نامزد خلافت نبود، مردم فوج فوج آمدند و بیعت كردند.
در روز دوم بیعت، علی علیه السلام بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر خاتم انبیاء و یك سلسله مواعظ، به سخنان خود این طور ادامه داد:
«ایهاالناس! پس از آنكه رسول خدا از دنیا رفت، مردم ابوبكر را به عنوان خلافت انتخاب كردند، و ابوبكر عمر را جانشین معرفی كرد. عمر تعیین خلیفه را به عهده ی شورا گذاشت و نتیجه ی شورا این شد كه عثمان خلیفه شد. عثمان طوری عمل كرد كه مورد اعتراض شما واقع شد، آخر كار در خانه ی خود محاصره شد و به قتل رسید. سپس شما به من رو

ادامه مطلب
[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 5:44 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): هشام و طاووس یمانی

Related image

داستانهای ائمه امام علی (ع):

هشام و طاووس یمانی

هشام بن عبد الملك، خلیفه ی اموی، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مكه شد. دستور داد یكی از كسانی كه زمان رسول خدا را درك كرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نائل شده است حاضر كنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بكند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا كسی باقی نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت: «پس یكی از تابعین [1]را حاضر كنید تا از محضرش استفاده كنیم». طاووس یمانی را حاضر كردند.

طاووس وقتی كه وارد شد، كفش خود را جلو روی هشام، روی فرش، از پای خود درآورد. وقتی هم كه سلام كرد برخلاف معمول كه هركس سلام می كرد می گفت: السلام علیك یا امیرالمؤمنین، طاووس به السلام علیك قناعت كرد و جمله ی «یا امیرالمؤمنین» را به زبان نیاورد. بعلاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه ی نشستن نشد و حال آنكه معمولا در حضور خلیفه می ایستادند تا اینكه خود مقام خلافت اجازه ی نشستن بدهد. از همه بالاتر اینكه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت:

«هشام! حالت چطور است؟» 

رفتار و كردار طاووس، هشام را سخت خشمناك ساخت، رو كرد به او و گفت:

«این چه كاری است كه تو در حضور من كردی؟» 

- چه كردم؟

- چه كرده ای؟ ! ! چرا كفشهایت را در حضور من درآوردی؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نكردی؟ چرا بدون اجازه ی من در حضور من نشستی؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسی كردی؟ 

- اما اینكه كفشها را در حضور تو درآوردم، برای این بود كه من روزی پنج بار در حضور خداوند عزت درمی آورم و او از این جهت بر من خشم نمی گیرد.

اما اینكه تو را به عنوان امیر همه ی مؤمنان نخواندم، چون واقعا تو امیر همه ی مؤمنان نیستی، بسیاری از اهل ایمان از امارت و حكومت تو ناراضی اند.

اما اینكه تو را به نام خودت خواندم، زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می خواند و در قرآن از آنها به «یا داوُدُ» و «یا یَحْیی » و «یا عِیسی » یاد می كند و این كار توهینی به مقام انبیا تلقی نمی شود. برعكس، خداوند ابولهب را با كنیه- نه به نام- یاد كرده است.

و اما اینكه گفتی چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم، برای اینكه از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب شنیدم كه فرمود: «اگر می خواهی مردی از اهل آتش را ببینی، نظر كن به كسی كه خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند ».

سخن طاووس كه به اینجا رسید، هشام گفت:

«ای طاووس! مرا موعظه كن» طاووس گفت:

«از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب شنیدم كه در جهنم مارها و عقربهایی است بس بزرگ. آن مار و عقربها مأمور گزیدن امیری هستند كه با مردم به عدالت رفتار نمی كند».

طاووس این را گفت و از جا حركت كرد و به سرعت بیرون رفت [2]


[1] . تابعین به كسانی گویند كه به شرف مصاحبت پیغمبر اكرم نائل نشده اند ولی صحبت اصحاب پیغمبر را درك كرده اند.

[2] . سفینة البحار ، ماده ی «طوس» .

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.





[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 5:37 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): بازنشستگی

Related image

داستانهای ائمه امام علی (ع):

بازنشستگی

پیرمرد نصرانی، عمری كار كرده و زحمت كشیده بود، اما ذخیره و اندوخته ای نداشت، آخر كار كور هم شده بود. پیری و نیستی و كوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ كنار كوچه می ایستاد و گدایی می كرد. مردم ترحم می كردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می دادند و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می داد.

تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام از آنجا عبور كرد و او را به آن حال دید. علی به صدد جستجوی احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده كه این مرد به این روز و این حال افتاده است، ببیند آیا فرزندی ندارد كه او را تكفل كند؟ آیا راهی دیگر وجود ندارد كه این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگی كند و گدایی نكند؟ .

كسانی كه پیرمرد را می شناختند آمدند و شهادت دادند كه این پیرمرد نصرانی است و تا جوانی و چشم داشت كار می كرد، اكنون كه هم جوانی را از دست داده و هم چشم را، نمی تواند كار بكند، ذخیره ای هم ندارد، طبعا گدایی می كند. علی علیه السلام فرمود:

«عجب! تا وقتی كه توانایی داشت از او كار كشیدید و اكنون او را به حال خود گذاشته اید؟ ! سوابق این مرد حكایت می كند كه در مدتی كه توانایی داشته كار كرده وخدمت انجام داده است. بنابر این برعهده ی حكومت و اجتماع است كه تا زنده است او را تكفل كند. بروید از بیت المال به او مستمری بدهید » [1]


[1] . وسائل ، ج /2ص 425.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم





[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 5:33 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع) پسرانت چه شدند؟

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه:

امام علی (ع) پسرانت چه شدند؟

پس از شهادت علی علیه السلام و تسلط مطلق معاویة بن ابی سفیان بر خلافت اسلامی، خواه و ناخواه برخوردهایی میان او و یاران صمیمی علی علیه السلام واقع می شد. همه ی كوشش معاویه این بود تا از آنها اعتراف بگیرد كه از دوستی و پیروی علی سودی كه نبرده اند سهل است، همه چیز خود را در این راه نیز باخته اند. سعی داشت یك اظهار ندامت و پشیمانی از یكی از آنها با گوش خود بشنود، اما این آرزوی معاویه هرگز عملی نشد. پیروان علی بعد از شهادت آن حضرت، بیشتر واقف به عظمت و شخصیت او شدند. از این رو بیش از آنكه در حال حیاتش فداكاری می كردند، برای دوستی او و برای راه و روش او و زنده نگه داشتن مكتب او جرئت و جسارت و صراحت به خرج می دادند. گاهی كار به جایی می كشید كه نتیجه ی اقدام معاویه معكوس می شد و خودش و نزدیكانش تحت تأثیر احساسات و عقاید پیروان مكتب علی قرار می گرفتند.

یكی از پیروان مخلص و فداكار و بابصیرت علی، عدی پسر حاتم بود. عدی در رأس قبیله ی بزرگ «طی» قرار داشت. او چندین پسر داشت. خودش و پسرانش و قبیله اش سرباز فداكار علی بودند. سه نفر از پسرانش به نام «طرفه» و «طریف» و «طارف» در صفین در ركاب علی شهید شدند.

پس از سالها كه از جریان صفین گذشت و علی علیه السلام به شهادت رسید و معاویه خلیفه شد، تصادفات روزگار عدی بن حاتم را با معاویه مواجه كرد.

معاویه برای آنكه خاطره ی تلخی برای عدی تجدید كند و از او اقرار و اعتراف بگیرد كه از پیروی علی چه زیان بزرگی دیده است، به او گفت:

«این الطرفات؟ پسرانت «طرفه» و «طریف» و «طارف» چه شدند؟» 

- در صفین پیشاپیش علی بن ابی طالب شهید شدند.

- علی انصاف را درباره ی تو رعایت نكرد.

- چرا؟ .

- چون پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگاه داشت.

- من انصاف را درباره ی علی رعایت نكردم.

- چرا؟ .

- برای اینكه او كشته شد و من زنده مانده ام. می بایست جان خود را در زمان حیات او فدایش می كردم.

معاویه دید منظورش عملی نشد. از طرفی خیلی مایل بود اوصاف و حالات علی را از كسانی كه مدتها با او از نزدیك به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدی خواهش كرد اوصاف علی را همچنانكه از نزدیك دیده است برایش بیان كند. عدی گفت:

«معذورم بدار. » .

- حتما باید برایم تعریف كنی.

- به خدا قسم علی بسیار دوراندیش و نیرومند بود. به عدالت سخن می گفت و با قاطعیت فیصله می داد. علم و حكمت از اطرافش می جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر و با شب و تنهایی شب مأنوس بود. زیاد اشك می ریخت و بسیار فكر می كرد. در خلوتها از نفس خود حساب می كشید و برگذشته دست ندامت می سود. لباس كوتاه و زندگی فقیرانه را می پسندید. در میان ما كه بود مانند یكی از ما بود. اگر چیزی از او می خواستیم می پذیرفت و اگر به حضورش می رفتیم ما را نزدیك خود می برد و از ما فاصله نمی گرفت. با اینهمه آنقدر با هیبت بود كه در حضورش جرئت تكلم نداشتیم، و آنقدر عظمت داشت كه نمی توانستیم به او خیره شویم. وقتی كه لبخند می زد دندانهایش مانند یك رشته مروارید آشكار می شد. اهل دیانت و تقوا را احترام می كرد و نسبت به بینوایان مهر می ورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند یك شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود، در وقتی كه تاریكی شب همه جا را فرا گرفته بود، اشكهایش بر چهره و ریشش می غلتید، مانند مارگزیده به خود می پیچید و مانند مصیبت دیده می گریست.مثل این است كه الآن آوازش را می شنوم. او خطاب به دنیا می گفت: «ای دنیا متعرض من شده ای و به من رو آورده ای؟ برو دیگری را بفریب (یا هرگز فرصتی اینچنین تو را نرسد) ، تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعی در كار نیست، خوشی تو ناچیز و اهمیتت اندك است. آه آه از توشه ی اندك و سفر دور و مونس كم.

سخن عدی كه به اینجا رسید، اشك معاویه بی اختیار فروریخت. با آستین خویش اشكهای خود را خشك كرد و گفت:

«خدا رحمت كند ابوالحسن را، همین طور بود كه گفتی. اكنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است؟»

- شبیه حالت مادری كه عزیزش را در دامنش سر بریده باشند.

- آیا هیچ فراموشش می كنی؟ .

- آیا روزگار می گذارد فراموشش كنم [1]؟


[1] . الكنی والالقاب ، ج /2ص 105، نقل از كتاب المحاسن والمساوی ابراهیم بن محمد بیهقی از اعلام قرن سوم هجری.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.





[ شنبه 19 فروردین 1396  ] [ 5:34 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): شکایت از شوهر

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه  امام علی (ع):

شکایت از شوهر

 

علی علیه السلام در زمان خلافت خود كار رسیدگی به شكایات را شخصا به عهده می گرفت و به كس دیگری واگذار نمی كرد. روزهای بسیار گرم كه معمولا مردم، نیمروز در خانه های خود استراحت می كردند او در بیرون دارالاماره در سایه ی دیوار می نشست كه اگر احیانا كسی شكایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شكایت خود را تسلیم كند. گاهی در كوچه ها و خیابانها راه می افتاد، تجسس می كرد و اوضاع عمومی را از نزدیك تحت نظر می گرفت.

یكی از روزهای بسیار گرم، خسته و عرق كرده به مقر حكومت مراجعت كرد.

زنی را جلو در ایستاده دید. همینكه چشم زن به علی افتاد جلو آمد و گفت شكایتی دارم:

«شوهرم به من ظلم كرده، مرا از خانه بیرون نموده، به علاوه مرا تهدید به كتك كرده و اگر به خانه بروم مرا كتك خواهد زد. اكنون به دادخواهی نزد تو آمده ام».

- بنده ی خدا! الآن هوا خیلی گرم است، صبر كن عصر هوا قدری بهتر بشود، خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبی به كار تو خواهم داد.

- اگر توقف من در بیرون خانه طول بكشد، بیم آن است كه خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت كند.

علی لحظه ای سر را پایین انداخت، سپس سر را بلند كرد در حالی كه با خود زمزمه می كرد و می گفت:

«نه، به خدا قسم نباید رسیدگی به دادخواهی مظلوم را تأخیر انداخت. حق مظلوم را حتما باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون كرد تا با كمال شهامت و بدون ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه كند». [1]  بگو ببینم خانه ی شما كجاست؟

- فلان جاست.

- برویم.

علی به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد كرد:

«اهل خانه! سلام علیكم».

جوانی بیرون آمد، كه شوهر همین زن بود. جوان علی را نشناخت، دید پیرمردی كه در حدود شصت سال دارد به اتفاق زنش آمده است. فهمید كه زنش این مرد را برای حمایت و شفاعت با خود آورده است، اما حرفی نزد. علی علیه السلام فرمود:

«این بانو كه زن تو است از تو شكایت دارد، می گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون كرده ای. بعلاوه تهدید به كتك نموده ای. من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیكی و مهربانی كن».

- به تو چه مربوط كه من با زنم خوب رفتار كرده ام یا بد؟ ! بلی من او را تهدید به كتك كرده ام، اما حالا كه رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف می زنی او را زنده زنده آتش خواهم زد.

علی از گستاخی جوان برآشفت، دست به قبضه ی شمشیر برد و از غلاف بیرون كشید. آنگاه گفت:

«من تو را اندرز می دهم و امر به معروف و نهی از منكر می كنم، تو این طور جوابمرا می دهی؟ ! صریحا می گویی من این زن را خواهم سوزاند؟ ! خیال كرده ای دنیا این قدر بی حساب است؟ ! »

فریاد علی كه بلند شد مردم عابر از گوشه و كنار جمع شدند. هركس كه می آمد، در مقابل علی تعظیمی می كرد و می گفت:

«السلام علیك یا امیرالمؤمنین».

جوان مغرور تازه متوجه شد با چه كسی روبرو است، خود را باخت و به التماس افتاد: یا امیرالمؤمنین! مرا ببخش، به خطای خود اعتراف می كنم. از این ساعت قول می دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم، هرچه فرمان دهد اطاعت كنم. علی رو كرد به آن زن و فرمود:

«اكنون برو به خانه ی خود، اما تو هم مواظب باش كه طوری رفتار نكنی كه او را به اینچنین اعمالی وادار كنی». [2]


[1] . عبارت این است: «لا و اللّه، اویؤخذ للضعیف حقه من القوی غیر متعتع. » این جمله از كلام رسول اكرم صلی اللّه علیه و آله اقتباس شده است. خود امیرالمؤمنین و صحابه ی دیگر از رسول خدا نقل كرده اند كه مكرر می فرمود: «لن تقدس امة حتی یؤخذ للضعیف حقه من القوی غیر متعتع» ( كافی ، باب امر به معروف و نهی از منكر؛ ایضا نهج البلاغه ، فرمان مالك اشتر) یعنی هرگز ملتی منزه و قابل احترام نخواهد شد مگر اینكه به پایه ای برسد كه حق ضعیف از قوی باز ستانده شود بدون آنكه زبان ضعیف در مقابل قوی به لكنت بیفتد.

[2] . بحارالانوار ، جلد 9، چاپ تبریز، صفحه ی 598.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.





[ شنبه 19 فروردین 1396  ] [ 5:33 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

در محضر قاضی

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه امام علی (ع):

در محضر قاضی

شاكی شكایت خود را به خلیفه ی مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم كرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. كسی كه از او شكایت شده بود امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست. طبق دستور اسلامی، دو طرف دعوا باید پهلوی یكدیگر بنشینند و اصل «تساوی در مقابل دادگاه» محفوظ بماند. خلیفه مدعی را به نام خواند، و امر كرد در نقطه ی معینی روبروی قاضی بایستد. بعد رو كرد به علی و گفت: «یا ابَاالحسن! پهلوی مدعی خودت قرار بگیر». به شنیدن این جمله، چهره ی علی درهم و آثار ناراحتی در قیافه اش پیدا شد. خلیفه گفت: «یا علی! میل نداری پهلوی طرف مخاصمه ی خویش بایستی؟»
علی:
«ناراحتی من از این نبود كه باید پهلوی طرف دعوای خود بایستم؛ برعكس، ناراحتی من از این بود كه تو كاملا عدالت را مراعات نكردی، زیرا مرا با احترام نام بردی و به كنیه خطاب كردی و گفتی «یا اباالحسن» ، اما طرف مرا به همان نام عادی خواندی. علت تأثر و ناراحتی من این بود». [1]

[1] . الامام علی، صوت العدالة الانسانیة ، صفحه ی 49، و رجوع شود به شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، چاپ بیروت، ج /4ص 185.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

 





[ شنبه 19 فروردین 1396  ] [ 5:24 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای پیامبر اکرم (ص): پول با برکت

Related image

داستانهای پیامبر اکرم (ص): پول با برکت

علی بن ابی طالب از طرف پیغمبر اكرم مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد. رفت و پیراهنی به دوازده درهم خرید و آورد. رسول اكرم پرسید:

«این را به چه مبلغ خریدی؟».

- به دوازده درهم.

- این را چندان دوست ندارم، پیراهنی ارزانتر از این می خواهم، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟ .

- نمی دانم یا رسول اللّه.

- برو ببین حاضر می شود پس بگیرد؟ .

علی پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت. به فروشنده فرمود:«پیغمبر خدا پیراهنی ارزانتر از این می خواهد، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری؟ ».

فروشنده قبول كرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد. آنگاه رسول اكرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند. در بین راه چشم پیغمبر به كنیزكی افتاد كه گریه می كرد. پیغمبر نزدیك رفت و از كنیزك پرسید:

«چرا گریه می كنی؟»

- اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند؛ نمی دانم چطور شد پولها گم شد. اكنون جرئت نمی كنم به خانه برگردم.

رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود: «هرچه می خواستی بخری بخر و به خانه برگرد. » و خودش به طرف بازار رفت و جامه ای به چهار درهم خرید و پوشید.

در مراجعت برهنه ای را دید، جامه را از تن كند و به او داد. دومرتبه به بازار رفت و جامه ای دیگر به چهار درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد.

در بین راه باز همان كنیزك را دید كه حیران و نگران و اندوهناك نشسته است، فرمود:«چرا به خانه نرفتی؟».

- یا رسول اللّه خیلی دیر شده، می ترسم مرا بزنند كه چرا اینقدر دیر كردی.

- بیا با هم برویم، خانه تان را به من نشان بده، من وساطت می كنم كه مزاحم تو نشوند.

رسول اكرم به اتفاق كنیزك راه افتاد. همینكه به پشت در خانه رسیدند كنیزك گفت: «همین خانه است». رسول اكرم از پشت در با آواز بلند گفت:

«ای اهل خانه سلام علیكم».

جوابی شنیده نشد. بار دوم سلام كرد، جوابی نیامد. سومین بار سلام كرد، جواب دادند:

«السلام علیك یا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته».

- چرا اول جواب ندادید؟ آیا آواز مرا نمی شنیدید؟ .

- چرا، همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمایید.

- پس علت تأخیر چه بود؟ .

- یا رسول اللّه! خوشمان می آمد سلام شما را مكرر بشنویم، سلام شما برای خانه ی ما فیض و بركت و سلامت است.

- این كنیزك شما دیر كرده، من اینجا آمدم از شما خواهش كنم او را مؤاخذه نكنید.

- یا رسول اللّه! به خاطر مقدم گرامی شما این كنیز از همین ساعت آزاد است.

پیامبر گفت: «خدا را شكر، چه دوازده درهم پربركتی بود، دو برهنه را پوشانید ویك برده را آزاد كرد! » [1]

 


[1] . بحارالانوار ، جلد 6، باب «مكارم اخلاقه و سیره و سننه» .

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.





[ شنبه 19 فروردین 1396  ] [ 5:23 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام عسگری (ع): مهمانان علی

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام عسگری (ع):

مهمانان علی

مردی با پسرش به عنوان مهمان بر علی علیه السلام وارد شدند. علی با اكرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آنها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا قنبر، غلام معروف علی، حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شویی آورد. علی آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب كشید و گفت:«مگر چنین چیزی ممكن است كه من دستهایم را بگیرم و شما بشویید».

علی فرمود: «برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست، می خواهد عهده دار خدمت تو بشود، درعوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا می خواهی مانع كار ثوابی بشوی؟» .

باز هم آن مرد امتناع كرد. آخر علی او را قسم داد كه «من می خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم، مانع كار من مشو» مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد. علی فرمود:

«خواهش می كنم دست خود را درست و كامل بشویی، همان طوری كه اگر قنبر می خواست دستت را بشوید می شستی، خجالت و تعارف را كنار بگذار».

همینكه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمدبن حنفیه گفت:

«دست پسر را تو بشوی. من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی. اگر پدر این پسر در اینجا نمی بود و تنها خود این پسر مهمان ما بود من خودم دستش را می شستم، اما خداوند دوست دارد آنجا كه پدر و پسری هر دو حاضرند، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود. » محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست. امام عسكری وقتی كه این داستان را نقل كرد فرمود:«شیعه ی حقیقی باید این طور باشد.» [1]


[1] . بحارالانوار ، جلد 9، چاپ تبریز، ص 598.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.





[ شنبه 19 فروردین 1396  ] [ 5:15 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

دعا و نفرین امام علی (ع)

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای پیامبر (ص):

دعا و نفرین امام علی (ع)

امام زين العابدين (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه جنازه براء بن معرور را آوردند تا حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بر او نماز بخواند. فرمود على بن ابيطالب (عليه السلام) كجاست ؟ عرض كردند براى انجام درخواست يكى از مسلمين به قبا رفته ، فرمود: خداوند مرا امر كرده كه نماز خواندن بر جنازه براء را تاخير بيندازم تا على (عليه السلام) بيايد و از سخنى كه براء در حضور پيغمبر خدا به او گفته در گذرد و او را ببخشد و مرگ با، سم را خداوند كفاره همان سخن قرار دهد.

عرض كردند براء مردى شوخ بود، آن سخن را از روى مزاح گفت نه جدا تا خداوند بر گفته اش او را مواخذه نمايد.

فرمود اگر جدى گفته بود خداوند تمام اعمالش را تباه مى كرد اگر چه به مقدار فاصله بين زمين و عرش طلا و نقره صدقه داده باشد ولى چون مردى شوخ بود و آن سخن را به شوخى گفت من ميل دارم همه بدانيد كه على (عليه السلام) از او در خشم نيست و در حضور شما دو مرتبه او را حلال نمايد و از برايش طلب آمرزش كند تا باعث قرب و بلندى درجه او در نزد خدا گردد. (1)

چيزى نگذشت على (عليه السلام) حاضر شد. جنازه براء را در پيش ‍ گرفته گفت خدا رحمتت كند براء! مردى بسيار با نماز و پيوسته روزه بودى و در راه خدا از دنيا رفتى. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود اگر شخصى از مرده گان شما از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بى نياز باشد همانا آن مرد براء بن معرور است كه به واسطه دعاى على (عليه السلام) از نماز پيغمبر بى نياز است از جاى حركت نموده بر او نماز خواند و دفنش كرد.

وقتى براى تعزيه نشست رو به بستگان براء نموده و فرمود: شما اى بستگان براء به تهنيت سزاوارتريد تا تسليت زيرا روح او كه به آسمانها صعود كرد از آسمان اول تا هفتم و از حجب تا كرسى و عرش برايش ‍ قبه هائى افراشتند. آنگاه به سوى بهشت رفت ، تمام خزان بهشت او را استقبال نمودند و همه حوريه ها او را مشاهده كردند همگى گفتند طوباك طوباك يا روح البراء! انتظر عليك رسول الله عليا صلوات الله عليهما و آلهما الكرام حتى ترحم عليك و استغفرلك .

خوشا به حالت ، خوشا به حالت ، روح براء! پيغمبر انتظار كشيد تا على (عليه السلام)  بيايد و برايت طلب آمرزش و رحمت كند. حاملين عرش ‍ پروردگار به ما از طرف خداوند خبر دادند كه فرمود اى بنده اى كه در راه من جان دادى هر آينه اگر گناهانت به اندازه ريگها و شنها و دانه هاى باران و برگ درختان و به عدد مويهاى حيوانات و چشم برهم زدن و نفسها و حركات و سكنات آنها مى بود، به واسطه دعاى على بن ابيطالب (عليه السلام) بخشيده مى شد.

قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) فتعرضوا عبادالله لدعاء على لكم و لا نتعرضوا لدعاء عليكم فان من دعا عليه اهلكه الله و لو كانت حسناته بعدد ما خلق الله كما ان من دعا له اسعده الله و لو كانت سيئاته بعدد ما خلق الله .

پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:

بندگان خدا! خويشتن را در معرض دعاى على (عليه السلام) قرار دهيد مباد مورد نفرين او واقع شويد زيرا، بر هر كه نفرين كند خداوند او را هلاك خواهد نمود اگر چه كارهاى نيكش برابر با شماره تمام مخلوقات كند همانطور كه براى هر كس دعا كند سعادتمند مى شود اگر چه گناهانش به اندازه تمام مخلوقات باشد. (2)


1- هنگامى كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از فتح خيبر بازگشت و وارد مدينه شد زنى يهودى ران مسمومى را بريان كرده به هديه خدمت آنجناب آورد. حضرت فرمود نان بياوريد. هنوز آنجناب دست به غذا نبرده بود براء بن معرور شروع به خوردن كرد. على (عليه السلام) فرمود براء بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سبقت مگير. گفت مثل اينكه تو پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را نسبت به بخل مى دهى. فرمود نه من از نظر احترام و عظمت پيغمبر مى گويم براى من و تو و احدى جايز نيست كه در كار يا سخن يا خوراك يا آب بر پيغمبر پيشى بگيرد. براء گفت من كه آنجناب را بخيل نمى دانم . على (عليه السلام) فرمود چون اين غذا را زنى يهودى آورده وضعش معلوم نيست اگر به دستور پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بخورى ترا آسيبى نمى رساند ولى بدون اجازه اگر خوردى چنانچه زيانى ديدى از جانب خودت مى باشد. براء اين سخنان را مى شنيد و لقمه را در دهان گذاشته مى خورد. به واسطه همان لقمه مسموم از دنيا رفت . اين گفتگو همان مزاحى بود كه حضرت اشاره فرمود. 

2- جزء 17 بحارالانوار چاپ آخوندى ، ص 310 و 320.

منبع: آگاه باشیم،حسن امیدوار،جلد اول.





[ جمعه 18 فروردین 1396  ] [ 5:18 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای پیامبر اکرم (ص): نهایت از خود گذشتگی

Related image

داستانهای پیامبر اکرم (ص):

نهایت از خود گذشتگی

 
در جلد نهم بحارالانوار ص 514 از تفاسير عامه نقل مى كند كه: مردى پيش ‍ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و از گرسنگى شكايت كرد. آن جناب فرستاد به نزد زنهاى خود كه اگر خوراكى پيش شما يافت مى شود براى اين مرد بدهيد. گفتند غير آب چيزى اينجا پيدا نمى شود. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود من لهذا الرجل الليلة ؛ كيست امشب اين مرد را خوراك دهد. على (عليه السلام ) عرض كرد من امشب او را مهمان مى كنم .
آنگاه امير المؤ منين (عليه السلام) به خانه پيش فاطمه زهرا (عليها السلام) آمد. پرسيد خوراكى يافت مى شود كه اين مرد را پذيرائى كنيم ؟ فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد مختصرى كه بچه ها را كفايت كند هست ولى مهمان را بر فرزندان خود مقدم مى دارم .
حضرت فرمود نومى الصبية و اطفى ء السراج ؛ بچه ها را بخوابان و چراغ را خاموش كن . چراغ را خاموش كرد، ظرف غذا را كه بر زمين گذاشت على (عليه السلام ) دهان خود را حركت مى داد و چنان مى نمود كه مشغول خوردن است تا ميهمان با خاطرى آسوده غذا بخورد. همين كه آن مرد به اندازه كافى غذا خورد دست كشيد. كاسه را به فضل خداوند پر از غذا يافتند. صبحگاه امير المؤ منين (عليه السلام) براى نماز به مسجد رفته بود بعد از انجام فريضه ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) نگاهى كرد و قطرات اشك از ديده فرو ريخت . فرمود يا ابالحسن ديشب خداوند از عمل شما در شگفت شد و اين آيه را فرستاد و يؤ ثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة، ديگران را بر خويش مقدم مى دارند اگر چه خود تنگدست و گرسنه باشد. منظور على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) مى باشند.(1)

1- نهم بحار، ص 514.

منبع: آگاه شویم، حسن امیدوار،جلد هفتم





[ جمعه 18 فروردین 1396  ] [ 5:15 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

با حسن معاشرت به دین اسلام تبلیغ کنید

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

با حسن معاشرت به دین اسلام تبلیغ کنید

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود مردى از كفار اهل كتاب (ذمى) در راه رفيق امير المؤمنين (عليه السلام) گرديد. ايشان را نمى شناخت. پرسيد كجا مى روى؟ حضرت فرمود به كوفه هنگامى كه بر سر دو راهى رسيدند ذمى خواست از راه ديگر برود حضرت مقدارى او را همراهى نمود. ذمى عرض كرد شما كه خيال كوفه داشتيد براى چه از اين راه مى آئيد، مگر نمى دانيد راه كوفه از اين طرف نيست ؟

فرمود مى دانم ولى دستور پيغمبر ما است كه نيكو رفاقت و مصاحبت كردن به اين است كه رفيق خود را مقدارى همراهى و مشايعت كنند. من از اين جهت با تو آمدم . مرد ذمى گفت شيفته اخلاق نيك اسلام شدم و كسانى كه پيروى اين دين را نموده اند. من شما را گواه مى گيرم كه به اسلام وارد شدم .

از همانجا آن مرد به همراهى على (عليه السلام) به كوفه آمد. در كوفه ايشان را شناخت و مراسم اجراء شهادت اسلام بجا آورد.(1)


1- 16 بحار، ص 44.

منبع: آگاه شویم، حسن امیدوار،جلد پنجم.





[ جمعه 18 فروردین 1396  ] [ 5:15 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): کشف راز مسجد عدن

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام علی (ع): کشف راز مسجد عدن

ابو بصير از امام نقل مى ‏كند:

قومى خواستند در ساحل عدن مسجدى بسازند. امّا وقتى كار مسجد به پايان رسيد، خراب شد و فرو ريخت. آن قوم، پيش ابو بكر آمدند او گفت: بنا را محكم بگيريد. ولى باز هم خراب شد. دوباره آمدند.

ابو بكر بالاى منبر رفت و خطبه ‏اى خواند و مردم را قسم داد كه هر كس در اين مورد چيزى مى‏ داند بگويد.

على- عليه السّلام- فرمود: طرف راست و چپ قبله را حفر نماييد، دو قبر پيدا مى ‏شود كه روى آنها سنگى است و در آن نوشته شده:

«من رضوى و خواهرم حيّا، دختران تبّع پادشاه يمن، مرديم در حالى كه به خدا شرك نورزيديم».

پس آنها را در بياوريد و غسل دهيد و كفن نماييد و بر آنها نماز بخوانيد و دفن كنيد. سپس مسجد را بنا كنيد تا خراب نشود.

همين كار را كردند و از آن پس ديگر مسجد خراب نشد « بحار: 41/ 297 حديث 22».


منبع: جلوه ‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام (ترجمه الخرائج و الجرائج)، قطب الدين راوندى، قم: 1378 ،ص158.





[ جمعه 18 فروردین 1396  ] [ 5:06 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): نجوای شیطان

Related image

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

نجوای شیطان

 
روزى حسن بصرى خدمت امير المؤ منين (عليه السلام) كنار شط فرات بود ظرفى را آب نموده آشاميد بقيه آنرا روى زمين ريخت . على (عليه السلام) فرمود در اين كار اسراف نمودى زيرا آب را بر زمين ريختى و بر روى آب نريختى . حسن از روى اعتراض گفت شما خون مسلمين را مى ريزى اسراف نمى كنى من به اين مقدار آب اسراف نمودم .
حضرت فرمود اگر من در ريختن خون مسلمين اسراف مى كنم چرا به آنها كمك نكردى و جزء شورشيان با من جنگ ننمودى . حسن گفت من آماده جنگ شده لباس و سلاح پوشيدم تا با شاميان همراه شوم همين كه از منزل بيرون آمدم هاتفى صدا زد قاتل و مقتول در جهنم هستند از تصميم خود منصرف شدم . فرمود راست گفتى او برادرت شيطان بود.(1)

1- انوار نعمانيه ، ص 226.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد نهم.





[ جمعه 18 فروردین 1396  ] [ 5:04 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): میانه روی در زندگی

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام علی (ع): میانه روی در زندگی

حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به عيادت علاء بن زياد حارثى تشريف برد. وقتى كه وسعت خانه او را مشاهده نمود. فرمود: تو خانه به اين وسيعى در دنيا براى چه مى خواهى با آنكه احتياجات به اين خانه در آخرت بيشتر است . اگر بخواهى در آخرت نيز به خانه وسيعى برسى در اينجا مهمان نوازى كن . صله رحم بجا آور و اداء حقوق بنما.

علاء عرض كرد از برادرم عاصم بن زياد شاكى هستم. فرمود: چه شكايت دارى ؟ عرض كرد از دنيا كناره گيرى نموده . آنجناب امر نمود او را بياورند. عاصم شرفياب شد. فرمود: اى دشمن نفس خود شيطان گمراهت نموده .بر خانواده و اولادت رحم نمى كنى؟ خيال مى كنى خداوند طيبات و چيزهاى حلال را كه براى شما مباح كرده بدش مى آيد از آنها استفاده كنى . در نظر خدا از اين انديشه خوار و پست تر هستى . عاصم گفت پس ‍ چرا شما لباس خشن مى پوشى و غذاى ساده و غير لذيذ مى خورى . فرمود من مثل تو نيستم . خدا بر پيشوايان حقيقى لازم نموده خودشان را شبيه تنگدستان قرار دهند تا فقر و تنگدستى براى فقراء دشوار نباشد و بدين وسيله تسلى يابند.(1) 

در اين روايت چنانچه ملاحظه مى فرمائيد على (عليه السلام ) در عين حال كه علاء را متوجه آخرت مى نمايد و وسعت خانه را در صورتى كه انفاق ننمايد برايش عيب مى داند، برادرش عاصم را به استفاده كردن از نعمتهاى دنيا دستور مى دهد تا حد وسط و ميانه روى بوجود آيد و غرض ‍ از دنيا و آخرت حاصل شود.


1- بحارالانوار، ج پانزدهم ، قسمت دوم ، ص 53.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد نهم.





[ پنج شنبه 17 فروردین 1396  ] [ 5:04 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): دعا در حق زاذان

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

دعا در حق زاذان

 
سعد خفّاف مى‏ گويد:
به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت مى‏كنى، چگونه ياد گرفتى؟
تبسمى كرد و گفت: روزى امير المؤمنين- عليه السّلام- از كنار من گذشت و من شعر مى‏خواندم و اخلاق خوبى داشتم. از صدايم خوشش آمد. فرمود: اى زاذان!چرا قرآن حفظ نكرده ‏اى؟
گفتم: بيش از دو سوره كه در نماز مى‏خوانم، از قرآن چيزى نمى‏دانم.
فرمود: نزديك بيا. پس نزديك او رفتم. در گوشم چيزهايى گفت كه نفهميدم چيست. سپس فرمود: «دهانت را باز كن، از آب دهان مبارك خود در دهان من انداخت» به خدا سوگند وقتى كه از كنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم، بعد از آن هيچ مشكلى نداشتم كه از آن بپرسم.
سعد مى ‏گويد: داستان زاذان را براى امام باقر- عليه السّلام- نقل كردم فرمود:
زاذان راست مى‏گويد: على- عليه السّلام- با اسم اعظمى كه هيچ وقت رد نمى‏شود، براى زاذان دعا نمود «بحار: 41/ 195، حديث 6».
________________________________________
 منبع:جلوه ‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام (ترجمه الخرائج و الجرائج)،  قطب الدين راوندى،  دفتر انتشارات اسلامى، قم،1378 ،صص161-162.




[ پنج شنبه 17 فروردین 1396  ] [ 5:03 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): حقوق پدران امت

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

حقوق پدران امت

 
هنگامى كه ابن ملجم شمشير بر فرق امير المؤ منين (عليه السلام) زد آن حضرت را به خانه آوردند. مردم بر گرد خانه على (عليه السلام) جمع شدند تا تكليف ابن ملجم تعيين شود و او را بكشند. امام حسن (عليه السلام) آمد و فرمود: پدرم دستور داده متفرق شويد و به منازل خود برگرديد فعلا ابن ملجم را به حال خود مى گذاريم تا اگر پدرم بهبودى يافت خودش هر چه خواست با او معامله كند.
همه مردم رفتند مگر اصبغ بن نباته . پس از مختصر زمانى (1) حضرت مجتبى آمد ديد اصبغ بن نباته هنوز ايستاده فرمود چرا نمى روى مگر پيغام پدر مرا نشنيدى ؟ عرض كرد شنيدم ولى نمى روم مگر اينكه ايشان را ببينم و حديثى از مولايم بشنوم .
امام حسن (عليه السلام) داخل شد و جريان را عرض كرد و براى اصبغ اجازه گرفت .
اصبغ وارد شد، گفت ديدم على (عليه السلام) دستمال زرد رنگى بر سر بسته ولى رنگ صورتش از آن پارچه زردتر است. به من فرمود مگر نشنيدى پيغام مرا؟ گفتم شنيدم ولى خواستم حديثى از شما بشنوم . فرمود بشنو كه ديگر بعد از اين از من نخواهى شنيد. فرمود اى اصبغ همين طور كه تو بر بالين من آمدى روزى من به بالين پيغمبر رفتم به من دستور داد كه به مسجد برو و مردم را عموما دعوت كن . آنگاه يك پله پايين تر از فراز منبر بالا برو و بگو
هر كس والدين خود را ترك كند و عاق شود و هر كس از مولا و آقاى خود بگريزد و هر شخصى كه مزدور خود را ستم كند و اجرت او را ندهد خداوند او را لعنت كند.
من به دستور آن حضرت عمل كردم همين كه از منبر به زير آمدم مردى از انتهاى مسجد گفت يا على سخنى گفتى ولى تفسير ننمودى من خدمت پيغمبر آمدم و گفته آن مرد را به عرض رساندم .
اصبغ گفت در اين هنگام على (عليه السلام) دست مرا گرفت و پيش خود كشانيد و يك انگشت مرا در ميان دست نهاد، فرمود همين طور پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) انگشت مرا در ميان دست خود گرفت و فرمود:
يا على الاوانى و انت ابوا هذه الامة عقنا فلعنة الله عليه الاوانى و انت موليا هذه الامة فعلى من ابق عنا لعنة الله الاوانى و انت اجيرا هذه الامة فمن ظلمنا اجرتنا فلعنة الله عليه ثم قال آمين .
اى على من و تو دو پدر اين امتيم هر كس ما را ترك كند و بيازارد بر او باد لعنت خدا و نيز من و تو دو آقاى اين امتيم هر كس از ما بگريزد بر او باد لعنت خدا و هم من و تو دو مزدور و اجير آنهائيم هر كس پاداش ما را ندهد مورد لعنت خدا واقع شود.
سپس پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت آمين .(2)

1- در روايت ديگر بسته كه چون صداى گريه از ميان خانه على بلند مى شد بر در خانه هر كه بود گريه مى كرد از اين رو آنها را مرخص كردند و مرتبه دوم از صداى گريه اصبغ امام حسين (عليه السلام ) آمد. 
2- بحارالانوار، ج 9، ص 437.
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد دوم.




[ پنج شنبه 17 فروردین 1396  ] [ 4:55 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): عقیل چه درخواست کرد؟

Related image

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

عقیل چه درخواست کرد؟

در صواعق محرقه مى نويسد: روزى عقيل از على (عليه السلام) درخواست كمك مالى كرد و گفت من تنگدستم مرا چيزى بده . حضرت فرمود: صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم سهميه تو را خواهم داد. عقيل اصرار ورزيد. على (عليه السلام) به مردى گفت: دست عقيل را بگير و بر در ميان بازار، بگو قفل دكانى را بشكند و آنچه در ميان دكانست بردارد. عقيل در جواب گفت مى خواهى مرا به عنوان دزدى بگيرند. على (عليه السلام  فرمود پس تو مى خواهى مرا سارق قرار دهى كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم؟! عقيل گفت پيش معاويه مى روم . فرمود تو دانى و معاويه . پيش معاويه رفت و از او تقاضاى كمك كرد. معاويه او را صدهزار درهم داد و گفت بالاى منبر برو و بگو على با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم . عقيل بر سر منبر رفت پس از سپاس و حمد خدا گفت مردم من از على دينش را طلب كردم على مرا كه برادرش ‍ بودم رها كرد و دينش را گرفت ولى از معاويه درخواست نمودم مرا بر دينش مقدم داشت . صاحب روضات الجنات مى گويد در روايت ديگرى است كه معاويه گفت بر منبر رو و على را لعن كن . عقيل بالا رفت و گفت مردم معاويه مرا گفته كه على را لعنت كنم پس شما معاويه را لعنت كنيد.(1)


(1)روضات الجنات،ص90.





[ پنج شنبه 17 فروردین 1396  ] [ 4:54 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): بار نخل

Image result for ‫امام علی‬‎

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

بار نخل

 
علی بن ابی طالب علیه السلام از خانه بیرون آمده بود و طبق معمول به طرف صحرا و باغستانها كه با كاركردن در آنجاها آشنا بود می رفت، ضمنا باری نیز همراه داشت. شخصی پرسید: «یا علی! چه چیز همراه داری؟»
علی: «درخت خرما، ان شاء اللّه».
- درخت خرما؟ ! 

تعجب آن شخص وقتی زایل شد كه بعد از مدتی او و دیگران دیدند تمام هسته های خرمایی كه آن روز علی همراه می برد كه كشت كند و آرزو داشت در آینده هر یك درخت خرمای تناوری شود، به صورت یك نخلستان درآمد و تمام آن هسته ها سبز و هر كدام درختی شد [1]


[1] . وسائل ، ج /2ص 531، و بحار ، ج /9ص 599.

منیع: داستان راستان،شهید مطهری،جاد اول.





[ پنج شنبه 17 فروردین 1396  ] [ 4:51 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

عدالت علی (ع)، مرد مسیحی را مسلمان کرد

Image result for ‫امام علی‬‎

عدالت علی (ع)، مرد مسیحی را مسلمان کرد

در زمان خلافت امام على (علیه السلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد یک مرد مسیحى پیدا شد. على (علیه‌السلام) او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که این زره از آن من است، نه آن را فروخته‏‌ام و نه به کسى بخشیده‏‌ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته‏‌ام. قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى‏‌گویى؟ او گفت: این زره مال خود من است و درعین‌حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى‏‌کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد). قاضى رو کرد به على (علیه‌السلام) و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منکر است، علی‌هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى. على (علیه‌السلام) خندید و فرمود: قاضى راست مى‌‏گوید، اکنون مى‌‏بایست که من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم. قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.

مرد مسیحى که خود بهتر مى‏‌دانست که زره مال کیست، پس‌ازآنکه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از على (علیه‌السلام) است. طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على (علیه‌السلام) در جنگ نهروان مى‏‌جنگد.


منبع: الامام على، صوت العداله الانسانیه، صفحه ۶۳





[ چهارشنبه 16 فروردین 1396  ] [ 4:45 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهای ائمه: امام علی (ع): رعایت حقوق مالی در همسایگی

Related image

داستانهای ائمه: امام علی (ع):

رعایت حقوق مالی در همسایگی

موسى ابن عيسى انصارى گفت بعد از نماز عصر با امير المؤ منين (عليه السلام) نشسته بودم. مردى خدمت ايشان رسيد. عرض كرد يا على تقاضائى دارم. مايلم حركت كنيد، پيش كسى كه مورد نظر من است با هم برويم و خواسته مرا برآوريد، فرمود: كار تو چيست؟ گفت من در خانه شخصى همسايه هستم. در آن خانه درخت خرمائى هست كه در موقع وزش باد از خرماى رسيده و نارس مى ريزد و يا پرنده اى از بالاى درخت مى اندازد. من و بچه هايم از آنها مى خوريم بدون اينكه به وسيله چوب يا سنگ آنها را بريزيم . اكنون مى خواهم شما واسطه شويد كه از من بگذرد. موسى بن عيسى مى گويد حضرت به من فرمود حركت كن با هم برويم .

در خدمت ايشان رفتيم ، پيش صاحب درخت كه رسيديم على (عليه السلام) سلام نمود. او جواب داد، احترام كرد و شادمان شد. عرض كرد يا على به چه منظور تشريف آورده ايد. فرمود اين مرد در خانه تو مى نشيند از درخت خرمائى كه دارى با يا پرنده مى ريزد بدون اينكه باد سنگ يا چوب بزنند آمدم درخواست كنم او را حلال كنى .
صاحب باغ امتناع ورزيد. مرتبه دوم حضرت درخواست كرد. باز قبول نكرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) ضامن مى شوم در قبال اين كار خداوند بستانى تو را در بهشت عنايت كند. اين بار هم نپذيرفت . كم كم نزديك شامگاه شد على (عليه السلام ) فرمود :آن خانه را به فلان باغستان مى فروشى ؟ پاسخ داد آرى حضرت گفت: خداوند و موسى بن عيسى انصارى را به شهادت مى گيرم خرمايش در مقابل آن منزل به تو فروختم آيا راضى هستى؟ صاحب منزل باور نمى كرد على (عليه السلام) اين معامله را بكند. گفت من هم خدا و موسى بن عيسى را گواه مى گيرم كه فروختم خانه را در مقابل آن باغ .
على (عليه السلام) رو كرد به مردى كه در خانه به عنوان همسايگى مى نشست فرمود منزل را به رسم مالكيت تصرف كن خداوند به تو بركت دهد حلال باد بر تو. در اين هنگام صداى اذان بلند شد. همه حركت كردند براى انجام فريضه نماز مغرب و عشاء را با پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) خوانديم. هر كسى به منزل خود رفت . فردا پس از نماز صبح پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مشغول تعقيب بود حالت وحى بر آنجناب عارض گشت . جبرئيل نازل شد. پس از پايان وحى روى به اصحاب كرده فرمود كداميك از شما ديشب عمل نيكى انجام داده ايد خودتان مى گوئيد يا من بگويم. على (عليه السلام) عرض كرد شما بفرمائيد. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود اينك جبرئيل بر من نازل شد، گفت شب گذشته على بن ابيطالب (عليه السلام)  كار پسنديده اى انجام داد. پرسيدم چه كار. گفت اين سوره را بخوان بسم الله الرحمن الرحيم و الليل اذا يغشى و النهار اذا تجلى تا به اين آيه فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى فسنيره لليسرى الى آخر سوره .
رو به على كرد فرمود تو تصديق به بهشت كردى و خانه را به آن مرد بخشيدى و بستان خود را دادى ؟ عرض كرد بلى . فرمود اين سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حركت كرد پيشانى او را بوسيد و گفت: من برادر تو هستم و تو برادر من .(1)
يا واصف المرتضى قد صرت فى التيه
هيهات هيهات مما لاتمنيه
واجب اگر خوانمش العقل ينهانى
ممكن اگر دانمش فالعشق يابيه
واجب ممكن نما ممكن واجب خصال
هندسة الممكنات مظهر باريه
هو الذى كان بيت الله مولده
و صاحب البيت ادرى بما فيه
مهلا الى الحشر يوما اذ اقول لكم
يا لائمى فى على لاتعاديه
فانه منشاء الاشياء و منشيه
و ذلكن الذى لمتننى فيه

1- جلد نهم بحارالانوار، ص 516.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد چهارم





[ چهارشنبه 16 فروردین 1396  ] [ 4:45 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

خوشا به حال شیعیان علی

Related image

داستانهای پیامبر اکرم (ص):

خوشا به حال شیعیان علی

عماد الدين طبرى در كتاب بشارة المصطفى نقل مى كند كه روزى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) بسيار شاد و خرم وارد بر امير المؤ منين (عليه السلام) شد بر او سلام كرد. جواب داد. على (عليه السلام) عرض ‍ كرد يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) هيچگاه نديده بودم مانند امروز شاد و خرم باشيد. فرمود آمده ام تو را بشارت دهم. يا على در اين ساعت جبرئيل بر من نازل شد، گفت خداى سلامت مى رساند و مى گويد على را بشارت ده شيعيان مطيع و عاصيش اهل بهشتند.

همين كه على (عليه السلام) اين سخن را شنيد به سجده افتاد آنگاه دست بسوى آسمان دراز نموده عرض كرد پروردگارا! گواه باش بر من كه نيمى از حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم. امام حسن (عليه السلام) نيز همين كار را كرد. امام حسين (عليه السلام) هم گفت خدايا گواه باش من هم نصف حسنات خود را به شيعيان پدرم بخشيدم.

پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود شما از من سخاوتمندتر نيستيد من نيز نيمى از حسنات خود را به شيعيان على بخشيدم . خداوند خطاب كرد: كرم شما از من بيشتر نيست من تمام گناهان شيعيان على را بخشيدم و آمرزيدم.(1)

 
من مير فلك فقرم و عشق است عسكرم
ارض است سيرگاه و سماوات لشكرم
آلوده ام اگر بكثافات معصيت
آسوده ام چو من ز محبان حيدرم
با دوستى حيدر و اولاد او مرا
كى خوف باشد ز مجازات محشرم
زاهد تو با ولاى على زر چه مى كنى
تخويفم از جهنم و احراق آذرم
وز رستخيز خوف نباشد مرا بدل
شافع على بود چو به درگاه داورم
امروز در دلم چو بود مهر مرتضى
در روز حشر عرش شود سايه سرم
فردا چو سر ز خاك بر آرم من اى ودود
دستم رسان بدامن آل پيمبرم
يا رب گواه باش كه از نسل فاطمه (عليها السلام)
هفت است و چهار سرور و هادى و رهبرم
جز بر امام غائب وحى ، پور عسكرى
پيرى و مرشدى نبود هيچ در برم
يا رب ز جرم و معصيتم درگذر كه نيست
غير از اميد عفو تو اميد ديگرم

1- روضات الجنات ، ص 591.

منبع: آگاه شویم ،حسن امیدوار،جلد اول.





[ چهارشنبه 16 فروردین 1396  ] [ 4:44 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام: قضاوت در ضمانت الاغ يا گاو نر

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

قضاوت در ضمانت الاغ يا گاو نر

مرحوم شيخ طوسى در كتاب خود آورده است :
حضرت صادق آل محمّد به نقل از پدر بزرگوارش امام محمّد باقر صلوات اللّه عليهم حكايت كند:
در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله قضيّه اى مهمّ اتّفاق افتاد؛ و آن اين بود كه گاو نرى ، يك الاغ را كشت ؛ صاحبان آن دو حيوان جهت تعيين خسارت به حضور پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله آمدند در موقعى كه آن حضرت در جمع گروهى از اصحاب و انصار نشسته بود.
پس از عرض سلام ، اجازه سخن خواستند و چون آن بزرگوار اجازه فرمود، شاكى و متشاكى ، ادّعا و شكايت خود را مطرح كردند؛ و حضرت رسول پس از شنيدن سخنان آن دو نفر، خطاب به ابوبكر نمود و فرمود: بين ايشان قضاوت و تعيين خسارت كن .
ابوبكر عرض كرد: يا رسول اللّه ! حيوانى ، حيوان ديگرى را كشته است ، خسارتى ندارد.
پس از آن قضاوت را به عمر پيشنهاد نمود و او نيز مانند ابوبكر پاسخ داد.
آن گاه خطاب به علىّ بن ابى طالب نمود و فرمود: يا علىّ! تو بين آن ها قضاوت نما.
لذا اميرالمؤ منين علىّ صلوات اللّه عليه اظهار داشت : مانعى ندارد و افزود: چنانچه گاو نر در طويله يا چراگاه الاغ وارد شده و آن را كشته است ؛ پس صاحب گاو ضامن است و بايد خسارت الاغ را بپردازد.
ولى چنانچه الاغ در طويله يا چراگاه گاو، وارد گرديده است و توسّط گاو كشته شده ، هيچ ضمانتى بر كسى نيست .
در اين هنگام ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله دست هاى مبارك خود را به آسمان بلند نمود و چنين اظهار داشت :
حمد و ستايش بى حدّ، خداوندى را كه بعد از من شخصى را جهت امامت و خلافت برگزيد، كه همانند پيغمبران عليهم السلام حكم و قضاوت مى نمايد.(1)


پی نوشت:

1-تهذيب الا حكام : ج 10، ص 229، ح 34.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی
 




[ چهارشنبه 16 فروردین 1396  ] [ 4:36 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

امام علی (ع) و تحويل وصاياى نبوت و امامت به امام حسن (ع)

داستان های امام علی علیه السلام امام علی (ع) و تحويل وصاياى نبوت و امامت به امام حسن (ع)

چون آخرين روزهاى عمر پر بركت اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرارسيد، وصايا و كُتُب امامت را تحويل فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام داد و او را به عنوان وصىّ و جانشين خود معرّفى نمود.
و ديگر فرزندش حسين عليه السلام با محمّد حنفيّه و ساير فرزندان و دوستان و سران شيعه را بر اين وصيّت شاهد گرفت .
و هنگامى كه آن حضرت خواست كُتُب و سِلاح و ديگر وصاياى امامت را به امام حسن مجتبى عليه السلام تحويل دهد، فرمود:
اى فرزندم ! رسول خدا مرا دستور داده است تا وصايا و آنچه را كه تحويل من داده بود، نزد تو قرار دهم .
و همچنين حضرت رسول صلوات اللّه عليه فرمود: به تو بگويم كه تو نيز در آخرين لحظات عمرت ، بايد اين وصاياى امامت را، به برادرت حسين واگذار نمائى .
پس از آن امام علىّ صلوات اللّه عليه فرزندش حسين عليه السلام را مورد خطاب قرار داد و فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده است كه تو نيز بايستى در آخرين لحظات عمرت آن ها را به فرزندت امام سجّاد عليه السلام تحويل دهى .
و سپس دست علىّ بن الحسين زين العابدين عليه السلام را كه كودكى خردسال بود گرفت ؛ و فرمود: جدّت رسول اللّه امر فرموده است كه تو هم اين وصايا را به فرزندت ، محمّد بن علىّ باقرالعلوم بسپارى ، و سلام رسول خدا و همچنين سلام مرا به او برسان .
و آن گاه پس از اين سخنان ، دو مرتبه امام حسن مجتبى عليه السلام را مورد خطاب قرار داد؛ و فرمود:

  • و تو اى حسن ! ولىّ امر مسلمين بعد از من مى باشى ، و نيز ولىّ خون من خواهى بود.
  • لذا اگر خواسته باشى ، مى توانى قاتل مرا عفو نمائى
  • و يا اين كه او را قصاص كنى ، ليكن اگر خوستى قصاص نمائى متوجّه باش كه تنها يك ضربت شمشير، به جاى آن يك ضربتى كه بر من وارد ساخت ، بر او وارد كنى .
  • و هنگامى كه او ابن ملجم را كشتى ، جسدش را در كناسه كوفه كه يكى از وادى هاى دوزخ مى باشد زير خاك پنهانش كن .(1)

پی نوشت:

1-اصول كافى : ج 1، ص 297، ح 1 و 5 و 7، بحار الا نوار: ج 34، ص 322، به نقل از سليم بن قيس ، با تفاوتى جزئى .

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

قضاوت در ضمانت الاغ يا گاو نر

 

مرحوم شيخ طوسى در كتاب خود آورده است :
حضرت صادق آل محمّد به نقل از پدر بزرگوارش امام محمّد باقر صلوات اللّه عليهم حكايت كند:
در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله قضيّه اى مهمّ اتّفاق افتاد؛ و آن اين بود كه گاو نرى ، يك الاغ را كشت ؛ صاحبان آن دو حيوان جهت تعيين خسارت به حضور پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله آمدند در موقعى كه آن حضرت در جمع گروهى از اصحاب و انصار نشسته بود.
پس از عرض سلام ، اجازه سخن خواستند و چون آن بزرگوار اجازه فرمود، شاكى و متشاكى ، ادّعا و شكايت خود را مطرح كردند؛ و حضرت رسول پس از شنيدن سخنان آن دو نفر، خطاب به ابوبكر نمود و فرمود: بين ايشان قضاوت و تعيين خسارت كن .
ابوبكر عرض كرد: يا رسول اللّه ! حيوانى ، حيوان ديگرى را كشته است ، خسارتى ندارد.
پس از آن قضاوت را به عمر پيشنهاد نمود و او نيز مانند ابوبكر پاسخ داد.
آن گاه خطاب به علىّ بن ابى طالب نمود و فرمود: يا علىّ! تو بين آن ها قضاوت نما.
لذا اميرالمؤ منين علىّ صلوات اللّه عليه اظهار داشت : مانعى ندارد و افزود: چنانچه گاو نر در طويله يا چراگاه الاغ وارد شده و آن را كشته است ؛ پس صاحب گاو ضامن است و بايد خسارت الاغ را بپردازد.
ولى چنانچه الاغ در طويله يا چراگاه گاو، وارد گرديده است و توسّط گاو كشته شده ، هيچ ضمانتى بر كسى نيست .
در اين هنگام ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله دست هاى مبارك خود را به آسمان بلند نمود و چنين اظهار داشت :
حمد و ستايش بى حدّ، خداوندى را كه بعد از من شخصى را جهت امامت و خلافت برگزيد، كه همانند پيغمبران عليهم السلام حكم و قضاوت مى نمايد.(1)


پی نوشت:

1-تهذيب الا حكام : ج 10، ص 229، ح 34.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ چهارشنبه 16 فروردین 1396  ] [ 4:34 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام: اهميت عيادت از مريض مخالف

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

اهميت عيادت از مريض مخالف

محدّثين و مورّخين در كتاب هاى مختلفى آورده اند:
پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، ياران حضرت اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام نزد زيد بن ارقم كه يكى از اصحاب رسول خدا صلوات اللّه عليه بود و در جريان غدير خم نيز حضور داشت آمدند و از او گواهى خواستند؛ ولى چون او از طرف حكومت براى خود احتمال خطر مى داد از بيان حقيقت و جريان غدير خوددارى كرد.
بعد از گذشت مدّتى ، همين شخص مريض شد و در بستر بيمارى افتاد، وقتى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام شنيد كه زيد بن اءرقم مريض حال است به عيادت و ديدار او آمد.
همين كه زيد بن ارقم چشمش به جمال نورانى حضرت افتاد، گفت : مرحبا به امير مؤ منان ، كه از من عيادت مى نمايد، با اين كه وى ما را قبول ندارد و از ما دلگير و آزرده خاطر مى باشد.
امام علىّ عليه السلام فرمود:اى زيد! آن ناراحتى كه براى ما به وجود آوردى هرگز مانع آن نمى شود كه ما شرط انسانيّت و حقّ دوستى را فراموش نموده ؛ و تو را در حال بيمارى عيادت نكنيم .
و پس از آن افزود:

هركس مريضى را براى رضاى خداوند عيادت كند، تا هنگامى كه در كنار مريض نشسته باشد، در سايه رحمت و لطف الهى خداوند قرار خواهد داشت .و چون بخواهد برخيزد كه از نزد مريض بيرون رود، خداوند متعال هفتاد هزار ملك را ماءمور مى نمايد تا براى او درود و تحيّت فرستند؛ و مشمول رحمت الهى قرار مى گيرد.

سپس افزود:اى زيد! من دوست داشتم كه چنين فضيلتى شامل حالم گردد؛ و به همين جهت از تو عيادت كردم .(1)


پی نوشت:

1-مستدرك الوسائل : ج 2، ح 3، دعائم الا سلام : ج 1، ص 218، بحار الا نوار: ج 81، ص 228، ح 41.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ سه شنبه 15 فروردین 1396  ] [ 4:36 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

نماز جماعت يا تخريب خانه

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

نماز جماعت يا تخريب خانه

مرحوم شيخ طوسى به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
روزى به حضرت اميرالمؤ منين امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام خبر رسيد: عدّه اى از مسلمانانى كه در همسايگى مسجد زندگى مى كنند، به نماز جماعت در مسجد حاضر نمى شوند.
پس آن گاه امام ، اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام در جمع نمازگذاران حضور يافت و بعد از اقامه نماز، ضمن ايراد خطبه اى اظهار داشت :

  • شنيده ام عدّه اى از افراد، در مساجد ما و در صفوف مؤ منين مشاركت ندارند و با ما به نماز جماعت حاضر نمى شوند.
  • از اين به بعد، كسى حقّ ندارد با آن ها هم غذا و همنشين و هم سخن گردد.
  • و همچنين كسى حقّ ندارد با ايشان پيمان زناشوئى ببندد و يا به ايشان كمك نمايد، تا مادامى كه آنان نيز همانند ديگران در جمع مسلمين حضور يابند و در نماز جماعت شركت كنند.

سپس آن حضرت افزود:

  • چه بسا ممكن است دستور دهم كه خانه هاى چنين افرادى را بر سرشان تخريب كرده و آتش زنند و بسوزانند، مگر آن كه از اين عملشان دست بردارند و به درگاه الهى توبه نمايند.

امام جعفر صادق عليه السلام در ادامه افزود: مؤ منين به وظيفه خود كه اميرالمؤ منين علىّ صلوات اللّه عليه مشخّص نموده بود عمل كردند و با افراد متخلّف ترك معاشرت و معامله نمودند، تا آن كه بالا خره ، آن ها از عمل خود پشيمان شده ؛ و همراه ديگر نمازگذاران در مساجد؛ و نماز جماعت شركت كردند.(1)


پی نوشت:

1-امالى شيخ طوسى : ج 2، ص 308.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ سه شنبه 15 فروردین 1396  ] [ 4:31 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

شجاعت و مردانگى يا دفاع از ولايت

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

شجاعت و مردانگى يا دفاع از ولايت

روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله، پس از اقامه نماز صبح خطاب به مامومين خود كرد و فرمود: اى جماعت! سه نفر به لات و عزّى سوگند ياد كرده اند و هم قسم شده اند كه مرا به قتل رسانند، البتّه توان چنين كارى را ندارند؛ مى خواهم بدانم كه چه كسى مى تواند شرّ آن ها را دفع نمايد؟
سكوت ، تمام فضاى مسجد را گرفته بود و هيچكس جواب حضرت را نداد؛ و چون آن بزرگوار سخن خود را تكرار نمود، علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جاى برخواست و اظهار داشت :
يا رسول اللّه ! من به تنهائى مى روم و پاسخ گوى آن ها خواهم بود، فقط اجازه فرما تا لباس رزم بپوشم و براى نبرد مجهّز گردم .
حضرت رسول فرمود: اين لباس و زره و شمشير مرا بگير؛ و سپس علىّ عليه السلام را لباس رزم پوشاند و عمّامه اى بر سرش پيچيد و او را سوار اسب خود كرد و روانه ميدان نبردش نمود.
پس اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به سمت آن سه نفر حركت كرد و تا مدّت سه روز مراجعت ننمود؛ و كسى از او خبرى نداشت ، تا آن كه حضرت فاطمه زهراء به همراه حسن و حسين عليهم السلام آمد و إ ظهار داشت : يا رسول اللّه ! گمان مى كنم كه اين دو كودكم يتيم شوند، چون كه از شوهرم خبرى نيست .
اشك ، چشمان حضرت رسول را فرا گرفت و فرمود: هركس خبرى از پسر عمويم ، علىّ آورد؛ همانا او را به بهشت بشارت مى دهم .
پس همه افراد جهت كسب اطّلاع پراكنده شدند؛ و در بين آنان شخصى به نام عام بن قتاده ، خبر سلامتى علىّ عليه السلام را براى رسول خدا آورد.
و سپس حضرت امير عليه السلام به همراه سرهاى بريده آن سه نفر و نيز دو اسير ديگر وارد شد.
پيامبر خدا اظهار داشت : اى ابوالحسن ! آيا مى خواهى تو را به آنچه انجام داده اى و آنچه بر تو گذشته است ، خبر دهم .
ناگهان عدّه اى از منافقين به طعنه گفتند: علىّ دنبال زايمان بوده است و هم اكنون پيغمبر خدا مى خواهد با او حديث گويد.
پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، چون چنين سخن زشتى را از آن منافقين شنيد، خطاب به علىّ عليه السلام كرد و فرمود: يا اباالحسن ! خودت كارهائى را كه انجام داده اى ، گزارش ده تا آن كه گواه و حجّتى بر حاضرين باشد.
لذا امام علىّ عليه السلام اظهار داشت : چون به بيابانى كه محل تجمّع آن ها بود رسيدم ، همگى آن ها را سوار شترهايشان ديدم ؛ و وقتى مرا ديدند سؤ ال كردند: تو كيستى ؟
گفتم : من علىّ بن ابى طالب ، پسر عموى رسول خدا هستم .
پسر عموى رسول خدا هستم .
آنان گفتند: ما كسى را به عنوان رسول خدا نمى شناسيم ؛ و آن گاه مرا در محاصره خود قرار داده و جنگ را شروع كردند.
سپس علىّ عليه السلام اشاره به يكى از سرها نمود و فرمود: صاحب اين سر، بر من سخت بتازيد و جنگ سختى بين من و او رخ داد و در همين لحظه ، باد سرخى به وزيدن گرفت و سپس باد سياهى وزيد؛ و در نهايت من او را به هلاكت رساندم .
و چون جنگ پايان يافت اين دو نفرى كه به عنوان اسير آورده ام ، گفتند: ما شنيده ايم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله شخصى دلسوز و مهربان است ، به ما آسيبى نرسان و ما را نزد او بِبَر تا هر تصميمى كه خواست درباره ما عملى كند.در اين هنگام پيامبر خدا فرمود: يكى از آن دو اسير را نزد من بياور؛ و چون امام علىّ عليه السلام يكى از آن دو نفر را آورد، پيامبر خدا، به او پيشنهاد داد كه بگو: ((لا اله الاّ اللّه )) ، و بر نبوّت و رسالت من از سوى خداوند شهادت بده تا تو را آزاد گردانم .
آن اسير گفت : بلند كردن كوه ابو قبيس نزد من آسان تر و محبوب تر از آن است تا اين كلمات را بر زبان جارى كنم .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يا ابالحسن ! او را از اين جا ببر و سرش را از بدن جدا كن .
وقتى حضرت علىّ عليه السلام او را به هلاكت رساند و دوّمين اسير را آورد، به او پيشنهاد شهادتين داده شد؛ ولى او نپذيرفت و گفت : مرا به دوستم ملحق كنيد.
پس همين كه حضرت امير عليه السلام خواست او را گردن بزند، جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمّد! خدايت تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: او را نكشيد؛ چون كه او نسبت به خويشاوندان و اطرافيانش خوش اخلاق و سخاوتمند بوده است.
و چون اسير از چنين خبرى آگاه شد، گفت : به خدا سوگند! من درهمى نداشتم مگر آن كه آن را بين فقراء انفاق كرده ام ؛ و هيچ گاه با كسى به تندى و خشونت سخن نگفته ام ؛ و اكنون نيز با مشاهده اين حقيقت ، شهادت به يگانگى خداوند؛ و رسالت محمّد مى دهم .
و چون آن اسير اسلام آورد، آزاد شد و سپس پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله درباره اش فرمود: سخاوت و اخلاق خوب او موجب آزادى و سعادتش گرديد.(1)


پی نوشت:

1-خصال مرحوم صدوق : ج 1، ص 94، ح 41.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ سه شنبه 15 فروردین 1396  ] [ 4:29 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام: پنج نان و سومين نفر

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

پنج نان و سومين نفر

در روايات متعدّدى وارد شده است:
روزى دو نفر مسافر جهت خوردن غذا و استراحت در محلّى فرود آمدند، يكى از آن دو نفر سه قرص نان و ديگرى پنج قرص نان همراه خود داشت.
در اين بين شخص ثالثى نيز از راه رسيد؛ و پس از سلام و احوالپرسى ، كنار آن ها نشست و هر سه نفر مشغول خوردن غذا شدند و آن هشت نان را، بطور مساوى خوردند تا سير گشتند.
شخص ثالث موقع خداحافظى مقدار هشت درهم در مقابل آنچه خورده بود، به آن ها داد و رفت .
و بين آن دو نفر صاحب نان ها نزاع در گرفت ؛ و صاحب پنج قرص نان گفت : از اين مقدار پول ، پنج درهم آن براى من است و سه درهم باقى مانده براى تو مى باشد كه سه نان داشته اى ، ولى او نپذيرفت ؛ و چون به توافق نرسيدند، جهت حلّ اختلاف محضر مبارك امام علىّ عليه السلام شرفياب شدند.
وقتى موضوع را مطرح كردند، حضرت به صاحب سه نان فرمود: اى مرد! رفيق تو انصاف را رعايت كرده است و بهتر است كه به همان مقدار راضى باشى .
او در پاسخ گفت : قبول ندارم مگر آن كه پول ها به عدالت در بين ما تقسيم شود.
اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام اظهار نمود: من اگر بخواهم پول ها را به عدالت تقسيم كنم به ضرر تو مى باشد، چون حقيقت عدالت ، آن است كه يك درهم حقّ و سهم تو خواهد بود؛ و هفت درهم ديگر سهم صاحب پنج نان مى باشد.
آن شخص اعتراض كرد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! او حاضر بود كه سه درهم به من بدهد، ولى من نپذيرفتم ، اكنون شما مى فرمائيد كه تنها يك درهم سهم من مى باشد؟!
سپس افزود: يا اميرالمؤ منين ! تقاضا دارم برايم توضيح دهيد.
امام عليه السلام فرمود: شما روى هم ، هشت عدد نان داشته ايد، كه سه نفر با هم خورده ايد؛ و مجموع سهام ، 24 سهم مى شود كه 15 سهم حقّ صاحب پنج نان است ؛ و 9 سهم حقّ تو خواهد شد.
و صاحب پنج نان 13 از پانزده سهم خود را خورده است ، بنابر اين هفت سهم يعنى 7 درهم طلب دارد؛ و تو هم 13 يعنى 8 سهم از 9 سهم خود را خورده اى و يك درهم طلب دارى .
او هم راضى شد و قبول كرد، كه يك درهم حقّ اوست .(1)


پی نوشت:

1-اعيان الشّيعة : ج 1، ص 343.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ سه شنبه 15 فروردین 1396  ] [ 4:27 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام: خفه كردن هفتاد نفر هندى

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

خفه كردن هفتاد نفر هندى

عدّه اى از محدّثين و مورّخين از حضرت صادق آل محمّد؛ و نيز از باقرالعلوم عليهما السلام نقل كرده اند:
پس از آن كه امام اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام از جنگ جمل با ناكثين و اهل بصره رهائى يافت و پيروزمندانه بازگشت ، هفتاد نفر مرد از اهالى هندوستان به حضور آن حضرت آمدند و پس از آن كه اسلام را پذيرفتند و مسلمان شدند، حضرت با زبان هندى با آنان سخن مى گفت و پاسخ سئوالات آن ها را به زبان خودشان مطرح مى فرمود.
و چون كراماتى از آن حضرت مشاهده كردند، مدّعى شدند كه علىّ بن ابى طالب عليه السلام خدا است .
امام علىّ عليه السلام اظهار نمود: اى جماعت ! آنچه را كه شما درباره من گمان كرده ايد، درست نيست ؛ بلكه من نيز همانند شما بنده اى از بندگان خداوند متعال مى باشم .
امّا آن ها فرمايشات حضرت را نپذيرفتند و بر گفته خويش اصرار ورزيدند كه تو همان خدا هستى ، چون همه چيز را مى دانى .
حضرت از اين حركت خشمگين شد و فرمود: واللّه ! اگر از عقيده و حرف خود برنگرديد و توبه نكنيد، شما را خواهم كشت .
وليكن آن ها بر عقيده و حرف خود پافشارى كردند.
به ناچار حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام دستور داد تا چند حلقه قنات حفر نموده و آن ها را از زير زمين به يكديگر متّصل نمايند؛ سپس تمامى آن هفتاد نفر را كه منكر آفريدگار جهان شده بودند داخل قنات ها انداختند؛ و سر قنات ها را نيز پوشانند.
پس از آن يكى از قنات ها را كه خالى بود، پر از هيزم نموده و آتش زدند، و چون دود آتش به تمامى قنات ها جريان پيدا كرد، تمامى آن هفتاد نفر خفه گشتند و به هلاكت رسيدند.(1)
و در حكايتى ديگر چنين آمده است :
امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: عبداللّه بن سبا، يكى از كسانى بود كه ادّعاى پيغمبرى مى كرد و معتقد بود كه علىّبن ابى طالب عليه السلام خداست ؛ و من پيغمبر او مى باشم .
هنگامى كه امام علىّ عليه السلام از عقيده باطل عبداللّه بن سبا با خبر شد، او را احضار نمود و از او درباره چنين اعتقادى سؤ ال نمود.
عبداللّه بن سبا در جواب حضرت ، با صراحت كامل اظهار داشت : تو خدا هستى و من از طرف تو پيامبر هستم ؛ و سپس افزود: مدّتى است كه اين موضوع به طور وحى و الهام ، بر من ثابت شده است .
اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به او خطاب كرد و فرمود: واى بر تو! مواظب گفتار خود باش ، شيطان تو را به تسخير خود در آورده است ، مادرت به عزايت بنشيند! آيا متّوجه موقعيّت خود نيستى ، بايد از افكار و گفتار كفرآميز خود توبه كنى تا بخشيده گردى .
وليكن عبداللّه بن سبا در مقابل فرمايشات و پيشنهادات اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام بى تفاوت بود و همچنان بر حرف و عقيده باطل خود پافشارى مى كرد.
لذا حضرت به ناچار دستور داد تا او را به مدّت سه روز باز داشت نمايند؛ و در طول اين مدّت مرتّب او را توبه مى دادند، امّا او زير بار نمى رفت و پيشنهاد حضرت را نمى پذيرفت .
بنابر اين روز سوّم به دستور آن حضرت او را از زندان بيرون آورده و اعدام كردند و سپس جسد او را در آتش سوزاندند.(2)


پی نوشت ها:

1-رجال كشّى : ص 109، ح 174، وسائل الشّيعة : ج 28، ص 335، ح 2، كافى : ج 7، ص 257، ح 8 و 23.
2- رجال كشّى : ص 106، ح 170، وسائل الشّيعة : ج 28، ص 336، ح 4.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

 





[ سه شنبه 15 فروردین 1396  ] [ 4:25 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام: غم عیال و نجات آتش

داستان های امام علی علیه السلام

روزى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام از منزل خارج شد؛ و در بين راه به سلمان فارسى برخورد نمود، به او خطاب نمود و اظهار داشت : اى سلمان ! در چه وضعيّتى به سر مى برى ؟ 

سلمان فارسى در جواب چنين پاسخ داد: در غم چهار موضوع به سر مى برم ؛ حضرت فرمود: آن چهار موضوع اندوهناك چيست ؟ 

سلمان گفت :

اوّل : همسر و عائله ام ، كه از من طعام و ديگر مايحتاج زندگى رامى خواهد. 

دوّم : پروردگار متعال ، كه بايد مطيع و فرمان بر او باشم . 

سوّم : شيطان رجيم (رانده شده )، كه هر لحظه سعى دارد مرا از مسير حقّ، منحرف و دچار معصيت كند. 

چهارم : عزرائيل و ملك الموت ، كه در انتظار گرفتن جان من است . 

امام علىّ عليه السلام فرمود: اى سلمان ! تو را بشارت دهم به مقامات عالى و فضائل والائى كه در بهشت خواهى داشت ؛ چه اين كه من نيز روزى به ملاقات حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله رفتم ، آن حضرت به من فرمود: يا علىّ! در چه وضعيّتى هستى ؟ 

گفتم : در وضعيّت سختى به سر مى برم ؛ و براى همسر و دو فرزندم حسن و حسين عليهم السلام ناراحت هستم ؛ چرا كه غير از آب آشاميدنى چيز ديگرى در منزل نداريم .

حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يا علىّ! 

  • غم و ناراحتى مرد در جهت رفع مشكلات خانواده ، سبب نجات او از آتش ‍ دوزخ مى باشد. 

  • و مطيع و فرمان بر خدا بودن ، نيز وسيله رهائى انسان از آتش قهر و غضب الهى است . 

  • همچنين صبر بر مشكلات زندگى ، چون جهاد در راه خدا و بلكه افضل از شصت سال عبادت مستحبّى است . 

  • و نيز هر لحظه به ياد مرگ بودن ، كفّاره گناهان خواهد بود. 

و در ادامه فرمود:

يا علىّ! رزق و روزى و نياز بندگان ، را خداوند متعال برآورده مى نمايد، و غم و اندوه در اين جهت سود و زيانى ندارد مگر ثواب و پاداش در پيشگاه خداوند مهربان . 

و در پايان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله افزود:

بدان كه مهم ترين غم ها، غَمْ داشتن ، براى عائله و خانواده است .(1)

 


پی نوشت:

1-جامع الاخبار: ص 91.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ دوشنبه 14 فروردین 1396  ] [ 4:22 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

حال دوزندگان، در قیامت

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام: حال دوزندگان، در قیامت

بعضى از محدّثين و مورّخين آورده اند:
روزى اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه ، در بازار شهر كوفه ، عبورش به يك مغازه خيّاطى افتاد.
حضرت علىّ سلام اللّه عليه جلوى مغازه خيّاط آمد و ضمن فرمايشاتى ، خيّاط را به سفارشاتى چند توصيه نمود:
سعى در دوختن لباس ها از نخ محكم و سالم استفاده كنى ، درز پارچه ها و لباس ها را دقيق و كامل بدوز؛ و كوك ها و بخيه ها نيز نزديك يكديگر و ريز باشد.
سپس حضرت در ادامه فرمايشات خود چنين اظهار داشت :روزى در محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم ، از آن حضرت شنيدم كه فرمود: 

دوزندگانى كه در كار خود دقّت كافى نداشته باشند؛ و به امانات و پارچه هاى مردم خيانت كنند، روز قيامت در حالى محشور مى شوند كه نوعى از همان پارچه هائى را كه دوخته و در آن خيانت كرده اند، خواهند پوشيد و مورد عذاب و عقاب الهى قرار مى گردند.

بعد از آن حضرت امير عليه السلام به خيّاط فرمود:

سعى كن پارچه ها را كمتر تكّه تكّه كنى ، و حتّى الا مكان تمام آن پارچه مورد استفاده قرار گيرد، و چنانچه تكّه هائى از پارچه اضافه ماند و مورد استفاده قرار نگرفت ، هر چند ناچيز و بى ارزش باشد دور ريخته نشود؛ بلكه به صاحبش تحويل داده شود.(1)


پی نوشت ها:

1-تنبيه الخواطر ونزهة النّواظر: ج 1، ص 50.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی
 




[ دوشنبه 14 فروردین 1396  ] [ 4:20 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام: مالیات از کشاورزان

داستان های امام علی علیه السلام

 

مصعب بن يزيد انصارى گويد: 

حضرت اميرالمؤمنين علىّ عليه السلام مرا بر چهار شهر از شهرهاى مدائن ، نيابت و وكالت داد تا به امور مربوط به جمع آورى عوارض و ماليات اموال اهالى آن چهار شهر بپردازم . 

و حضرت كيفيّت و كميّت گرفتن ماليات را به شرح ذيل تنظيم نمود و سپس مرا به آن ديار فرستاد. 

آن دستورالعمل به اين شرح مى باشد:

در صورتى كه زمين كشاورزى از نهرهاى دجله ، ملك ، فرات و يا جوى ، بهره بردارى و آبيارى شود: 

  • مقدار مساحت هر جريب زمينى كه كشت و برداشت آن خوب و مرغوب باشد، يك درهم و نيم ماليات خواهد بود. 

  • چنانچه كشت و برداشت از زمين متوسّط باشد، از هر جريب آن ، يك درهم ماليات بايد گرفته شود. 

  • اگر كشت و برداشت از آن زمين كم و ناچيز بود، بايد دو سوّم درهم ماليات دريافت گردد. 

  • مقدار مساحت هر جريب زمينى كه باغستان مُوْ درخت انگور باشد، ده درهم ماليات بابت آن بايد پرداخت شود. 

  • مقدار مساحت هر جريب زمينى كه نخلستان درخت خرما باشد، نيز ده درهم ماليات آن خواهد بود. 

  • اگر مقدار مساحت هر جريب زمين باغ از درختان مختلف باشد، نيز ده درهم ماليات بايد دريافت گردد. 

  • تبصرة : هر نوع درختى كه در كنار معابر و جادّه ها و نهرها وجود دارد به آن ها ماليات تعلّق نمى گيرد. 

همچنين امام علىّ عليه السلام دستور فرمود: 

  • هر كشاورز و دهقانى كه مَركَب قاطر دارد و نيز انگشتر طلا به دست مى كند، از هر نفر بايستى چهل و هشت درهم ماليات و جريمه دريافت شود. 

  • و نيز حضرت دستور فرمود: هر كاسب و تاجرى كه در آن ديار مشغول كسب و كار مى باشد و داراى درآمدى است ، بايد هر نفر بيست و چهار درهم به عنوان ماليات پرداخت نمايد. 

  • و افراد ضعيف و كم درآمد، هر نفر دوازده درهم بايد سهم ماليات خود را بپردازند. 

مصعب گويد: ماليات ساليانه ، جمعا مبلغ هيجده ميليون درهم بود كه تحويل امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى دادم .(1)


پی نوشت:

1-تهذيب الا حكام : ج 4، ص 116، ح 343، استبصار : ج 2، ص 53 ح ، 178.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

 





[ دوشنبه 14 فروردین 1396  ] [ 4:20 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

اهمیت کمک به همسر

مرحوم محدّث نورى و علاّمه مجلسى و ديگر بزرگان به نقل از حضرت اميرالمؤ منين امام علىّ عليه السلام آورده اند: 

روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها مشغول پختن غذا بود، من نيز در تميز كردن مقدارى عدس به او كمك مى كردم . در همين حال پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله وارد منزل شد؛ و پس از آن كه فاطمه زهراء را كنار اجاق آتش مشغول پختن غذا ديد؛ و نيز مرا در حال كمك به او مشاهده كرد، فرمود: 

اى ابوالحسن ! سخنم را گوش كن ؛ و توجّه داشته باش كه من سخنى نمى گويم مگر آن كه خداوند مرا به آن دستور داده باشد. 

سپس افزود:

  • هر مردى كه همسرش را در اداره امور منزل ، يارى و كمك نمايد، به تعداد هر موئى كه در بدن دارد، ثواب يكسال عبادت نماز و روزه برايش ثبت مى گردد؛ و همچنين خداوند ثواب صابرين را به او عطا مى نمايد. 

  • و هركس همسر و عيال خود را در كارهاى مربوط به منزل كمك و مساعدت نمايد و بر او منّت نگذارد، خداوند نام او را در ليست شهداء و صدّيقين ثبت مى نمايد و ... . 

  • و سپس فرمود: بدان كه يك ساعت خدمت در منزل ، بهتر از يك سال عبادت مستحبّى است . 

  • لذا هر مردى كه بدون منّت به همسر خود خدمت كند، همانا او در سراى محشر بدون حساب داخل بهشت مى گردد. 

  • و خدمت به همسر، كفّاره گناهان كبيره مى باشد؛ و موجب خاموشى خشم و غضب خداوند و ازدياد حسنات و ترفيع درجات خواهد بود. 

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، در پايان فرمود:

اى ابوالحسن ! اين را هم بدان كه كسى به همسر و عائله خود كمك نمى كند مگر آن كه نسبت به مبداء و معاد معتقد باشد و نيز هدفش ‍ جلب رضايت خداوند و سعادت دنيا و آخرت باشد.(1)


پی نوشت:

1-- مستدرك الوسائل : ج 13، ص 48، ح 2، جامع الا خبار ص 102، بحار الا نوار: ج 104، ص 132، ح 1؛ و حكايت بسيارى طولانى بود كه به خلاصه نويسى ترجمه آن اكتفاء شد.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ دوشنبه 14 فروردین 1396  ] [ 1:39 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

گردنبد دختر سلطان و اهمیت محاسبه

علىّ بن ابى رافع غلام حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله حكايت كند: 
روزى من و كاتب امام اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام مشغول محاسبه اموال بيت المال بوديم ، در آن ميان گردنبند مرواريدى وجود داشت كه از غنائم جنگ بصره به دست آمده بود. 
دختر حضرت امير عليه السلام پيامى را توسّط شخصى به اين مضمون فرستاد كه شنيده ام گردنبندى با اين خصوصيّات ، مربوط به بيت المال در اختيار شما است ، دوست دارم آن را چند روزى به من عاريه دهيد تا در عيد قربان خود را به وسيله آن زينت بخشم . 
امام علىّ عليه السلام به ابو رافع گويد: آن گردنبند را به عنوان عاريه ضمانتى برايش فرستادم كه سه روزه آن را برگرداند، او هم پذيرفت و تحويل گرفت . 
چون اميرالمؤ منين عليه السلام چشمش بر آن گردنبند افتاد، آن را شناخت ، و به دختر خود خطاب كرد و فرمود: آن را از كجا آورده اى ؟ 
گفت : به عنوان عاريه مضمونه ، سه روزه از حسابدار بيت المال پسر ابو رافع گرفته ام تا آن كه روز عيد قربان خود را به وسيله آن زينت نمايم و پس از آن سالم تحويل دهم . 
در اين هنگام ، حضرت امير عليه السلام شخصى را به دنبال حسابدار فرستاد، و چون پسر ابو رافع نزد حضرت وارد شد، به او فرمود: جرا به اموال مسلمين خيانت مى كنى ؟! 
ابو رافع پاسخ داد: به خدا پناه مى برم از اين كه نسبت به كسى يا چيزى قصد خيانتى داشته باشم . 
حضرت اظهار نمود: پس چرا آن گردنبند مرواريد را بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمانانى كه در آن حقّ دارند و سهيم هستند، به دخترم داده اى ؟! 
پاسخ داد: دختر شما از من تقاضا كرد و من هم با ضمانت به مدّت سه روز، به عنوان عاريه به او دادم . 
حضرت فرمود: همين الا ن آن را پس بگير و به بيت المال بازگردان ، و مواظب باش كه ديگر چنين حركتى از تو سر نزند؛ وگرنه سخت محاكمه و مجازات خواهى شد. 
سپس حضرت افزود : اگر دخترم گردنبند را به عنوان عاريه مضمونه نگرفته بود اوّلين زن هاشميّه اى مى بود كه مورد مجازات قرار مى گرفت .(1)
 

پی نوشت :

1-وسائل الشّيعة : ج 28، ص 292، تهذيب الا حكام : ج 10، ص 151، ح 606.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ دوشنبه 14 فروردین 1396  ] [ 1:33 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

قطع دست سارق و اتصال مجدد

يكى از اصحاب خاصّ امام علىّ صلوات اللّه و سلامه عليه به نام اصبغ بن نباته حكايت نمايد: 

روزى در محضر امام عليه السلام نشسته بودم كه ناگهان غلام سياهى را آوردند؛ كه به سرقت متّهم بود. 

هنگامى كه نزد حضرت قرار گرفت ، از او سؤال شد: آيا اتّهام خود را قبول دارى ؟؛ و آيا سرقت كرده اى ؟ 

غلام اظهار داشت : بلى اى سرورم ! قبول دارم ، حضرت فرمود: مواظب صحبت كردن خود باش و دقّت كن كه چه مى گوئى ، آيا واقعا سرقت كرده اى ؟ 

غلام عرضه داشت : آرى ، من دزد هستم و سرقت كرده ام . 

امام عليه السلام غلام را مخاطب قرار داد و فرمود: واى به حال تو، اگر يك بار ديگر اعتراف و اقرار كنى ؛ دستت قطع خواهد شد، باز دقّت كن و مواظب گفتارت باش ، آيا اتّهام را قبول دارى ؟ و آيا سرقت كرده اى ؟ 

در اين مرحله نيز بدون آن كه تهديد و زورى باشد، گفت : آرى من سرقت كرده ام ؛ و عذاب دنيا را بر عذاب آخرت مقدّم مى دارم . 

در اين لحظه حضرت دستور داد كه حكم خداوند سبحان را جارى كنند؛ و دست او را قطع نمايند. 

اصبغ گويد: چون طبق دستور حضرت ، دست راست غلام را قطع كردند، دست قطع شده خود را در دست چپ گرفت و در حالى كه از دستش خون مى ريخت ، بلند شد و رفت ؛ در بين راه شخصى به نام ابن الكوّاء به او برخورد و گفت : چه كسى دستت را قطع كرده است ؟ 

غلام در پاسخ چنين اظهار داشت : سيّد الوصيّين ، امير المؤ منين ، حجّت خداوند، شوهر فاطمه زهراء سلام اللّه عليها، پسر عمو و خليفه رسول اللّه صلوات اللّه عليه (1) دست مرا قطع نمود. 

ابن الكوّاء گفت : اى غلام ! دست تو را قطع كرده است و اين همه از او تعريف و تمجيد مى كنى و ثناگوى او گشته اى ؟! غلام در حالتى كه خون از دستش مى ريخت گفت : چگونه از بيان فضايل مولايم لب ببندم و ثناگوى او نباشم ؛ و حال آن كه گوشت و پوست و استخوان من با ولايت و محبّت او آميخته است ؛ و دست مرا به حكم خدا و قرآن قطع كرده است . 

وقتى اين جريان را براى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام مطرح كردند، به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه عليه فرمود: بلند شو و برو آن غلام را پيدا كن و همراه خود بياور. 

پس امام مجتبى عليه السلام طبق دستور پدر حركت نمود و غلام را پيدا كرده و نزد آن حضرت آورد؛ و حضرت به او فرمود: دست تو را قطع كرده ام و از من تعريف و تمجيد مى كنى ؟! 

غلام عرضه داشت : بلى ، چون گوشت ، پوست و استخوانم به عشق ولايت و محبّت شما آميخته است ؛ مى دانم كه دست مرا طبق فرمان خداوند متعال قطع كرده اى تا از عذاب و عقاب الهى در آخرت در امان باشم . 

اصبغ افزود: حضرت با شنيدن سخنان غلام ، به او فرمود: دستت را بياور؛ و چون دست قطع شده او را گرفت ، آن را با پارچه اى پوشاند و دو ركعت نماز خواند؛ و سپس اظهار نمود: آمّين ، بعد از آن ، دست قطع شده را برگرفت و در محلّ اصلى آن قرار داد و فرمود: اى رگ ها! همانند قبل به يكديگر متّصل شويد و به هم بپيونديد. 

پس از آن ، دست غلام خوب شد؛ و ديگر اثرى از قطع و جراحت در آن نبود؛ و غلام شكر و سپاس خداوند متعال را بجاى آورد و دست و پاى امام عليه السلام را مى بوسيد و مى گفت : پدر و مادرم فداى شما باد كه وارث علوم پيامبران الهى هستيد.((2)


پی نوشت:

1-فضايل ومناقب بسيارى را براى حضرت برشمرده است كه جهت اختصار به همين مقدار اكتفا شد. 

2- فضائل ابن شاذان : ص 370، ح 213، خرائج راوندى : ج 2، ص 561، ح 19، بحار: ج 40، ص 281 ح 44، اثبات اهداة : ج 2، ص 518، ح 454.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ یک شنبه 13 فروردین 1396  ] [ 1:34 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

بهترین خواسته، بهترین پند

نوف بكائى كه يكى از اصحاب و علاقه مندان حضرت اميرالمؤ منين علىّ صلوات اللّه عليه است، حكايت كند: 

در آن هنگامى كه حضرت علىّ عليه السلام در حوالى كوفه در محلّى به نام رَحبه اقامت داشت ، به ديدارش رفتم و پس از احوالپرسى ؛ به ايشان گفتم : مرا پندى ده . 

مولاى متّقيان ، علىّ عليه السلام فرمود: اى نوف ! به هم نوعان و دوستان خود محبّت و مهر ورزى كن ، تا آنان نيز به تو مهر ورزند.

به حضرتش گفتم :اى سرورم ! بر نصايح خود بيفزاى . 

فرمود: به همگان نيكى و احسان كن ، تا احسان ببينى . 

گفتم : باز هم پندى ديگر بيفزاى تا بيشتر بهرمند گردم ؟ 

حضرت فرمود: از مذمّت و بدگوئى نسبت به ديگران دورى كن وگرنه طُعمه سگ هاى دوزخ خواهى گشت . 

سپس اظهار داشت :

  • اى نوف ! هر كه دشمن من و دشمن امام بعد از من باشد، اگر بگويد: حلال زاده ام دروغ گفته است . 

  • نيز هركه زنا و فحشاء را دوست دارد و بگويد: حلال زاده ام ، باز دروغ گفته است . 

  • همچنين كسى كه نسبت به گناه بى باك و بى اهمّيت باشد، اگر ادّعاى ايمان و خداشناسى كند، بدان كه او هم دروغ گفته است . 

  • اى نوف ! رفت و آمد و ديدار با خويشان خود را قطع مكن تا خداوند بر عمرت بيفزايد. 

  • خوش اخلاق و نيك خوى باش ، تا خداوند محاسبه ات را ساده و سبك گرداند. 

  • اى نوف ! چنانچه بخواهى كه در روز قيامت همراه و هم نشين من باشى ، هيچ گاه يار و پشتيبان ستمگران مباش . 

  • و بدان كه هر كه ما را در گفتار و عمل دوست بدارد، روز قيامت با ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام محشور خواهد شد، چه اين كه در روز قيامت ، خداوند هر كسى را با دوست مورد علاقه اش محشور مى نمايد. 

  • اى نوف ! مبادا خود را براى مردم بيارائى ؛ و با معصيت و گناه ، با خداوند مبارزه كنى ، چون روز قيامت شرمسار و رسوا خواهى شد. 

  • سپس در پايان فرمود: اى نوف ! به آنچه برايت گفتم اهميّت ده و عمل نما، كه سبب سعادت و خير تو در دنيا و آخرت خواهد بود.(1)


پی نوشت:

1-الكنى و الا لقاب : ج 2، ص 89 .

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

 





[ یک شنبه 13 فروردین 1396  ] [ 1:29 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

نماینده امام علیه السلام در بین جنیان

جابر بن يزيد جعفى به نقل از حضرت باقرالعلوم صلوات اللّه عليه حكايت نمايد: 
روزى حضرت اميرالمؤ منين امام علىّ عليه السلام ، بر منبر مسجد كوفه مشغول سخنرانى و موعظه مردم بود؛ و جمعيّت بسيارى نيز در آن مجلس حضور داشت كه ناگهان موجودى به صورت افعىِ بزرگى وارد مسجد شد و مردم حمله بردند تا آن را از بين ببرند. 
در اين هنگام امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام خطاب به مردم كرد و فرمود: اى جماعت ! آن را به حال خود رها كنيد و مانع حركتش نشويد. 
مردم افعى را آزاد گذاشتند؛ و در كمال حيرت مشاهده مى كردند كه آهسته به سمت منبر حضرت حركت كرد، هنگامى كه نزديك منبر رسيد سر خود را بلند كرد و به حضرت امير عليه السلام سلام داد. 
حضرت ضمن جواب سلام ، فرمود: آرام باش تا من سخنرانى خود را تمام كنم . 
وقتى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام سخنرانى خود را به پايان رسانيد خطاب به آن موجود نمود و فرمود: تو كيستى ؟ پاسخ داد: من عمرو بن عثمان هستم و پدرم نماينده و خليفه شما در بين جنّيان بود؛ و او اكنون مرده است و مرا وصيّت كرده تا به محضر شما شرفياب گردم و نظر شما را درباره خود و ديگر جنّيان جويا شوم ؟ 
حضرت فرمود: من تو را به رعايت تقواى الهى توصيه مى نمايم ، تو از طرف من جانشين پدرت و نماينده من در بين تمام جنّيان خواهى بود. 
امام باقر عليه السلام افزود: پس عمرو در بين جنّيان به نمايندگى از طرف آن حضرت برگزيده شد؛ و سپس با امام علىّ عليه السلام خداحافظى كرد و رفت . 
جابر گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم : آيا او نزد شما هم مى آيد و از شما نيز كسب تكليف مى كند؟ فرمود: بلى .(1)

پی نوشت:

1-اصول كافى : ج 1، ص 396، ح 6 ،هداية الكبرى : ص 147، س 3.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی
 




[ یک شنبه 13 فروردین 1396  ] [ 1:29 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

 داستانهایی از امام علی علیه السلام

قضاوت با اره

 
محدّثين و مورّخين حكايت كرده اند: 
در زمان حكومت عمر بن خطّاب ، دو نفر زن بر سر كودك شيرخواره اى نزاع واختلاف كردند؛ و هر يك مدّعى بود كه كودك فرزند او است ، بدون آن كه دليلى بر ادّعاى خود داشته باشند. 
عمر در قضاوت اين مساءله و بيان حكم فرو ماند، كه آيا كودك را به كدام يك از آن دو زن بدهد. 
به همين جهت از اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام در خواست كرد تا چاره اى بينديشد و براى رفع مشكل اقدامى نمايد. 
حضرت اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام هر دو زن را دعوت به صبر و سكوت نمود؛ و با موعظه از ايشان خواست تا حقيقت امر را بازگو نمايند، ليكن آن ها قانع نشدند و هر كدام بر ادّعاى خود پافشارى نموده و متقاضى دريافت كودك بودند. 
حضرت با توجّه به اهميّت قصّه ، دستور داد تا ارّه اى بياورند، زن ها تا چشمشان به ارّه افتاد اظهار داشتند: يا علىّ! مى خواهى چه كنى ؟ 
امام علىّ عليه السلام فرمود: مى خواهم كودك را با ارّه از وسط جدا نمايم و سهم هر يك را بدهم . 
هنگامى كه كودك را آوردند، يكى از آن دو زن ساكت و آرام ماند و ديگرى گفت : خدايا! به تو پناه مى برم ، يا علىّ! من از حقّ خود گذشتم و كودكم را به آن زن بخشيدم . 
در همين لحظه ، حضرت امير عليه السلام اظهارنمود: ((اللّه اكبر!))؛ و خطاب به آن زن كرد و فرمود: اين كودك براى تو و فرزند تو است . 
و سپس افزود: چنانچه اين بچّه مال آن ديگرى مى بود، مى بايست دلش به حال كودك خود مى سوخت و اظهار ناراحتى مى كرد. 
در اين هنگام زنى كه آرام و ساكت بود، به دروغ و بى محتوائى ادّعاى خود اعتراف كرد؛ و گفت : كه من حقّى در اين كودك ندارم . 
و در نهايت عمر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به جهت حلّ اين مشكل مهمّ، تشكّر و قدردانى كرد.(1)

1-كتاب سلونى : ج 2، ص 253، فضائل قمّى : ص 95،إ رشاد مفيد:110، س 5.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ یک شنبه 13 فروردین 1396  ] [ 1:27 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

بنای مسجدی بر روی قبر

امام جعفر صادق صلوات الله عليه حكايت فرمايد: 

در زمان حكومت ابوبكر، عدّه اى در ساحل درياى عدن تصميم گرفتند تا مسجدى بسازند؛ و چون مشغول شدند، هرچه ديوار آن را مى چيدند، فرو مى ريخت و تخريب مى گشت . 

نزد ابوبكر آمدند و علّت آن را جويا شدند؛ و چون جواب آن را نمى دانست در جمع مردم سخنرانى كرد و از آنها تقاضاى كمك نمود. 

اميرالمؤ منين امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام كه در آن جمع حضور داشت ، فرمود: سمت راست و سمت چپ مسجد را حفر كنيد، دو قبر آشكار خواهد شد كه بر روى آن ها نوشته شده است : من رضوى و خواهرم حبا هستيم ، كه با ايمان به خدا مرده ايم . 

سپس افزود: آن دو جنازه برهنه و عريان هستند، آن ها را از قبر خارج كنيد، غسل دهيد و كفن كنيد و بر آن ها نماز بخوانيد و دفنشان كنيد، آن گاه مسجد را شروع نمائيد كه پس از آن خراب نخواهد شد. 

امام صادق عليه السلام فرمود: به پيشنهاد و دستور حضرت امير صلوات اللّه عليه عمل كردند و سپس ديوارهاى مسجد را بالا بردند و هيچ آسيبى به آن وارد نشد.(1)


پی نوشت:

1-سلونى قبل أ ن تفقدونى : ج 2، ص 203.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

 





[ یک شنبه 13 فروردین 1396  ] [ 1:25 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلا

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

قضاوت یا علم آشکار

 
عبداللّه بن عبّاس حكايت نموده است: 
روزى عمر بن خطّاب به امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام گفت : يا ابا الحسن ! تو در حكم و قضاوت بين افراد، بسيار عجول هستى و بدون آن كه قدرى تامّل كنى ، قضاوت مى نمائى ؟! 
امام علىّ عليه السلام به عنوان پاسخ ، كف دست خود را جلوى عمر باز كرد و فرمود: انگشتان دست من چند عدد است ؟ عمر پاسخ داد: پنج عدد مى باشد. 
امام فرمود: چرا در پاسخ عجله كردى و بدون آن كه بينديشى جواب مرا فورى دادى ؟ 
عمر گفت : موضوعى نبود كه پنهان باشد بلكه آشكار و ساده بود؛ و نيازى به تاءمّل نداشت . 
امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرمود:
مسائل و قضايائى كه من پاسخ مى دهم و قضاوت مى كنم براى من آشكار و ساده است و نيازى به فكر و انديشه ندارد. و چيزى از اسرار عالم بر من پنهان و مخفى نيست همان طورى كه تعداد انگشتان دست من بر تو ساده و آشكار بود.(1)

پی نوشت:

1-كتاب سلونى قبل اءن تفقدونى : ج 2، ص 130.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ شنبه 12 فروردین 1396  ] [ 1:22 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلا

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام:

تهیه گلابی و سیب از سنگ

بسيارى از تاريخ نويسان آورده اند: 
امام حسن عسگرى عليه السلام به نقل از پدران بزرگوارش ، از حضرت علىّ بن موسى الرضا عليهم السلام حكايت فرموده است :
روزى صعصعة بن صوحان عبدى يكى از ياران امام علىّ عليه السلام مريض و در بستر بيمارى قرار گرفته بود، اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به همراه عدّه اى از دوستان و اصحاب خود جهت ديدار صعصعه رهسپار منزل او گشتند. پس از آن كه وارد منزل شدند و نشستند، از مريض احوالپرسى و دلجوئى كردند، صعصعه بسيار خوشحال و شادمان شد. امام علىّ عليه السلام به او فرمود: اى صعصه ! مبادا از اين كه من و يارانم به ديدار تو آمده ايم ، بر دوستانت فخر و مباهات كنى . 
بعد از آن ، به يكى از همراهان خود دستور داد تا سنگى را كه در كنار اتاق بود، خدمت حضرت بياورد. 
وقتى امام عليه السلام سنگ را به دست مبارك خود گرفت ، آن را در دست خود چرخانيد؛ ناگهان تبديل به گلابى گشت ، سپس آن را به يكى از افراد مجلس داد و فرمود: اين گلابى را به تعداد افراد، قطعه قطعه كن و به هر يك قطعه اى بده تا تناول نمايند. 
و خود حضرت علىّ عليه السلام نيز قطعه اى از آن گلابى را برداشت و در دست مبارك خود چرخانيد تا تبديل به سيب كاملى شد، آن گاه سيب را تحويل همان شخص قبلى داد و فرمود: آن را نيز به تعداد افراد تقسيم كن و سهم هر يك را تحويلش بده تا تناول كند و قطعه اى از آن سيب را نيز خود امام علىّ عليه السلام گرفت . 
هر كدام سهميّه سيب و گلابى خود را خوردند مگر حضرت كه آن قطعه سيب را در دست مبارك خود گرداند تا به صورت اوّليّه همان سنگ در آمد و آن را سر جايش نهادند. 
امام رضا عليه السلام افزود: هنگامى كه صعصعه آن دو قطعه گلابى و سيب را تناول كرد، مرض و ناراحتى او بر طرف گشت و كاملاً بهبودى برايش حاصل شد و بعد از آن از جاى خود برخاست و نشست و اظهار نمود: 
اى اميرالمؤ منين ! تو مرا شفا دادى و بر ايمان و اعتقاد من و دوستانم افزودى ، پس درود و صلوات خداوند بر تو باد.(1)

پی نوشت:

1-عيون المعجزات : ص 51، نوادر المعجزات : ص 57، ح 22، مدينة المعاجز: ج 1، ص 432، ح 293.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی



ادامه مطلب
[ شنبه 12 فروردین 1396  ] [ 1:22 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

 

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

هماهنگی رهبر مسلمین با زیردستان

دو برادر به نام هاى زياد حارثى و عبداللّه حارثى فرزندان شدّاد پيرامون چگونه زيستن و پوشيدن فرم لباس اختلاف داشتند؛ و براى حلّ اختلاف نزد اميرالمؤ منين امام علىّ عليه السلام حضور يافتند. 

زياد گفت : يا اميرالمؤ منين ! برادرم عبداللّه غرق در عبادت شده ، از من دورى مى جويد؛ و به منزل ما نمى آيد و لباس هاى ژنده و كهنه مى پوشد؛ سپس عبداللّه گفت : اى اميرالمؤ منين ! من همانند شما زندگى مى كنم ، لباس مى پوشم و عبادت مى كنم و آنچه را شما مى پوشيد، من نيز پوشيده ام . 

در اين هنگام حضرت امير عليه السلام اظهار داشت :

رهبر مسلمين بايد همانند ضعيف ترين قشر جامعه زندگى نمايد تا تهى دستان از او الگو گرفته؛ و سختى و تلخى بيچارگى را تحمّل نمايند. 

ولى شما بايد بهترين زندگى شرافتمندانه را در بين خويشان خود داشته باشيد و شكرگذار نعمت هاى پروردگار باشيد؛ و با يكديگر رفت و آمد كنيد و صله رحم و ديد و بازديد نمائيد.(1)


پی نوشت:

1-كتاب سلونى قبل أن تفقدونى : ج 2، ص 94.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ شنبه 12 فروردین 1396  ] [ 1:18 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

 

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام: روش رفتن به میهمانی

حضرت علىّ بن موسى الرّضا به فرموده پدران بزرگوار خويش صلوات اللّه عليهم ، حكايت نمايد:
روزى از روزها يكى از دوستان اميرالمؤمنين، امام علىّ عليه السلام حضرت را جهت ميهمانى به منزل خود دعوت كرد.
حضرت امير عليه السلام فرمود: من با سه شرط دعوت تو را مى پذيرم، ميزبان گفت : آن سه شرط چيست ؟ امام علىّ عليه السلام اظهار نمود:
اوّل : آن كه چيزى از بيرون منزل تهيّه نكنى؛ و براى پذيرائى خود و خانواده خويش را به زحمت و مشقّت نيندازى ؛ و به آنچه كه در منزل موجود است اكتفاء نمائى .
دوّم : آنچه در منزل ذخيره و آماده دارى، تمام آن ها را مصرف نكنى؛ بلكه با برنامه صحيح و در نظر گرفتن نفرات ، مقدار لازم غذا تهيّه گردد.
شرط سوّم : خانواده و اهل منزل در زحمت فوق العادّه اى قرار نگيرد؛ و مبادا كه احساس نارضايتى در ايشان پيش آيد.
ميزبانى كه حضرت را دعوت كرده بود عرضه داشت : يا اميرالمؤمنين ! آنچه فرمودى ، مورد پذيرش و قبول است ؛ و قول مى دهم غير از آنچه فرمودى برنامه اى نداشته باشيم .
و امام علىّ عليه السلام دعوت او را قبول نمود؛ و به همراه يكديگر راهى منزل شدند.(1)

پی نوشت:

1-بحارالا نوار: ج 27، ص 255، به نقل از عيون اخبار الرّضا عليه السلام .

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ شنبه 12 فروردین 1396  ] [ 1:17 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

اهمیت یک ضربت شمشیر یا عبادت جن و انس

زمانى كه تمام گروه هاى منحرف و احزاب كفر و نفاق بر عليه انقلاب اسلامى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شوريدند؛ و جنگى را به عنوان ((جنگ احزاب )) برپا كردند؛ كه معروف به جنگ خندق مى باشد. 
يكى از جنگ آوران دلير در سپاه دشمن به نام عمرو بن عبدود به ميدان آمد و با صداى بلند نعره كشيد؛ و با نداى ((هل من مبارز))،براى خود، هم رزم طلبيد. 
و چون او به عنوان قهرمان و دلير قريش معروف بود، كسى ياراى رزم و مقابله با او را نداشت ، از اين جهت بسيار فخر مى كرد و به خود مى باليد. 
هنگامى كه او در وسط ميدان رزم قرار گرفت و براى خود هم رزم طلبيد، تمام افراد در لشكر اسلام سكوت كردند. 
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود: هر كه با او مبارزه كند من برايش بهشت را تضمين مى كنم؛ و چون هيچكس جوابى نداد؛ و از ترس سرهاى خويش را به زير افكنده بودند، علىّ بن ابى طالب عليه السلام كه نو جوانى بيش نبود، از جاى بر خاست و اظهار داشت : يا رسول اللّه ! من آماده ام تا با او مبارزه كنم . 
و حضرت رسول صلوات اللّه عليه او را سر جاى خود نشانيد و فرمود: يا علىّ! بنشين ، تو هنوز جوانى ، صبر كن تا بزرگ ترها حركت كنند و پيش قدم شوند. 
و چون تا سه مرتبه اين كار تكرار شد؛ اجازه نبرد داد و بر تن او زره پوشانيد و شمشير ذوالفقار را به دستش داد و سپس عمامه خود را بر سر او نهاد و آن گاه وى را راهى ميدان نمود. 
و هنگامى كه علىّ عليه السلام براى قتال و مبارزه با عمرو بن عبدود حركت كرد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله لب به سخن گشود و فرمود: ((بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ اِلى الشِّرْكِ كُلِهِ)). يعنى : تمامى ايمان در مقابل تمامى شرك قرار گرفت . 
پس از آن كه امام علىّ عليه السلام وارد ميدان نبرد شد و سخنانى بين آن حضرت و عمرو بن عبدود ردّ و بدل گرديد، حضرت عمرو را مخاطب قرار داد و فرمود: قبل از هر حركتى سه شرط را پيشنهاد مى كنم ، كه يكى از اين سه شرط را انتخاب نمائى و بپذيرى : 
اوّل آن كه اسلام آورى ؛ و شهادتين : ((لا إ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) را بگوئى ؟ 
عمرو گفت : نمى پذيرم . 
حضرت فرمود: دوّم آن كه برگردى و لشكر مسلمانان را به حال خود رها كنى ؟ 
عمرو گفت : اگر چنين پيشهادى قبول نمايم و برگردم ، زنان قريش بر من خواهند خنديد؛ و در چنين موقعيّتى بين همگان رسوا و ذليل خواهم شد. 
بعد از آن فرمود: پس شرط سوّم را پذيرا باش ؛ و آن اين كه از اسب پياده شوى تا با يكديگر رزم و پيكار كنيم ؟ 
عمرو آنرا پذيرفت و از اسبش پياده شد؛ و آن دلير حقّ و باطل با يكديگر مقاتله و مبارزه عظيمى كردند. 
پس از گذشت لحظاتى حضرت امير عليه السلام با آن سنين جوانيش ، عمرو را با آن هيكل قوى و تنومندى كه داشت بر زمين زد؛ و بر سينه اش نشست و سرش را از بدن جدا كرد(1) وخدمت پيامبراسلام صلّى اللّه عليه و آله آورد كه خود اين جريان مفصّل و آموزنده است .(2)

پی نوشت ها:

1-قبل از جدا كردن سر، عمرو بن عبدود جسارتى به حضرت كرد وطبق آنچه آورده اند: حضرت از روى سينه او بر خاست و پس از لحظاتى آمد و سر او را از بدن جدا نمود. 

2- بحار الا نوار: ج 20، ص 202 239.
ياد آور مى شوم بر اين كه داستان بسيار مفصّل و مورد اختلاف تاريخ نويسان مى باشد، لذا علاقمندان به كتاب هاى مربوطه مراجعه نمايند، ضمنا اين داستان در بسيارى از كتابهاى تاريخى شيعه و سنّى به طور مشروح آمده است .
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ شنبه 12 فروردین 1396  ] [ 1:13 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

خاموشی چراغ و شنیدن خواسته

حارث همدانى يكى از اصحاب و دوستان حضرت اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام است حكايت كند: 

شبى به منزل اميرالمؤمنين ، امام علىّ عليه السلام وارد شدم و ضمن صحبت هائى به آن حضرت عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! از شما خواسته اى دارم؟ 

حضرت فرمود: اى حارث! آيا مرا سزاوار و شايسته شنيدن خواسته ات مى دانى؟ 

گفتم : بلى، يا اميرالمؤ منين! شما از هر كسى والاتر و شايسته تر هستى. 

حضرت فرمود: ان شاءاللّه كه خداوند به وسيله من جزاى خيرى به تو دهد؛ و سپس از جاى خود برخاست و چراغ را خاموش نمود و اظهار داشت : علّت اين كه چراغ را خاموش كردم ، چون دوست نداشتم ذلّت پيشنهاد و خواسته ات را در چهره ات بنگرم ؛ و بتوانى به آسودگى و بدون هيچ واهمه اى خواسته هايت را بيان كنى . 

بعد از آن ، افزود: از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود:

حوايج و خواسته هاى انسان به عنوان امانت خداوندى است ، كه بايد در درون او مخفى بماند؛ و براى كسى غير از خداى سبحان بازگو نكند.

 پس از آن فرمود:

هركه حاجت و خواسته برادرش را بشنود بايستى او را كمك نمايد و خواسته اش را برآورده كند البته تا جائى كه مقدور باشد نبايد او را نااميد و مأ يوس گرداند -.(1)


پی نوشت:

1-فروع كافى : ج 4، ص 24، ح 4.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی





[ جمعه 11 فروردین 1396  ] [ 1:13 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانهایی از امام علی علیه السلام

داستان های امام علی علیه السلام

داستانهایی از امام علی علیه السلام

سخن گفتن با خورشید

 
در كتب مختلف، از راويان متعدّدى همانند سلمان فارسى، عمّار ياسر، ابوذر غفارى، عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عبّاس و ... آورده اند كه چون خداوند متعال، مكّه را توسّط پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و فداكارى امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام فتح كرد. 
پيش از آن كه حضرت رسول صلوات اللّه عليه عازم و آماده جنگ هَوازن گردد، در حضور جمعى خطاب به علىّ عليه السلام نمود و اظهار داشت : اى علىّ! برخيز و به همراه اصحاب در گوشه اى از قبرستان بقيع وارد شده و هنگامى كه خورشيد طلوع نمايد، با وى مكالمه كن و سخن بگو. 
علىّ بن ابى طالب عليه السلام طبق دستور حضرت رسول صلوات اللّه عليه بلند شد و به همراه بعضى از اصحاب به قبرستان بقيع رفت و چون خورشيد طلوع كرد؛ آن را مخاطب قرار داد و گفت : ((السّلام عليك ايّها العبد الدّائر فى طاعة ربّه )). 
و خورشيد جواب سلام حضرت علىّ صلوات اللّه عليه را اين چنين پاسخ گفت : ((و عليك السّلام يا اخا رسول اللّه و وصيّه و حجّة اللّه على خلقه )). 
بعد از آن ، مولاى متّقيان علىّ عليه السلام به شكرانه چنين كرامت و عظمتى كه خداوند متعال عطايش فرموده بود سر بر خاك نهاد و سجده شكر به جاى آورد. 
سپس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله او را گرفت و بلند نمود و فرمود:
اى حبيب من ! تو را بشارت باد بر اين كه خداوند به ميمنت وجود تو بر ملائكه ؛ و بر اهل آسمان مباهات مى كند. 
و پس از آن افزود:
شكر و سپاس مى گويم خدا را، كه مرا بر ساير پيامبران فضيلت و برترى بخشيد، همچنين مرا به وسيله علىّ بن ابى طالب كه سيّد تمام اوصياء است تأ ييد و يارى نمود.(1) 
همچنين امام باقر عليه السلام به نقل از جابر بن عبداللّه انصارى فرمود: خورشيد هفت مرتبه با حضرت علىّ عليه السلام سخن گفت و تكلّم كرد.(2)

پی نوشت ها:

1-ينابيع المودّة : ص 166، فضائل شاذان بن جبرئيل : ص 69، س 9. 
2- نويسنده كتاب الصراط المستقيم : ج 1، ص 204، س 17 به طور مفصّل مراحل هفت گانه را بيان نموده است .
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




[ جمعه 11 فروردین 1396  ] [ 1:11 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات

داستانی از امام علی علیه السلام:

داستان های امام علی علیه السلام

 

داستان های امام علی علیه السلام

 

داستانهایی از امام علی علیه السلام

خشم شیطان در برابر سکوت

جابر بن عبداللّه انصارى آن مرد صحابى و يار با وفا حكايت كند: 
روزى مولاى متّقيان اميرالمومنين ، امام علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه عليه از محلّى عبور مى نمود، ناگهان متوجّه شد كه شخصى مشغول فحش دادن و ناسزاگوئى، به قنبر غلام آن حضرت است؛ و قنبر مى خواست تلافى كند و پاسخ آن مردبى ادب و تحريك شده شيطان و هواى نفس را بدهد. 
ناگهان اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام بر قنبر بانگ زد كه : آى قنبر! آرام باش و سكوت خود را حفظ كن و دشمن خود را به حال خود رها ساز تا خوار و زبون گردد. 
سپس افزود: ساكت باش و با سكوت خود، خداى مهربان را خوشنود گردان و شيطان را خشمناك ساز و دشمن خويش را به كيفر خود واگذارش نما.
امام علىّ عليه السلام پس از آن فرمود: اى قنبر!
  • توجّه داشته باش كه هيچ مؤ منى نتواند خداوند متعال را، جز با صبر و بردبارى خشنود سازد. 

  • و همچنين هيچ حركت و عملى همچون خاموشى و سكوت ، شيطان را خشمگين و زبون نمى گرداند. 

  • و بدان كه بهترين كيفر براى احمق ، سكوت در مقابل ياوه ها و گفتار بى خردانه او است .(1) 

حقير گويد: تأ ييد و مصداق بارز آن ، نيز كلام خداوند متعال است كه فرمود: (اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً ) (2)؛ وقتى با افراد نادان و بى خرد مواجه گشتيد، او را بدون پاسخ رها سازيد.

پی نوشت ها:

1-الكنى و الا لقاب : ج 2، ص 294. 

2- سوره فرقان : آيه 63.
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

 





[ جمعه 11 فروردین 1396  ] [ 1:08 AM ] [ مهدی زارع ]
نظرات