لباس پاره دارم...وصل جانان را چه باید کرد؟

پدر خوش آمدی ناخوانده مهمان را چه باید کرد؟

مرا تنها میان گرگ ها ول کردی و رفتی

نگفتی دخترم من؟ درد هجران را چه باید کرد؟

پر از خون ذوالجناح آمد، همین که خیمه گاه آمد

به خود گفتم پس از تو این گریبان را چه باید کرد

تو رفتی و به ما حکم فرار از خیمه ها دادند

لبِ تشنه... تنِ خسته... بیابان را چه باید کرد؟

من از ترسم دویدم چادرم در زیر پایم ماند

در این حالت بگو خار مغیلان را چه باید کرد

گلوبندم... النگویم...  شب یلدای گیسویم...

...به غارت رفت و این حال پریشان را چه باید کرد؟

عموجانم به جوش آمد... سرش از روی نی افتاد

به روی خاک صحرا ماه تابان را چه باید کرد

یکی از بچه ها افتاد و ما پشتش زمین خوردیم

قطار خسته ی خیلِ اسیران را چه باید کرد

بدون معجر و حیران، به روی ناقه ی عریان

نگاه دشمنانِ نامسلمان را چه باید کرد

برایم خون لب داری، برایت آستین دارم

امان از جای سرنیزه... دگر آن را چه باید کرد

شب از سرمای ویرانه تمام پیکرم لرزید

در این ویرانه ظهرِ گرم و سوزان را چه باید کرد

دوتا دندان لق دارم... ببر من را که حق دارم

بدون تو دگر بابا تن و جان را چه باید کرد

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395  | 10:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خسته ام از بس که بوسیدم تو را از راه دور

قامت نیزه بلند و قلب دختر سوخته

بس که دیدم جای سنگی را روی پیشانی ات

اشک ، هم حتی درون دیدهء تر سوخته

سوختم اما نه به اندازهء تو در تنور

حتم دارم صورت تو ده برابر سوخته

پشت عمه زینبم سنگر گرفتم بین دود

تا که من کمتر بسوزم جاش ، سنگر سوخته

آتش از بالای خیمه ریخت بر سرهای ما

چادر و پیراهن ما بعدِ معجر سوخته

گر مرتب نیست موهایم به من خرده مگیر

علتش این است موهایم روی سر سوخته

بر روی خار مغیلان بارها خوردم زمین

آبله دارد کف پایم سراسر سوخته

عمه می گوید شبیه مادرت زهرا شدم

پشت در انگار دست و پای مادر سوخته

تا توانستند ما را هر کجا سوزانده اند

کربلا خیمه ، مدینه خانه و در سوخته

راستی بابا نگفتم بیشتر از من رباب

زیر نور آفتاب از داغ اصغر سوخته

***

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

مبتدای زندگی من خبر از پیری است

حال موهایم پدر آشفته از درگیری است

فعل إضرب را مؤکد من چشیدم در مسیر

یک تمیزش در دهان، دندان لق شیری است

صورت نیلی و پهلویم عذابم می دهند

درد پهلو بیشتر، هرچند این تقدیری است

تا که می خوردم زمین گیسوی من را می کشید

واقعا این زجر یک دیوانه ی زنجیری است

خواب بودم بین صحرا بر سرم فریاد زد

حربه ی این نانجیب از پشت غافل گیری است

گوشوارم را شکست آن مرد وقت غارتم

گوشوار دخترش دیدی پدر؟! تعمیری است

عمه گوشم را گرفت اما شنیدم جمله ای

جمله ای که درخور یک دشمن تکفیری است

خوابِ وصل تو پریشان کرده من را نیمه شب

"سر رسیدی"... خواب من را هم عجب تعبیری است

دردهایم گفته ام حالا بگو بابا چرا

چشم هایت جای نیزه... گونه ات شمشیری است؟!

بعد تو نه عمه میخواهد بماند نه که من

مرگ من باسرعت اما مرگ او تاخیری است

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395  | 10:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اول تو را سرود لبم انتها لبم

از شوقِ پر کشیدن سویت لبالبم

در سینه ام محبت و بر لب ثنای تو

صد آفرین به سینه و صد مرحبا لبم

امشب فقط تو را سر سجاده خوانده ام

این بار پا نداد به ذکر و دعا لبم

من پا به پای عمه ی خود جنگ کرده ام

نشنید دشمنت به خدا هیچ جا لبم...

...بگشایم و شکایتی از دردها کنم

راضی است دست و پهلو و حتی رضا لبم

خیلی دلم برای تو تنگ است، حق بده

بوسید اگر که باز لبت بی هوا لبم

چشم و مشام پر شده از بوی آب و نان

اما نخورده است به آب و غذا لبم

"صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خون ها که موج میزند از سینه تا لبم"

با من نگو که از چه لبت این چنین شده؟!

دارد هزار قصه و صد ماجرا لبم

خونی و خشک و پر ترک و حاصلش شده

چیزی شبیه نقشه ى جغرافیا لبم

دستش بزرگ بود، نگینش بزرگ بود

بیهوده نیست این که شده جا به جا لبم

بابا ببخش این لب و دندان خونی ام

می خواست تا کند به لبت اقتدا لبم

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 2 آبان 1395  | 10:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمو عباس... سرم درد میکنه

عمو جون بال و پرم درد میکنه

شبا وقت خوابیدن کلافه ام

جای سنجاق رو سرم درد میکنه

بچه های شام به من می خندیدن

وقتی نیستی جیگرم درد میکنه

نه درست بسته میشه نه وا میشه

پلک من کرده ورم... درد میکنه

دستمُ سمت موهام دیگه عمو

نمی تونم ببرم... درد میکنه

نمیتونم بالا نِی ببینمت

آخه خیلی کمرم درد می کنه

دعا کن بمیرم و راحت بشم

چند شبه خیلی سرم درد می کنه

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 2 آبان 1395  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در راه مانده ایم،ولی روبراه نه
داریم سنگ و خاک ولی سرپناه نَه

در روز مشکل است ببینم شب آمدی؟
یعنی که چشم مانده برایم نگاه نَه

مویم سیاه بود ولی معجرم سپید
مویی سپید پُر شده مویِ سیاه نَه

از عمد می زدند مرا مثل مادرت
بابا درست زد به لبم اشتباه نَه

در کوچه شعله ریخت و راهِ فرار داشت
من حاضرم به کوچه روم خیمه گاه نَه

از ناقه هم می اُفتی اگر،نیمه شب نیاُفت
از ناقه هم می اُفتی اگر بین راه نه

گفتند کودک است ولی دردسر شده
گفتند بچه است ولی بی گناه نه

گفتند دختر است از او کار می کشیم
گفتند می زنیم که گفت عمه آه نه

آنشب مرا زدند ولی عمه شد سیاه
سهمش شده همیشه همین گاه گاه نه

از تازیانه و سپر و خیزارن و خار
من زنده ام هنوز ولی تا پگاه نه

خوابم گرفته است بگو شانه ات کجاست
من را بِبر کنار خودت قتلگاه نه

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 2 آبان 1395  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آن شانه های دستت بر مو اثر ندارد
چون دخترت پدر جان مویی دگر ندارد

اشک مرا در آورد آنکس که بد دهن بود
از قصد پیش دختش گفتا پدر ندارد

بابای مهربانم این دختری که داری
از بس کشیده خورده رنگی به بر ندارد

بابا دلم گرفته از بس که زد به رویم
بابا خدای زیبا بر ما نظر ندارد ؟!

شهزاده ها همیشه زیور به گوش دارند
فرزند تو ولیکن زیور دگر ندارد

اصغر کجاست بابا؟ هم بازیِ قشنگم
بی‌بی رباب اصلا شب تا سحر ندارد

از بَس کشید مویم بی اختیار گویَم
این دخترت پدر جان مویی دگر ندارد


محمدحسن رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 2 آبان 1395  | 10:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اینجا چقدر دور و بَرَم دادمی‌کشند
اُفتاده هر کجا گذرم داد می‌کشند

از نیزه دارها که توقع نداشتم
طفلانِ شام هم به‌ سَرَم داد می‌کشند

بر می‌خورَد به من،چقدر بر سرِ رباب
تا ناله می‌کند پسرم داد می‌کشند

تقصیر من که نیست عمو روی نیزه نیست
عمه بگو که بی خبرم داد می‌‌‌کشند

با این طناب حق بده من هم زمین خورم
وقتی نمی‌شود بپرم داد می‌کشند

می‌مانم از مسیر که قدری نفس کشم
تا تیر می‌کشد کمرم داد می‌کشند

این چشم‌های خیره به یک نقطه را ببین
خود را نمی‌شود بِبَرم داد می‌کشند

زنجیر می‌کشند کمی داد می‌کشم
چسبیده است روی پرم داد می‌کشند

بر نیزه بودی و دل من رفت عمه گفت
آهسته تر بگو پدرم ، داد می‌کشند

بابا نمی شود که بخوابیم می‌پریم
هِی وقتِ خواب رویِ سرم داد می‌کشند


حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 2 آبان 1395  | 10:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         36   37   38   39   40   41   42   43   44   45  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید