شانه چه احتیاج که مویی نمانده است

بوسه نخواه ، مثل تو رویی نمانده است

هر آن چه هست ظاهر و باطن خودت ببین

دیگر برات ، راز مگویی نمانده است

از فرط اشک ، یک مژه بر چشم من نماند

سروی رشید بر لب جویی نمانده است

امشب به خاک گیسوی من کن تیممی

شرمنده ام که آب وضویی نمانده است

با چوب و سنگ ، ساغر ما را شکسته اند

ای ساقی صبور ، سبویی نمانده است

می خواستم که سیر تماشا کنم تو را

بر این نگاه ، مثل تو ، سویی نمانده است

بر چاک جامه لب من ، مثل تو ، پدر

جز خاک و خون و اشک رفویی نمانده است

موی سپید و قد هلال و تن کبود

اعلام می کند که عمویی نمانده است

از بوسه ات لبم چو جگر سوخت ای پدر

جز دود در خرابه که بویی نمانده است

ای جوهر صدام فدای گلوی تو

شکر خدا برام گلویی نمانده است

 

شاعر: سید علی احمدی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395  | 11:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 

بیا میان زمستان گل بهاره ی من باش
بیا و جان به تنم ده،، دم دوباره ی من باش

چه داشت خانه ی خولی که این خرابه ندارد
در این سیاهی مطلق دمی ستاره ی من باش

گرفت زینت من را شبی دو پنجه ی ملعون
دلم شکسته به فکر دو گوشواره ی من باش

بیا بگو که زمانی حریر بر تن ما بود
بیا به فکر رفوی لباس پاره ی من باش

نبوده ای که چه شبها بلند گفته ام از دل
آهای مرگ‌کجایی بیا و چاره ی من باش

بلند مرتبه بابا نمی رسد به تو دستم
فقط یک امشب را هم قد و قواره ی من باش


حسن واعظی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395  | 11:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

درِ این خانه که جبریل ارادت دارد
سگ دربار به یک شیر شرافت دارد

قلمم لال شد از وصف،چه گویم وقتی
کمترین نوکرشان حکم شفاعت دارد

 

ره صد ساله کند یک شبه طی با سرعت
هرکسی با علی و فاطمه وصلت دارد

ام اسحاق همان ام رقیه، جز او
کیست بر همسری شاه لیاقت دارد

شده روشن حرم وقلب حسین از قدمش
که از این حیث به او ماه شباهت دارد

غرق شد در صفت رحمت کشتی نجات
اینچنین شد که خودش باب کرامت دارد

هر فقیر از در او رفت خودش حاتم شد
بذل خانم به گدا نیز سرایت دارد

چند سالی شده هم دوش حسن،پس قطعا
با کریمان جهان سخت رقابت دارد

چقدر رفته در این باب به دختر،مادر
بسکه بر سینه زنان لطف و محبت دارد

فضلش این بس که شده آینه قدی او
دختری که قد یک کوه شهامت دارد

اینکه شد پیکر او بین یهودی ها دفن
خودش از غربت دردانه حکایت دارد

علی اکبر نازک کار


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395  | 11:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دَمِ اذان پدرم نانِ تازه ای آورد
که بویِ تازگی اش بر مشام می آمد
به یادِ روضه یِ طفلی سه ساله اُفتادم
زِ خانه ها همه بویِ طعام می آمد

برای عمه که بَد شُد گرسنه خوابیدم
اگر چه با شِکمِ سیر می زدند مرا
به جان تو اثرِ تازیانه یادم رفت
چقدر با سرِ زنجیر می زدند مرا

عجیب شهرِ شلوغیست هر طرف بِرَوَم
برایِ دخترت از سنگ مَرحَمَت دارند
کمی مواظبِ من باش از سرِ نیزه
همیشه چشم چرانها مزاحمت دارند

کسی نگفت ندارم پدر امان بدهید
و فرصتی نه به من که ، به خیزران بدهید
کسی نگفت که نانِ شما نمی خواهد
پدر نخواست سرش را به او نشان بدهید

طنابِ گردنِ من بسته بود به دستِ رُباب
میان راه زمین می خوریم و می خندند
یهودی است و مسلمان کنارِ هم اینجا
کُتَک از آن و از این می خوریم و می خندند

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این طرف سنگ سوی قافله می اندازند

آن طرف سکه  سوی حرمله می اندازند

 

تا رسیدیم به شامات نشد گریه کنم

وسط هق هق من هلهله می اندازند

 

آه قدم نرسید از لب تو بوسه زنم

آه نی ها چقدر فاصله می اندازند

 

من هنوزم که هنوز است تنم میلرزد

بین بازار که حرف صله  می اندازند

 

پشت دروازه ساعات عمو شاهد بود

به روی گردن من سلسله می اندازند

یاسین قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر حضرت رقیه سلام الله علیها


قاصدک نیمه شب از که خبر اورده
که چنین اشک تو را سر زده در اورده

چشم بگشا و ببین خواب نبود این رؤیا
طبقی گم شده ات را ز سفر اورده

امد و زخم جگر سوز تو از یادت رفت
چونکه بابا جگری سوخته تر اورده

زخم چشمان کبود پر از بارانت
چه به روز دل پر درد پدر اورده

میشود گفت که ایینه شدی و انگاه
در تو تصویر کسی را به نظر اورده

زن غساله چه مبهوت شد از پیکر تو
هر چه زخم است سر از جسم تو در اورده




حسن کردی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395  | 11:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-مناجات اول مجلس-شب سوم محرم

 

از جهان گر چه به جز غصه ندیدیم حسین

غم و اندوه شما باز خریدیم حسین

شیوه ی چشم شما بود به دل آتش زد

چقدر از غم تان داغ کشیدیم حسین

آتش عشق تو تا روز ازل شعله کشید

ما چنان دانه ی اسپند پریدیم حسین

تو قتیل العبراتی، تو حسین اشکی

ما هم عمری است بپای تو شهیدیم حسین

قصد، پروانه شدن بود که بر سینه زدیم

پیله ی عشق تو در سینه تنیدیم حسین

قامت افراخته بودیم چنان سرو ولی

دخترت را چو بدیدیم خمیدیم حسین

ما به دنبال تو با پای پر از آبله اش

در پی قافله ی روضه  دویدیم حسین

آنقدر خار به پاهای من و عمه رسید

تا به این منزل ویرانه رسیدیم حسین

 

امیر عظیمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395  | 10:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         36   37   38   39   40   41   42   43   44   45  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید