یوسف من چاه را با نیزه ها حس کرده ای

پنجه ی ناپاک صدها گرگ را حس کرده ای

چشم هایم را تماشای تو غافل گیر کرد

عضوهای اربأ اربایت پدر را پیر کرد

چشمهایت در میان موجی از خون غرق بود

بین زخم پهلویت با زخم هایت فرق بود

دیدمت جسم تو را بر نیزه ها آویختند

ذره ذره پیکرت را بر زمین می ریختند

تا تنت را لمس کردم غصه ها آغاز شد

هر کجا دستم رسید آنجا شکافی باز شد

پیکرت با تیغ های داغ جراحی شده

هر کدام از عضوهایت یک طرف راهی شده

قاتل تو نیزه ها و قاتل من خنده ها

لااقل برخیز با عمه بگو اینجا میا

 

حسن کردی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای علی جان چه شده؛ قامت تو تا خورده

نازنینم چقدَر بر بدنت پا خورده

روی جسمت چقدَر تیر و سنان میبینم

اینهمه زخمِ گِران بر دل بابا خورده

تا جوابم ندهی،دشمنِ من میخندد

بتو شمشیر،بمن تیرِ تماشا خورده

چه دگرگون شده این چهرة پیغمبری اَت

چشم زخمی است که بر یوسف لیلا خورده

ارباً اربای همه لشگرِ خود را دیدم

چه بلائیست که بر این قدِ رعنا خورده

زرِهَت با بدنِ پاره گِره خورده بهم

همه ارکان تنت نیز به یغما خورده

آه، آیا بدنی خُردتر از این میشد؟

دنده هایت چقدَر ای پسرم جا خورده

عمه اَت آمده تا زنده بمانم اما

با فراق تو دگر،رفتنم امضا خورده

جگرم سوخت علی جان، دل من ریخت بهم

این جگرخواریِ داغت، جگرم را خورده

همچو مادر،پسرم سینه شکسته شده ای

باز انگار لگد پهلوی زهرا خورده

بردنِ نعش تو تا خیمه که تنها نشود

قوَتم رفت ز زانو،کمرم تا خورده

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر(ع)-مدح و شهادت

 

ما گرفتار آفریده شدیم

عاشق ِیار آفریده شدیم

خاک ما را ز باده گِل کردن

مست دیدار آفریده شدیم

به امیدى که ذبح مان بکنند

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395  | 9:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر ع

تیر آمد و درست به حلقت فرو نشست
در سینه ام دومرتبه رازی مگو نشست

جایی که بوسه گاه من و مادر تو بود
باور نمی کنم پر تیر عدو نشست

ششماهه ام بگو چه شد اینگونه میروی
"بابا" نگفتی آرزویش در گلو نشست

از بس شتاب تیر سه شعبه زیاد بود
یک چشم هم زدن به گلویت فرو نشست

می خواستم ببوسمت آرام و بی صدا
یک تیر روی حلق تو با های وهو نشست

 یک یک تن تمام حرم سرخ می شود
چون که علم ز دست بلند عمو نشست



 محمد حسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395  | 9:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نمانده شیر برای رباب عزیز دلم
تو را به جان عزیزت بخواب عزیز دلم

تو رو به قبله ای از تشنگی و می‌گردد
برای تو جگر آب، آب عزیز دلم

هنوز راه نیفتاده ای مبارز من
مکن برای شهادت شتاب عزیز دلم

بگو برای سه شعبه میان این همه یل!
چرا گلوی تو شد انتخاب عزیز دلم

نگو که می شود آخر محاسن بابا
به خون حلق ظریفت خضاب عزیز دلم

دعای آب نشد مستجاب حیف اما
دعای حرمله شد مستجاب عزیز دلم


میلاد حسنی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395  | 9:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تا حرمله آمد به میدان با سه شعبه

شد آلت قتاله ی گلها سه شعبه

 

از هر برادر یک پسر قربانی اش شد

خورده یتیم مجتبی حتی سه شعبه

 

در خیمه ها بر سینه اش میزد سکینه

تا بوسه زد بر سینه ی سقا سه شعبه

 

از چشم گریان ربابه خواب را برد

تا خواند در گوش علی “لالا” سه شعبه

 

ذبح عظیمش میکند وقتی بیاید

سمت گلو با سرعت بالا سه شعبه

 

شمشیر و تیغ و نیزه وقتی در بدن هست

بیرون می آید از جلو ، اما سه شعبه

 

بالا که زد دشداشه اش را حرمله دید

آمد به سمتش بی محابا تا سه شعبه….

.

…خون از تنش فواره زد وقتی درآورد

با زحمت از پشت خودش آقا سه شعبه

 

شاعر:رضا قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395  | 9:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر دست پدر رفت تماشا بشود
مرحم به دل زخمی بابا بشود
هم مرتبه ی حضرت سقا بشود
شش ماهه ولی یکشبه آقا بشود

شرمنده کند از لب خود دریا را

تیر آمد و حال پدرش ریخت به هم
آرامش چشمان ترش ریخت به هم
همراه گلو، گوش و سرش ریخت به هم
ترتیب تمام پیکرش ریخت به هم

پاشید زهم بوسه گه سقا را

از پشت، سرش روی کمر چسبیده
خون لخته سر تیر سپر چسبیده
انگار سه شعبه به جگر چسبیده
قنداقه به بازوی پدر چسبیده

آتش زده‌این داغ دل زهرا را

جان داده به پیش نگه مادرها
گریان و پریشان همه ی خواهرها
افتاده به او رای همه داور ها
هم رتبه شده با علی اکبرها

پس زیر پناهش ببرد دنیا را

آتش به وجود مادری افتاده
از مرکب خود دلاوری افتاده؟!
از عرش کانا قمری افتاده
فال پدرش خون جگری افتاده

صبری بده ای خدا دل بابا را

همپای ابالفضل سوار نی رفت
مانند ستاره ای درخشان می رفت
افتاد زمین و روی نیزه هی رفت
در محضر زینب به بساط می ، رفت

تا چشم نبیند عصمت کبری را

محمد کیخسروی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395  | 9:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید