عمامه بر میدارم از سر ، حرف دارم
هر جا بیاید نام مادر حرف دارم
هر چه می آید بر سر ما از سقیفه ست
از غربت بسیار حیدر حرف دارم

از سیلی و دیوار و میخ در بماند
این بار از یک داغ دیگر حرف دارم
مسمومیت آخر گریبانگیر من شد
از نیش زهر و زخم بستر حرف دارم
همراه دارم در لحد عمامه ام را
با یادگاری پیمبر حرف دارم
دیگر خلاصه میکنم درد و دلم را
از کربلا با قلب مضطر حرف دارم
جا ماندم از جان بر کفان لشگر عشق
از قاسم و از عون و جعفر حرف دارم
هم بر جوان اربا اربا گریه کردم
هم از عبا و نعش اکبر حرف دارم
گهواره جنبان میان خیمه بودم
از بی قراری های اصغر حرف دارم
سرنیزه هارا دیده ام در کشمکش ها
از چکمه و پهلو مکرر حرف دارم
ای کشتگان اشک اگر طاقت بیارید
از خنجر و گودی حنجر حرف دارم
گودال از خون خدا یکباره پر شد
از ضربه ی سنگین آخر حرف دارم
با چشم خود دیدم چهل تا نعل تازه
از جای سم بر روی پیکر حرف دارم
با آستین پاره عمه روسری ساخت
ای مردم از قحطی معجر حرف دارم

علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395  | 9:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هواى وصل تو ما را کشانده تا اینجا

کریم شهر گدا را کشیده تا اینجا

ز بسکه دست گرفتى همین بزرگى تو

گداى بى سر و پا را کشیده تا اینجا

همینکه گفت گنهکار یا کریم العفو

دل شکسته خدا را کشیده تا اینجا

شمیم پیرهن یوسف اید از عرفات

صداى روضه شما را کشیده تا اینجا

یقین کنم که تا دسته ها به راه افتاد

نواى ما شهدا را کشیده تا اینجا

حسین گفتن ما مسلمیه هر سال

نسیم کرب و بلا را کشید تا اینجا

صداى پاى محرم به گوش مى آید

حسین قافله ها را کشیده تا اینجا

بنى گفتن یک مادرى شب جمعه

چقدر اهل بکا را کشیده تا اینجا

سخن ز موى پریشان زینب کبرى

امام صاحب عزا را کشیده تا اینجا

به یار نیزه سوارش به گریه زینب گفت

کمند زلف تو ما را کشیده تا اینجا

ز روى بام کسى ناله زد حسین ببخش

که نامه هام شما را کشیده تا اینجا

عزیز من نگرانم دلم چه بى تاب است

دگر زمانۀ آوارگى ارباب است

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395  | 9:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شهادت حضرت مسلم بن عقيل(ع)

با قلب زار با لب خونين دلي حزين
تنها و خسته بر سرِ دارالاماره ام
من مسلمِ توام، نه كه تسليم كوفيان
من نغمه خوانِ عشق تو روي قناره ام

كوفه ميا كه كوفيِ بد ذات و بي حيا
رحمي به حال اهل و عيالت نميكند
چندين هزار نامه نوشتند بهر تو
حالا كسي كه فكر به حالت نميكند

با اينكه تشنه هستم و آبي نخورده ام
اما به ياد خشكيِ لبهاي اصغرم
بازار تيغ و نيزه عجب ازدحام شد
من بيشتر به فكر تن پاك اكبرم

گرچه يتيم دختر دردانه ام شده
پاي حميده ام كه به اين خارها نرفت
من بيشتر به فكر تو و دختر توام
ناموس من به گردش بازار ها نرفت

اينجا هزار حرمله چشم انتظار توست
فكر رباب باش و دو صد أشك و شور و آه
فكر رقيه فكر سكينه به فكر شام
فكر هجوم لشگر اعدا به قتلگاه


مهدي داوري


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395  | 11:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روضه خوان بر روی منبر سخت لب وا می کند

روضه را با اشک چشمان خود انشا می کند

روضه ها را یک به یک رده کرده مسلم را غریب

در میان کوچه های کوفه پیدا می کند

چون پدر را می کشند از کودکش باید گذشت

کربلا انگار جور دیگری تا می کند

بچه های مسلم از بابای خود تنهاترند

حکم قتل بچه ها را شهر امضا می کند

کوفه در تاریخ خود بسیار حارث پرور است

خنجرش را در گلوی بچه ها جا می کند

اینکه اکبر بود یا فرزند مسلم ، فرق نیست

کوفه هرکس را بخواهد اربن اربا می کند

می کشد فرزند را همراه بابا و سپس

می رود بر بام و سرها را تماشا می کند

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید