قصهء هیچ کسی مثل من آغاز نشد

هیچ کس مثل من اینگونه سرافراز نشد

هیچ عاشق پی معشوق خود اینقدر نرفت

هیچ عشقی به نگار اینقَدَر ابراز نشد

هیچ کس لحظهء جان دادن و پرپر زدنش

با دو دستان پر از عاطفه ات ناز نشد

به روی سینه تان تا دم آخر ماندم

مقتل هیچ کس این قدر پر از راز نشد

با سرِ نیزه مرا از تو جدایم کردند

قامت هیچ کس اینگونه ور انداز نشد

خودمانیم ولی بهر علی اکبر هم

اینقدر وسعت آغوش شما باز نشد

از حرم تا دم گودال پر و بال زدم

هیچ پروانه چنین لایق پرواز نشد

بیت بیت بدنم مرثیه ای می طلبد

غزلی مثل من اینگونه در ایجاز نشد

خواستم تا نگذارم سرتان را ببرند

سر و جان دادم و انگار ولی باز نشد

من که رفتم ولی ای کاش مقاتل زین پس

بنویسند همه مقنعه ای باز نشد

من کریم ابن کریمم، کرمی کن آقا

افت دارد بنویسند که جانباز نشد

تکه تکه بدنم زیر سمِ اسبان رفت

بعد از این بهر کسی قامتم احراز نشد

 

مصطفی هاشمی نسب


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پرستوی حریم کبریایم

کبوتر بچه ی آل عبایم

نمی ترسم اگر بارد به من تیر

که من با تیر باران آشنایم

انا بن المجتبی ، ابن المصائب

بلی مردم یتیم مجتبایم

غم بابا ، غم عمه ، غم طشت

خدا داند نمی سازد رهایم

اگر تیغی به دست آرم ببینند

که من نوباوه ی شیر خدایم

عمو فرمانده ی عشق است و من هم

بسیجی اش به دشت کربلایم

دگر رزمنده ای باقی نمانده

به غیر از من که یاری اش نمایم

به قرآن الهی کوثرم من

به قرآن حسینی هل اتایم

عمو بوی پدر دارد همیشه

عمو بوده پدر عمری برایم

عمو احساس من را درک می کرد

عمو می داد با رویش صفایم

عمو در قلب من عمری طپیده

عمو داده خودش درس وفایم

عموی مهربانم جای بابا

پسر می کرد همواره صدایم

خوشم رنگ عمو گیرم در این دشت

ز خون سرخ این دست جدایم

خوشم بر سینه ی او جان سپارم

الهی کن اجابت این دعایم

 

سید محمد میر هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است

پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

 

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد

در دل کودک این‌ها جگر مردان است

 

همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند

این پسربچّه‌ی خیمه پدر مردان است

 

بست عمّامه همه یاد جمل افتادند

این پسر هرچه که باشد پسر مردان است

 

نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست

دست بر دست گرفتن هنر مردان است

 

بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند

حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است

 

گرچه «ابنُ‌الحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله

بنویسید مرا «یابنَ‌اباعبدالله»

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دمی که جان ز تن محتضر جدا بشود

همان دم است که دلبر ز بَر جدا بشود

 

خودت بگو که شدی مجتبای این صحرا

بگو چگونه پسر از پدر جدا بشود

 

قبول کن که دلم را شکسته این تصمیم

حسابم از علی اصغر اگر جدا بشود

 

دویده ام که ذبیح گلوی تو باشم

رسیده ام نگذارم که سر جدا بشود

 

ز چنگ نیزه نشد تا تو را رها بکنم

که سینه ی تو هم از میخ در جدا بشود

 

خدا کند که به جای سرت عمو سر من

به دست آن ز خدا بی خبر جدا بشود

 

سرت به نیزه تنت مانده است در صحرا

دو تا حرم شده از یکدگر جدا بشود

 

محسن حنیفی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم

 

روضه اش آخر فداکاری ست ، باید اول فدای او بشوم

گم شدم در مقاتل و بایدخود من نیز جستجو بشوم

 

در کدامین نبرد و پیکاری کودکی مثل من می غرد؟

مرد جنگی کجاست؟ من با او میل دارم که روبرو بشوم

 

بارها عمه اش از او پرسید ، دوست داری خودت چکاره شوی

گفت: آن وقت که بزرگ شوم ، دوست دارم چونان عمو بشوم

 

گفت: ای شمر دون کنار بایست تا ببنیی مرد میدان کیست

شیر دل هستم و نباید با بزدلی چون تو روبرو بشوم

 

حرمله با تو ام، کمان در دست نوه ی حیدرم، حواست هست؟

پدرم در مدینه صلح نمود تا که من مرد جنگجو بشوم

 

ای عمو گرچه وقت زاری نیست در یتمی به غیر خاری نیست

آرزو داشتم برای شما مایه ی فخر و آبرو بشوم

 

طفل آمد به دستشان با دست هر چه باشد ز نسل فاطمه است

نگذارید تا در اینجا من وارد روضه ی مگو بشوم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم

 

با سر می آورم

 این دست را که در بَرِ دلبر می آورم

 

دستم که جای خود

 تو سر تکان بده به خدا سر می آورم

 

هر چند از عطش

 یک لب به خشکی لب اصغر می آورم

 

لب تر کنی اگر

 با چشم خیس چشمه ی کوثر می آورم

 

اصلا تو جان بخواه

 اصلا بگو سپاه بیاور، می آورم

 

رخصت اگر دهی

 از بین کودکان دو سه لشکر می آورم

 

بابای من شدی

 من هم شجاعت علی اکبر می آورم

 

پس با خودم دوا

 از اشک های حضرت مادر می آورم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید