.jpg)
تا که عمامه از سرت افتاد
تیر خوردی و پیکرت افتاد
یک سه شعبه دوباره حرمله زد
تپش قلب اطهرت افتاد
ای عمو جان تو رفتی از حال و
بر سرم اشک خواهرت افتاد
مثل اصغر سرت که بالا رفت
نیزه ای زیر حنجرت افتاد
نفست را گرفته این نیزه
آه آهِ مکررت افتاد
صورتت تا به روی خاک آمد
فاطمه در برابرت افتاد
آمده مادری کند زهرا
بر سر دامنش سرت افتاد
در کنار نگاه تو دستِ
یادگار برادرت افتاد
با صدای شکستن دستم
عمه ام یاد مادرت افتاد
حنجر من شبیه اصغر شد
سر من مثل اصغرت افتاد
جان بابا قبول کن از من
هدیه ای که به محضرت افتاد
ادامه مطلب
.jpg)
من یتیمم ولی پدر دارم
دست لطف عمو به سر دارم
رفته میدان عمو و از دوریش
دل خون و دو چشم تر دارم
دست من را رها کن ای عمه
به خدا نیت سفر دارم
نگرانم نباش من مَردَم
من کجا ترس از خطر دارم?
در رگم خون فاتح جمل است
نوه ی شیرم و جگر دارم
میروم تا فدای او بشوم
من برای عمو سپر دارم
سمت میدان دوید اما , آه…
لشکر بی حیا و عبدالله
دید در انتهای یک گودال
گوییا رفته است عمو از حال
آمد و بر سر عمو افتاد
رجز عاشقانه ای سر داد
این عموی من است , بی کس نیست
می زنیدش , مگر گناهش چیست?
برد پیش امام دستش را
تیغ یک بی مرام دستش را…
باز دستی شکست , یاالله
روضه را برد جای دیگر , آه …
مادری در مصاف یک نامرد
دست مادر , غلاف یک نامرد
ادامه مطلب
.jpg)
عمه ببین عمو شده زخمی
عمه به عبدالله کن رحمی
عمه ؛ عمو تنها تو گوداله
والله لا افارق امی
**
عمه ؛ عمو نشسته میجنگه...
تنهای تنها خسته میجنگه
زخمی شده تنش آخه لای
شمشیرای شکسته میجنگه
ادامه مطلب

اشعار شب پنجم محرم – علی فردوسی
عجیب نیست که سوی عمو شتاب کند
پدر ندیده عمو را پدر خطاب کند
رسیده وقت حنا بستنش ولی هیهات
محاسنی که ندارد به خون خضاب کند

ادامه مطلب

عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد
به خدا عشقِ عمو بود سبکبالم کرد
غربت اوست که تبدیل به این حالم کرد
آنکه با جامِ مِی اَش مست ،همه عالم کرد

ادامه مطلب

دستم رها کن عمه، دورش را گرفتند
راه عبور زاده ی زهرا گرفتند
می آیم از خیمه به امدادت عمو جان
بار دگر گرگان رهِ صحرا گرفتند
عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر
لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند
تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند
اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند
دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد
اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند
دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر
اما نشانه حنجرم را تا گرفتند
خون گلویم ریخت چشمان تو را بست
تا که نبینی جان من یک جا گرفتند
تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن
با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند
مانند قاسم نیزه کش کردند جسمم
از ما تقاص عقده از بابا گرفتند
جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟
هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند
ادامه مطلب
.jpg)
قرآن چرا به روی زمین اوفتاده است!
شمر لعین به صفحه او پا نهاده است!
دیدم به چشم فاطمی خود عمو حسین
زهرا کنار مقتل تو ایستاده است
بعد از علیِ اصغر تو نوبت من است
این جرعه های آخر دُردی باده است
دستم شکست ناله زدم فاطمه مدد
عباس مرتضی به من این یاد داده است
زهرا اگر که سینه شکسته به راه عشق
عبداللهت به راه تو سینه گشاده است
بر روی دامن تو عمو دست و پا زدم
این سرنوشت عاشقی و عشق زاده است
باید تو را به خیمه ی زینب برم عمو
بنگر که لرزه بر تن عمه فتاده است
ای دشمن سواره به نامردی آمدی
از روی اسب نیزه مزن او پیاده است
بوی حسن گرفته تمامی قتلگاه
گویا دگر زمان گذشتن ز جاده است
ادامه مطلب
.jpg)
به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد
دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد
در دلش آرزویِ شیر شُدن می جوشد
در رگ و ریشه ی او خونِ حسن می جوشد

ادامه مطلب
.jpg)
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت
بر پیکر ارباب گوئیا کفن دوخت
تیری رسید و جسم عبدالله را هم
بر پیکر ارباب جای پیرهن دوخت
سر را به سر، دل را به دلبر حرمله وای
با تیر بی رحمش دهن را بر دهن دوخت
گودال جای جنگ بیش از یک نفر نیست
در جنگ نامردی شد و تن را به تن دوخت
در اصل عبدالله با اهدای بوسه
لب را به لبهای عمو جای حسن دوخت
ادامه مطلب
.jpg)
روضه حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
دارد این ماه محرم سفره داری بی نظیر
که شده روز و شب ما روزگاری بی نظیر
ما امام مجتبی داریم یاری بی نظیر
قافله دارد از او دویادگاری بی نظیر

ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


