احلی من العسل...

بر لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود

در صدای تو بجز نغمه ی داوود نبود

راه افتادی و من پشت سرت میگفتم

تازه داماد حسین رفتن تو زود نبود?!

سر زدم خیمه به خیمه ولی اندازه ی تو

هرچه گشتم بخدا یک زره و خوود نبود

وسط معرکه تا خاک به پا شد گفتم

اینکه افتاد زمین قاسم من بود?! نبود?!

خس خس سینه ی تو روضه ی مادر میخواند

کاش راه نفست اینهمه مسدود نبود

کفنت پیروهنت گشته و شکرش باقی است

قاتلت در طلب پیروهن و سود نبود

قد و بالای تو را شکل عمویت کردند

ارباً اربا شده هم اینهمه مفقود نبود

باید از زیر سم اسب تو را جمع کنم

با کمی حوصله در بین عبا جمع کنم

 

رضا قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا قاسم ابن الحسن (ع)...

غم در دو چشمش بود و سویش ریخت بر هم

یک لحظه ناگه رنگ و رویش ریخت بر هم

خیره شده تنها به سوی دشت و گودال

یک باره اصلا گفت وگویش ریخت برهم

کنکاش میکرد تا عمویش را ببیند

شمشیر امد جست و جویش ریخت بر هم

چشمش به حسرت سوی دارالحرب افتاد

در فکر این است آبرویش ریخت بر هم

دیگر صدای ناله ی آقا نیامد

عمه گمانم که گلویش ریخت بر هم

دستش رها شد ناگهان از دست عمه

رفت بین گودال و سبویش ریخت برهم

گودال تنگ است و عمو هم نیمه جان است

او بین مقتل با عمویش ریخت بر هم

 

امیر علوی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395  | 9:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چگونه جسم تو را تابه خیمه ها ببرم

 تو تکه تکه ای  باید جدا جدا ببرم 

 

 

نشسته ام به کنار تن تو می گریم

به فکر رفته ام آخر چسان تو را ببرم

 

 

مرا که داغ علی اکبرم زمین زده است

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

 

اگرچه نیست به دوشم ولی اگر هم بود

نمی شد این بدنت را روی عبا ببرم 

 

برای اینکه دگر خرد تر از این نشوی

 تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

 

 

یتیم بودی و این ها نوازشت کردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

 

چه کار میکنی اینجا به زیر پای نعل

 عمو رسیده کنارت  بیا بیا به برم

 

 

  شاعر: محمدحسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395  | 11:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0


اعجاز مجتبایی و آقا شدی ولی
خود کوه طور هستی و موسی شدی ولی

عمه به قد و قامت تو فخر میکند
شاگرد دست حضرت سقا شدی ولی

جای زره کفن به تنت کرد تا عمو
رفتی به سوی لشکر و تنها شدی ولی

سنگی شکست آینه غیرت تو را
ای سر شکسته حضرت طاها شدی ولی

دستی شبیه نیزه تو را کرد واژگون
از روی خاک با مددی پا شدی ولی

جام عسل ز دست تو افتاد و خورد شد
اسباب اشک زینب کبری شدی ولی

در زیر دست و پا بدنت بی حصار ماند
قامت کشیده ای و معما شدی ولی

راه نفس به سینه ات از درد بسته شد
بالا سرت عمو رسیده و احیا شدی ولی

احلی من العسل ز لبانت چکیده است
بیهوده نیست این همه زیبا شدی ولی

اینجا مدینه نیست که پهلو گرفته ای
ارث مدینه! حضرت زهرا شدی ولی

رفتی و داغ فاطمه شد زنده در حرم
زینب دوباره ناله زد ای وای مادرم


رضاباقريان.مشهدمقدس


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395  | 11:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید