از سينه اگر چه مي كشم آه برو
حالا كه شدي تشنه ي اين راه برو

بي تاب سفر اگر چه هستي بگذار
تا خوب تو را ببينم آنگاه برو

بابا به فداي تو چه مردي شده اي
قدري پسرم مقابلم راه برو

يك لحظه اگر نبينمت مي ميرم
حالا چه رسد به اينكه تو ... آه برو

تو مي روي و هر قدمت مي گويد
دستم شده از دست تو كوتاه برو

از رفتن تو هنوز هم بي خبرست
پس تا نشده رقيّه آگاه برو

شرمنده براي بدرقه آبي نيست
بابا علي ام خدا به همراه برو


عمران بهروج


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0


روضه_حضرت_علی_اکبر_ع

عاقبت جان من از سینه به در می آید
بسکه از جوشن تو پاره جگر می آید

نکشیدی نفس و من نفسم بند آمد
بی تو عمر نفسم زود به سر می آید

به زمین ریختم از بس به زمین ریخته ای
چه کنم از لب مقراض خبر می آید

وضع زخم سر تو دیدم و گفتم تنها
این چنین زخم عمیقی ز تبر می آید

وسط کف زدن و خنده روی صورت تو
با فزع اشک من از دیده تر می آید

به سر دوش کدامین پدری غیر از من
سالها بردن تابوت پدر می آید

زندگی پای جوانی تو دادم رفتی
تو نگفتی که چه بر روز پدر می آید

حق بده! خب شده انگشت نما خواهر من
اگر از پا پدر پیرتو در می آید

بردنت رو به حرم کار من و زینب نیست
سخت تر هست از اینکه به نظر می آید

عمه ات رفت بیارد کمک از اهل حرم
سر تشییع تو با چند نفر می آید


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روضه_حضرت_علی_اکبر_ع

خِس‌خِس سینه‌ات انداخت ز پا بابا را
به زمین هِی نکش آنقدر عزیزم پا را

پیرمردم همه‌ی دل‌خوشی من برخیز
برنمی‌خیزی اگر باز کن این لب‌ها را

دشت پُر گشته ز تو یا که تو از دشت پری؟
به زمین ریخته‌ای می‌نگرم هر جا را

سهم آهوی من از زندگی‌اش صیاد است
بست با نیزه به رویش ره این صحرا را

پهلویت آمدم و پهلویت آزارم داد
باز دیدم وسط آتش در، زهرا را

خُنکای جگرم! بی‌تو نمی‌خواهم من
به خدا لحظه‌ای از زندگی دنیا را

تو تجلای غم پنج‌تنی ای ولدی
که به هر زخم به تصویر کشیدی ما را


سید_پوریا_هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روضه_حضرت_علی_اکبر_ع

یاسین شدی مقطعه ی کربلای من
گم شد ز دست و پا زدنت دست و پای من

انگشت من کمک به کلیمی تو نکرد
خس خس نکن فدای صدایت صدای من

یک کوچه باز شد که تو زهرا شوی علی
خیلی مدینه ای شده حال و هوای من

دیدی خودت چطور غرورم شکسته شد
دیدی که خنده شد به منو گریه های من

غارت شدی تنت هدف دزدها شده
یک پیرهن نمانده که باشد دوای من

من راضیم که جان دهم اینجا بجای تو
تو راهی حرم شوی اکبر بجای من

ناموسم آمدست ز جایت بلند شو
حالا شده حجاب عقیله بلای من

باید عبا بیاورم اینجا برای تو
باید کفن بیاورد او هم برای من

قطعه به قطعه چیدمت آرام پیش هم
سرهم شدی پیمبر ازهم جدای من

تشییع میکنند مرا پشت جسم تو
تشییع میکنند تو را برعبای من


#سید_پوریا_هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 

گل باغ دل لیلا علی اكبر، علی اكبر

ای به دستت دل بابا علی اكبر، علی اكبر

زینب آیینه و قرآن به روی دست گرفته...

شده از عشق تو شیدا علی اكبر، علی اكبر

برو اما پسر من پیش بابا قدمی زن

ای قدمهات چو زهرا، علی اكبر، علی اكبر

تشنه كامی پسر من ، پدرت تشنه تر از تو

تشنه ات نیزه ی اعدا علی اكبر، علی اكبر

لب شمشیر چه كرده كه پریشان شده جسمت

پس چه شد آن قد و بالا علی اكبر؟!علی اكبر

دیده واكن پسر من، سخنی با پدرت گو

بی تو بابا شده تنها علی اكبر ،علی اكبر

دشمنم كف زند و من كف افسوس برایت

در دل من شده غوغا علی اكبر، علی اكبر

رخ نهاده به رخ تو خواهر خونجگر من

زینبم می كند آوا علی اكبر، علی اكبر

نظری كن به اباالفضل كه پریشان تو گشته

خون چكان دیده سقا علی اكبر، علی اكبر

***

 

مجتبی روشن روان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

 

این داغ بزرگی است جگر می فهمد

سنگین تر از آن نیست کمر می فهمد

افتاد علیِ اکبر و...............بابایش...

باید که پدر شوی پدر میفهمد

***

در رفتن با شتاب چون تیر شدی

برگشتی و قد کمان چو شمشیر شدی

تا قتلگه عمه مگر عمری راه است؟

در رفتن و آمدن چرا پیر شدی؟

 

امیر کریمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مثل عکسی که میان قاب لذت می برد

چشم تو دارد از این محراب لذت می برد

این که گاهی چهره ات را ماه می خوانیم ما

بیشتر از هرکسی مهتاب لذت می برد

تا تو هستی توی خیمه بچه ها از بازی و

توی گهواره علی از خواب لذت می برد

هی تو دستت را به هم دادی و شکل تاب شد

هی رقیه دارد از این تاب لذت می برد

آمدی تا اذن میدان را بگیری از پدر

عمه را دیدم از این آداب لذت می برد

یک قدم برداشتی کُشتی پدر را قبل رزم

پس قدم بردار که ارباب لذت می برد

از لب خشک پدر آن جور لذت برده ای

که لب خشکیده ای از آب لذت می برد

آه ماهیگیر وقتی طعمه اش را صید کرد

دیگر از بازی با قلاب لذت می برد

ارباً اربا گشته ای این آخر کار تو نیست

از صدای استخوان قصاب لذت می برد

 

مهدی رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رخش چه صبح ملیحی لبش چه آب حیاتی

علی اکبرلیلاست به چه شاخه نباتی

بدون چشمه ی لعلش نبود در همه هستی

نه چشمه ای نه قناتی نه دجله ای نه فراتی

دمیده برسردنیا چه آفتاب بلندی

رسیده درشب لیلا چه ماه بابرکاتی

قدش چه سروبلندی چه گیسویی چه کمندی

چه مرتضی سکناتی چه مصطفی وجناتی

چه دلبری چه دلیری چه بی مثال و نظیری

چه یوسفی چه عزیزی چه ماورای صفاتی

حواس قافله رفته است در صدای اذانش

هلا چه حی علایی چه عجلوا بصلاتی

حسین با پسرش رد شدند از غزل من

پسر چه ماه جمیلی پدر چه باب نجاتی

چه روز ها که به لیلا گذشت ورفتی و می گفت

)مضی الزمان وقلبی یقول انک آتی

 

عباس شاه زیدی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سینا شدن سینا شدن سینا شدن داری

با این بدن اندازه ی صحرا شدن داری

آتش فروزان است قدر شعله ای ، امّا

این وادی طور است پس موسی شدن داری

داری می آیی ، خوش قد و بالایی اسماعیل!

انگیزه در قربانی بابا شدن داری

الیاس نه ، ادریس نه ، بالاتر از آنی

خونت گواهی می دهد یحیی شدن داری

گفتند پیغمبر نخواهی شد ، چه بد گفتند

وقتی شبیهی اینقدر ! طاها شدن داری

در مرغ بسمل بودنت شکی ندارم ، تو

در بطن بسم الله قصدِ ( با ) شدن داری

ممسوس در ذات خداوندی ، چه مجنونی!

فرزند لیلا ! ریشه در لیلا شدن داری

در ما رأیتُ... می شوی پیدا ، زمانی که

عزم به خون غلطیدن و زیبا شدن داری

دریا زبان زد ، تشنگی را در دهانت سوخت

ای چشمه جاری شو برو ، دریا شدن داری

دشمن علی را دیده در رزم تو ، قطعاً که

إربا شدن إربا شدن إربا شدن داری

صحرا نشد با پیکرت اندازه ، اما عشق

وقتی عبا گسترده باشد ، جا شدن داری

هل من معینی می رسد از گوشه ی مقتل

ای إرباً إربا ! باز قصدِ پا شدن داری

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

والا علی اکبر

زیبا علی غوغا علی رعنا علی اکبر

باد موافق را

با گیسویش انداخته ازپا علی اکبر

اصلا به جای زلف

پیچیده دور سر شب احیا علی اکبر

با تیغ ابرویش

جمعِ عدو را میکند منها علی اکبر

یا مظهر الوالی

یا مصطفی، یا مرتضی و یا علی اکبر

تکثیر شد حیدر

اینجا علی آنجا علی هرجا علی اکبر

اعلان ختم جنگ؛

می شد اگر می تاخت با سقا علی اکبر

پس خُلقاً و خَلقاً

پیغمبری گویاست پس گو...یا علی اکبر

الدَّهرُ یومان است:

امروز علی اصغر و فردا علی اکبر

بابا زدنیا و

می برد هرلحظه دل ازبابا علی اکبر

بعد از تو بابا گفت

ای خاک عالم بر سر دنیا علی اکبر!

این آخر روضه ست

مثل علی اصغر شده حالا علی اکبر

 

مهدی رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395  | 9:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید