شهر را در نقاب می بینم
بسکه اینجا سراب می بینم
بهر یاری تو میان سران
دعوی و اجتناب می بینم
آنقدر تشنه میشوم که فقط
دائماً خواب آب می بینم
بهر مهمان کشی اراذل را
چقدر در شتاب می بینم
تیرهای سه شعبه، هم قدّ
شیرخوار رباب می بینم
زیر پای سه ساله ات را هم
زخم، خون، التهاب می بینم
حکم قاضی شریح این شده است
کشتنش را ثواب می بینم

مطمئنم که داغ می بینی
شهر را در نفاق می بینی
میوه هاشان رسیده اما تو
نیزه را شکل باغ می بینی
بعد عباس و اکبر و قاسم
دو سه زخم فراق می بینی
نان به نرخ گلوست در کوفه
آنقدر اتفاق می بینی ...
سر سقا که بسته شد...، بر نی
ماه را در مُحاق می بینی

زجر را بین راه می بینند
قلب سنگ و سیاه می بینند
تن با لخته خون کفن شده را
در دل قتلگاه می بینند
توی تاریکی شب صحرا
روی هر نیزه ماه می بینند
عقده ی خیبر و اُحد را هم
از تمام سپاه می بینند
دختران تو بعد بزم شراب
مرگ را دلبخواه می بینند

ایمان کریمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 مهر 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کسی به غیر خودم نیست بی قرار دلم
نه بی قرار دلم، بی قرار یار دلم

میان آتش دل شعله میکشد آهم
شکسته شد سر بازارها عیار دلم

کسی ز حال خرابم خبر نمیگیرد
غریبم و شده این کوچه ها مزار دلم

تمام شهر شب و روز نیزه میسازند
فقط خدا شده در کوفه داغدار دلم

و لب به آب و غذا هم نمیزنم هرگز
فقط عزا شده هر روزه کار و بار دلم

برای اکبر و عباس ماتمی دارم…
که پا نمیشود این غصه از کنار دلم

بریدن سر شش ماهه ات شده آقا
دلیل این همه غم های بی شمار دلم

به حرف زینب مظلومه گوش کن برگرد
به جان فاطمه اینجا میا بهار دلم

میا به کوفه عزیز دلم، خداحافظ
سپاه حرمله آمد پی شکار دلم

رضاباقریان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 مهر 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از چشمِ شورِ شهر كوفه آخرش افتاد
در كوچه اوّل پيكرش بعدش سرش افتاد

بالَش به عشق مادر ارباب در آتــش
اوّل به شدّت سوخت و بعدش پرش افتاد

دندان ارباب دو عالم ريخت بين طشت
دندان مسلم چون ز روی منبرش افتاد

با اينكه می لرزيد از فردای زينب ها
لرزه به كوفه از دمِ "يا حيدرش" افتاد

"روز نُهُم" مسلم اسير خدعه هاشان شد *
"روز دهم" هم زير سُم ها دخترش افتاد **

شكر خدا او زودتر از بچّه هايش رفت
ارباب ما كه پيش جسم اكبرش افتاد

كوفه ميای مسلمش را بيشتر حس كرد
چشمش كه بر حلق علی اصغرش افتاد

از اسب خود افتاد وقتی در دل گودال
در خيمه با صورت گمانم خواهرش افتاد

 

 

محمد فردوسی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 مهر 1395  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اینجا رسیده‌ام که مرا مبتلا کنی

بر حال و روز نائب خود چشم وا کنی

ای دلبر غریب مبادا که لحظه‌ای

بر وعده‌های کوفی‌شان اعتنا کنی

این کوچه‌گردی عاقبتش درد سیلی است

باید به رنج فاطمه‌ام مبتلا کنی

سنگم اگر زنند دل از تو نمی‌کنم

تا که ز لطف گوشه‌ی چشمی به ما کنی

عید است ای حبیب، چه زیبا شود اگر

قربانی مِنای خودت را دعا کنی

اینجا که بار مرکب‌شان تیر و نیزه است

بهتر که فکر حنجر مه‌پاره‌ها کنی

برگرد جان خواهرت آقا که دیر نیست

با خنده‌های "حرمله و شمر" تا کنی

تا فرصت است زیور آلاله‌ها درآر

حاشا که دست دختر خود را رها کنی

ای کاش بهر دفن تن مُثله‌مُثله‌ات

جای کفن تو فکر کمی بوریا کنی

خوب است از اضافی پیراهنی که هست

معجر برای دخترکان دست و پا کنی

آبی رسان برای لب شیرخواره ات

حالا که روی جانب کرب و بلا کنی

از روی نیزه هم به سر ما محل بده

دور از بزرگی است که ترک وفا کنی!

 

احسان محسنی فر


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 مهر 1395  | 10:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شانه‌های زخمی‌اش را هیچ‌کس باور نداشت

بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی

عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بام‌های خانه‌های مردم بیعت‌فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت

می‌چکید از مشک‌هاشان جرعه‌جرعه تشنگی

نخل‌هاشان میوه‌ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگ‌ها کمتر به پیشانی او پا می‌زدند

نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود

سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره‌اش

جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

***

دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت

خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت

 

یوسف رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 مهر 1395  | 10:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یادش بخیر عطر خوشِ باغ سیب ها

یادش بخیر شهرِ رسولِ نجیب ها

دلتنگِ چشمهایِ قشنگِ توأم حسین

بستم دخیلِ اشک به أمن یُجیب ها

کمتر کسی دلش ز غمت شور می زند

در کوفه اندک اند شبیه حبیب ها

فتوا به قتل و غارتِ آل نبی دهند

بالای منبر پدر تو ، خطیب ها

مثل علی محاسنم از خون خضاب شد

در کوفه شُهره ایم به شیب الخضیب ها

قتلم بهانه ای شده تا متحد شوند

گودال می کَنَند برایم رقیب ها

کار از هجوم نیزه و شمشیر هم گذشت

با سنگ می زنند مرا نانجیب ها

با کشتنم به تجربه هاشان اضافه شد

برگرد سویِ مکه امام غریب ها

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شکسته پر شده آقا دگر کبوتر تو

به غیر سایه ی غم نیست یاور تو

شب است  کوچه به کوچه غریب می گریم

که رفت آبروی من به پیش مادر تو

اگر که زنده بمانم ز شرم می میرم

بایستم به چه رویی  بگو  برابر تو

اگر خبر نرسد که نیا به کوفه حسین

خدا کند خبر من رسد به محضر تو

خدا کند که بیاید بلا فقط  سرمن

مباد کم بشود تارمویی از سرتو

برای تک تکتان نقشه ها به سر دارند

تمام کوفه مهیاست در برابر تو

ذخیره آنقدر آقا شده است نیزه و تیر

برای قامت عباس امیر لشگر تو

چه قدر ماذنه از نیزه ساخته دشمن

که بشنوند اذان علی اکبر تو

سه شعبه دایه شده تا که شیر نوشاند

سه جرعه از سه پر خود برای اصغر تو

مرا غلام صدا میزند چه غم , ای کاش

کسی کنیز نگوید دگر به دختر

کنار خانه خولی صداش می آمد

تنور کرده مهیا نهان کند سر تو

 

 

موسی علیمرادی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395  | 9:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید