روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

گل ریختند پای گذرها یکی یکی

خیره شده به دشت نظرها یکی یکی

آمد زمان رزم پسرها یکی یکی

تب میکنند باز پدرها یکی یکی

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 آبان 1395  | 12:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی

من باشم و در حسرت سقا بمانی

من عبد تو بودم که عبدالله گشتم

نعم الامیری، عالی اعلا بمانی

فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد

من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!

قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت

من می دهم جان در ره تو تا بمانی

آقا نبینم در ته گودال باشی

ای زینت دوش نبی بالا بمانی

بالا نشینی و تو را پایین کشیدند

زیر لگدها زیر دست و پا بمانی

لعنت به این آب فرات و خنده هایش

راضی شده لب تشنه در این جا بمانی

با این که چندین عضو از جسم تو کم شد

تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی

***.

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 آبان 1395  | 12:30 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

صبر كن پای گلوی تو ذبیحت باشم

صورتم غرقۀ خون شد كه شبیهت باشم

ذكر الغوث بریده ز لبت می آید

سعی كن تشنۀ اذكار صریحت باشم

آمدم باز بخندی و بگویی پسرم

كشته ومردۀ لبخند ملیحت باشم

دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف

دم دهم تا دم گودال مسیحت باشم

بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل

تن پر زخم رسیدم كه ضریحت باشم

مانده ام مات كه با سنگ تو را زد چه كنم

خون زخم سر تو بند نیامد چه كنم

خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم

عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم

دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود

پیكرت را هدف نیزه و آهن دیدم

سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود

دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم

شمر بی خیر تو را از بغلم كرد جدا

پشت و رو كرد تو را لحظۀ مردن دیدم

زیر لب آه كشیدی و پر از درد شدم

سهم از درد تنت برده ام و مرد شدم

***

 

محسن حنیفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 آبان 1395  | 12:29 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آمــــــده دشمن بد مـــست، عمو اینــجاها

چقــدر پاره ی سنگ اســــــت، عمو اینجاها

از چــــــــــپ وراست برای تو بلا می آید

چقدر تیرِ رهــــــا هست عـــــــمو اینجاها

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 آبان 1395  | 12:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رسید در شب پنجم هلال خسته‌ی ماه 
کنار سفره‌ی ابن الکریم، عبدالله

هزار حاتم طایی گدای کاسه به دست
هزار یوسف مصری چو برده بر درگاه

همیشه نزد کریمان گدا فراوان است
همین که نام حسن هست بند آید راه!

دوباره صفحه‌ی مقتل به تل رسیده ببین
گرفته عمه‌ی سادات دست کل سپاه

شبیه خود خوری ذوالفقار بین نیام
کنار معرکه‌ها ایستاده با اکراه

کبوتری شد و پر زد میان گرد و غبار
به زیر یورش شوم کلاغ‌های سیاه

هجوم لشگر و تکرار داغ تیر و کفن
غروب غربت گودال سبز شد ناگاه...

عمار موحد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 آبان 1395  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عبدالهمو روح و تن و جان عمویم     

جان میدهم امروز به دامان عمویم

دست و سر و رویم همه قربان عمویم     

  شرمنده من از این لب عطشان عمویم

در قتلگهم بین که چه خونین بدنم من

سرباز حسینم اگر ابن الحسنم من

ای عمه ببین خصم که بر سینه نشسته    

  پهلوی عمو زیر لگدها بشکسته

آتش شده سرتاسر این سینه ی خسته   

  راه نفسم را غم هجران تو بسته

از بی کسی ات غرق بلا و محنم من

سرباز حسینم اگر ابن الحسنم من

دنیا همه اش خوب ولی حیف عمو رفت    

   ناموس خدا بهر اسیری عدو رفت

وقتی علم افتاد می ما ز سبو رفت       

     انگار دلم هم قدم روضه ی او رفت

در راه حسین ابن علی جان فکنم من

سرباز حسینم اگر ابن الحسنم من

 

احمد(امین) ایرانی نسب


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 10:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یتیم مجتبی...

بال و پرش را چید تا با سر بیفتد

در پیش روی خنده ی لشگر بیفتد

زینب بروی سر زند مادر بیفتد

دیدید عالم از روی منبر بیفتد

وقتی که افتاد از سرش عمامه افتاد

یک لشگر و یک پیرهن ای داد و بیداد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن

می خورد اینجا به درد من فقط سر داشتن

قصد من این بود از دستی که دادم رفته است

باری از روی دو کوه شانه ات برداشتن

هرکسی  دور و بر قاسم نبوده، آمده

کار دستم داده است اینجا برادر داشتن

چند دسته چشم دارد می دود سمت حرم

یک پسر می ارزد اینجاها به دختر داشتن

از توانی که ندارد دست تو فهمیده ام

سخت دارد می شود انگار معجر داشتن

آنقدر زخمی شدی که زجر دارم می کشم

کاش می آمد به کار پیکرت پر داشتن

قد و بالای من از آغوش تو کوچک تر است

تازه می بینم  چرا خوب است اکبر داشتن

بس که چشمان تو برگشت از حرم فهمیده ام

داغ سنگینی است روی سینه خواهر داشتن

یوسف دوش نبی در قعر چال افتاده ای

می شود واجب هراز گاهی پیمبر داشتن

 

رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید